ان را بَرمَلا سازيم.

اوّلاً: شرق‌شناسان نامبرده و نويسندة غرب‌زدة 23 سال، هيچکدام نتوانسته‌اند در رابطه با احوال پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- تفاوتي را که ميان «شخصيت تازه» و «واکنش تازه» وجوددارد دريابند. پيامبر ارجمند اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- هنگاميکه از مکّه به مدينه هجرت کرد پنجاه و سه سال از عمر شريفش مي‌گذشت و شخصيت و مَنِش وي از هر جهت شکل گرفته و ساخته شده بود. آن بزرگ‌مرد، جواني نوسال نبود که با يک مسافرت دگرگون شود و با پانهادن به محيط تازه، آموزشها و تعاليم خود را بکلّي فراموش کند! عُمده اقداماتي که پيامبر در مدينه نمود واکنش‌هاي تازه‌اي بود در برابر رويدادهاي اجتناب‌ناپذير، نه مي‌توان آنها را به حساب تغيير عقيده و روحيه گذاشت و نه بايد آنها را علائم بروز و ظهور شخصيت جديد دانست.

خاورشناسان نامبرده در شگفتي فرو رفته‌اند که چرا پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- در مکّه به صبر و بردباري در برابر مشرکان دعوت مي‌کرد ولي در مدينه دست به جنگ و پيکار بر ضدِّ آنها زد؟ گويا خبر ندارند که پيامبر در مکّه نمي‌توانست آزارها و شکنجه‌هاي مشرکان را با مقاومت مسلّحانه از خود و يارانش دفع کند. زيرا اين اقدام هرچند برخلاف عدالت شمرده نمي‌شد ولي گروه اندک و ضعيف مسلمانان را به کام مرگ مي‌افکند. در اين شرائط، آياتي که در سوره‌هاي مکّي آمده (و در فصل پيشين بعنوان نمونه گذشت) پياپي به مسلمانان نويد مي‌‌داد که بزودي مشرکان منهزم خواهند شد و دوران پيروزي شما فرا مي‌رسد. تا آنکه روزگار هجرت پيش آمد و مسلمانان به محيط آزاد پا نهادند و روبفزوني گذاردند، در اين هنگام پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- مأمور شد تا در برابر سپاه مکّه بايستد و با مشرکان به نبرد برخيزد زيرا آنان اولاً برخي از مسلمين را زير شکنجه‌هاي خود کشته بودند، ثانياً اموال مسلماناني را که به مدينه هجرت کردند در تصرّف گرفته بودند، ثالثاً مسلمانان بيمار يا ناتواني را که امکان هجرت به مدينه نيافتند، شکنجه مي‌دادند. و خلاصه آنکه به قول قرآن مجيد: 

)وَهُمْ بَدَءُوكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ( (توبه: 13).

ايشان نخستين بار جنگ را آغاز کرده بودند نه مسلمانان. در چنين احوالي، بي‌تفاوت‌ماندن وتنها به موعظه ونصيحت اکتفاکردن کاري نبود که پيامبر غيور اسلام آنرا بپسندد بويژه که وحي إلهي نيز بدين صورت مسلمين را بر پيکار با ستمگران مزبور برمي‌انگيخت: 

)وَمَا لَكُمْ لاَ تُقَاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللّهِ وَالْمُسْتَضْعَفِينَ مِنَ الرِّجَالِ وَالنِّسَاء وَالْوِلْدَانِ الَّذِينَ يَقُولُونَ رَبَّنَا أَخْرِجْنَا مِنْ هَـذِهِ الْقَرْيَةِ الظَّالِمِ أَهْلُهَا وَاجْعَل لَّنَا مِن لَّدُنكَ وَلِيًّا وَاجْعَل لَّنَا مِن لَّدُنكَ نَصِيرًا( (نساء: 75).

«چرا در راه خدا نمي‌جنگيد و در راه نجات مردان و زنان و کودکان ناتوان پيکار نمي‌کنيد؟ همان کساني که مي‌گويند: خداوندا ما را از اين سرزمين که ساکنانش ستمگرند بيرون آر و براي ما از نزد خود سرپرست و ياوري قرار ده».

اين آيه پابپاي شواهد تاريخي به خوبي نشان مي‌دهد که مسلمانانِ مظلوم پس از هجرت پيامبر چگونه درمکّه جانشان به لب آمده بود و راه نجاتي مي‌جستند.

مسترگيبون وگلدزيهر و کساني که از ايشان دنباله‌روي مي‌کنند توقّع دارند که پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- در برابر جنايات مشرکان، دست روي دست مي‌نهاد و تنها به پند و اندرز مشغول مي‌شد! اين حضرات، پيامبر مکّي را که سرشار از عاطفه و حماسه و غيرت بود نشناخته‌اند و از اينرو گمان مي‌کنند که شخصيت وي در مدينه دگرگون شده و تعاليم خود را بدست فراموشي سپرده است!در حالي که روحية مقاومت واعتراض در پيامبر مکّي به صورت بارزي جلوه‌گر بود و از اين رو هر روز دوزخ را به مشرکان ستمگر وعده مي‌داد و هر بار از ياري خدا و پيروزي نهايي ستمديدگان سخن مي‌گفت.

مگروحي محمّدي درمکّه از نصرت حق و فيروزي‌هاي آينده خبر نداده و نگفته است: 

)إِنّا لَنَنصُرُ رُسُلَنا وَالَّذينَ آمَنُوا فِي الحَياةِ الدُّنيا و يومَ يقومُ الأَشهادُ... فَاصْبِرْ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ ...( (مؤمن: 51-55)

«ما فرستادگان خود و مؤمنان را در زندگاني دنيا و در روزيکه گواهان بپاخيزند (روزرستاخيز) ياري مي‌کنيم... پس شکيبا باش که وعدة خدا حق است...».

مگر وحي محمّدي در مکّه از شکست قريب‌الوقع مشرکان سخن نگفته که: 

)سَيُهْزَمُ الْجَمْعُ وَيُوَلُّونَ الدُّبُرَ ( (قمر: 45).

«اين گروه (مشرکان) بزودي شکست مي‌خورند و پشت خواهند کرد».

مگر سوره‌هاي مکّي که در آنها از ماجراي پيامبران گذشته سخن رفته است، بدانجا نمي‌انجامد که مشرکان به هلاکت رسيدند و پيامبران خدا پيروز شدند؟

پس چگونه پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- در دوران مدينه که دورة تحقّقِ وعده‌هاي إلهي بود، تغيير پذيرفت و آرمان و عقايد خود را دگرگون ساخت؟!

ثانياً: خاورشناسان نامبرده و نويسندة 23 سال، در ادّعاي خود به تناقض‌گويي افتاده‌اند زيرا تاريخ نشان مي‌دهد که پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- در دوران قدرت – مانند دورة ضعف – ازعفو و گذشت و رحمت و مروّت نسبت به دشمنان خود دريغ نورزيد و اين امر آنچنان روشن است که گيبون وگلدزيهر نيز نتوانسته‌اند آنرا پنهان کنند وبا اقرار به نيکخويي و بزرگواري و آزادمنشي پيامبر در مدينه، دچار خلاف‌گويي شده‌اند. و شگفت آنکه سيره‌نويس ناشي نيز عيناً بهمين بليه! گرفتار آمده و در پي استادان پريشان گفتار خود رفته است.

مستر گيبون که پيش از اين ذکر خير او گذشت! در جاي ديگر از کتابش مي‌نويسد: 

[جنگهاي مسلمين بوسيله پيغمبر تجويز شده بود ولي در ميان تعليمات و سرمشق‌هاي زندگاني وي، خلفاء درسهايي از عفو و اغماض و تسامح را انتخاب کردند و نتيجه آن اين شد که مشرکين تقريباً خودبخود خلع سلاح شدند][3].

چنانکه ملاحظه مي‌کنيد «گيبون» اعتراف نموده که پيامبر اسلام در سرمشق‌هايي که از خود بجاي نهاد بر «عفو و اغماض و تسامح» تکيه کرد بطوريکه ياران او از اين راه توانستند مشرکان را خودبخود خلع سلاح کنند. نتيجة اين اعتراف آن است که بپذيريم: «مردي که در کوه حرا معتکف گرديد و در مکّه وعظ و تبليغ مي‌کرد هرچند با مشرکان، مقابله و برخورد نمود ولي سرانجام با رفتار عفوآميز و گذشت خود توانست عربستان را فتح کند» و اين نتيجه با مدارک محکم و متواتر تاريخي تأييد و تطبيق مي‌شود. بنابراين معلوم نيست در آنجا که مستر گيبون مي‌گويد: «آن مردي که در کوه حرا معتکف گرديد  سپس در مکّه وعظ و تبليغ مي‌کرد غير از آن مردي بنظر مي‌رسد که عربستان را فتح کرد» چه مقصودي داشته است؟!

آري، شخصيت اخلاقي پيامبر در دوران مدينه انحراف نيافت، آنچه به انحراف و اختلاف افتاده سخنان جناب مسترگيبون است! و اگر «باني کاخ تاريخ اروپا» بقية تاريخ را نيز با همين گونه تن