سخ دادند: شما اهل کتاب هستيد و آئينتان به دين محمّد نزديک است و ما از نيرنگ شما آسوده‌خاطر نيستيم، بنابراين لازمستکه براي جلب اعتماد ما در برابر بُت‌هاي مقدّس! سجده کنيد. يهوديان به اميد پيکار مشرکان با مسلمانان، در پيشگاه بُت‌هاي آنان به سجده افتادند بدانها اظهار ايمان و اداي احترام! نمودند، چنانکه قرآن مجيد آنانرا بر اين کارِ بس ناپسند نکوهش مي‌کند و مي‌فرمايد: 

)أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ أُوتُوا نَصِيبًا مِنْ الْكِتَابِ يُؤْمِنُونَ بِالْجِبْتِ وَالطَّاغُوتِ وَيَقُولُونَ لِلَّذِينَ كَفَرُوا هَؤُلاءِ أَهْدَى مِنْ الَّذِينَ آمَنُوا سَبِيلا( (نساء: 51).

«آيا کساني را که بهره‌اي از کتاب آسماني به ايشان داده شده، نديدي که به جبت و طاغوت (بت‌هاي مشرکان) گرايش نشان مي‌دهند و دربارة کافران مي‌گويند که اينها از مسلمانان، راه‌يافته‌ترند»؟!.

يهوديان به اين فتنه‌گريها بسنده نکرده در مجامع عمومي، مسلمانان را مورد طعن قراردادند و حتّي دست به سوي نواميس ايشان دراز کردند! چنانکه مورّخان آورده‌ان: 

«جاءَتِ امرَأةٌ نَزيعةٌ مِنَ العَرَبِ تَحتَ رَجُلٍ مِنَ الأَنصارِ إِلي سوقِ بني قَينُقاع فَجَلَسَت عِندَ صائغٍ في حُلِي لَها فَجاءَ رَجُلٌ مِن يهُودِ قَينُقاع فَجَلَسَ مِن وَرائِها وَلا تَشعُرُ، فَخَلَّ دِرعَها إِلي ظَهرِها بِشَوکَةٍ، فَلَمّا قامَتِ المَرأَةُ بَدَت عَورَتَها فَضَحِکُوا مِنها. فَقامَ إِلَيهِ رَجُلٌ مِنَ المُسلِمينَ فَاتَّبَعَهُ فَقَتَلَهُ فَاجتَمَعَت بَنوقَينُقاع وتَحايشُوا فَقَتَلُوا الرَّجُلَ ونَبَذُوا العَهدَ اِلي النَّبِي صلى الله عليه وسلم وَحارَبُوا وَتَحَصَّنُوا في حِصنِهِم...». (مغازي واقدي، ج 1، ص 176 و 177 و سيرة ابن هشام، ج 2ف ص 47 و 48)

يعني: «زني از عرب که با مردي انصاري – از قبيلة خود – زناشويي کرده بود به بازار بني‌قينقاع آمد و بنزد زرگري براي خريدن زيور نشست. در اين هنگام مردي از يهوديان بني‌قينقاع رسيد و بدون آنکه زن مزبور بفهمد در پشت سر او نشست و با خاري دامن وي را به پشتش گره زد. چون آن زن مسلمان از جاي برخاست، پايين تنه‌اش نمايان شدو يهوديان بر او خنديدند! مردي از مسلمانان برخاست و آنمرد يهودي را دنبال کرده بقتل رسانيد. آنگاه يهوديان بني‌قينقاع فراهم آمده و اجتماع کردند و آن مرد مسلمان را کشتند و پيمان با پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- را شکستند و اعلام جنگ کرده در قلعة خويش آمادة پيکار شدند...».

آري، يهوديان بني‌قينقاع بجاي آنکه نزد رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- رفته و از وقوع آن حادثه که آغازگرش خود ايشان بودند عذرخواهي کنند، بازارشان را تعطيل کردند و به دژهاي خويش پناه برده إعلام جنگ نمودند!

روحية «خود بزرگ‌بيني» چنان يهوديان را فريفته بود که گمان مي‌کردند پيمان‌شکني و آتش‌افروزي آنها به موفقيت مي‌انجامد و بزودي مسلمانان را درهم خواهند شکست! از اينرو مُحمّد بن کُعب قُرَظِي که يکي از يهوديان بني‌قريظه بود و سپس مسلمان گشت گفته است: 

«لَمّا قَدِمَ رَسُولُ اللهِ صلى الله عليه وسلم المَدينَةَ وادَعَتهُ يهُودُ کُلُّها وکَتَبَ بَينَهُ وبَينَها کِتاباً وَأَلحَقَ رَسولُ الله صلى الله عليه وسلم کُلَّ قَومٍ بِحُلَفائِهِم وجَعَلَ بَينَهُ وبَينَهُم أَماناً وَشَرَطَ عَلَيهِم شُرُوطاً فَکانَ فيما شَرَطَ أَلاّ يظاهِرُوا عَلَيهِ عَدُوّاً، فَلَمّا أَصابَ رَسولُ اللهِ صلى الله عليه وسلم أَصحابَ بَدرٍ وقَدِمَ المَدينَةَ، بَغَت يهودٌ وقَطَعَت ما کانَ بَينَها وبَينَ رَسُولِ اللهِ صلى الله عليه وسلم مِنَ العَهدِ، فَأَرسَلَ رَسولُ اللهِ صلى الله عليه وسلم إِلَيهِم فَجَمَعَهُم ثُمَّ قالَ: يا مَعشَرَ يهودٍ، أَسلِمُوا فَوَ اللهِ إِنَّکُم لَتَعلَمونَ أَنّي رَسولُ اللهِ قَبلَ أَن يوقِعَ اللهُ بِکُم مِثلَ وَقعَةِ قُرَيش. فَقالُوا: يا مُحَمّدُ لا يغُرَّنَّکَ مَن لَقَيتَ، إِنَّک قَهَرتَ قَوماً أَغماراً وإِنّا وَاللهِ أَصحابُ الحَربِ وَلَئِن قاتَلتَنا لَتَعلَمَنَّ أَنَّکَ لَم تُقاتِل مِثلَنا».! (مغازي واقدي، ج 1، ص 176)

يعني: «هنگامي که پيامبر خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- به مدينه وارد شد، يهوديان همگي با او پيمان بستند و پيامبر ميان خود و ايشان پيمان‌نامه‌اي نوشت و هر گروهي را به همپيمانهاي خود ملحق کرد و ميان خود و آنان حکم عدمِ تعرّض را مقرّر داشت و شروطي را بر عهدة ايشان نهاد. از جمله اين شرط بود که از هيچ دشمني بر ضدّ پيامبر پشتيباني نکنند. امّا چون رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- اهل بدر را شکست داد و به مدينه بازگشت يهوديان حسد بردند و رشتة پيمان ميان خود و رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- راگسستند. پيامبر کسي را بسوي آنان فرستاد و آنها را گرد آورد، سپس فرمود: اي گروه يهود! اسلام را بپذيريد، سوگند به خدا شما مي دانيد که من فرستادة خدا هستم پيش از آنکه خداوند (بکيفر پيمان‌شکني) همچون قريش بر شما آسيبي رساند. يهوديان گفتند: اي محمّد! از رويارويي با قريش در جنگ فريفته مشو که تو بر قومي نادان چيره شده‌اي و به خدا ما مردمي جنگاوريم، اگر با ما بجنگي خواهي دانست که با کسي همانند ما کارزار نکرده‌اي»!

يهوديان پيش از آنکه پيامبر اسلام به مدينه هجرت کند در برخي از جنگها به سود همپيمانهاي خود شرکت داشتند و به موفّقيت‌هايي رسيده بودند از اين رو بر توان جنگي خود غرّه شدند و گمان مي‌کردند که از عهدة پيامبر اسلام نيز برمي‌آيند. بنابراين از پيمان‌شکني نهراسيدند و دشمنان رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- را بر ضدّ او برانگيختند و به پيامبر، اعلام جنگ دادند و يکبار که رسول اکرم به قلعة يهوديان بني‌نضير پاي نهاد، قصد جان او را کردند و بار ديگر که احزابِ عرب، مدينه را در معرض محاصره قرار دادند يهوديان بني‌قريظه پيام همياري و پشتيباني بسوي مشرکان فرستادند و سپس با رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- رسماً به جنگ برخاستند چنانکه مورّخان بر اين امور اتّفاق دارند و جاي خلاف در ميان نيست.

خاورشناسان نامسلمان و نويسندة 23 سال نيز در آنچه گفته شد با مورّخان مسلمان اختلاف ندارند*، با اين همه آيا جاي شگفتي نيست که چون پيامبر اسلام گروهي از يهوديان (بني‌قبينقاع و بني‌نضير) را به شام تبعيد کرد و گروه ديگر (بني‌قريظه) را سرکوب نمود جنجال براه انداخته و زبان به شماتت گشوده‌اند؟!

اين نازک‌دلان بي‌انصاف! که غالباً اجير قدرتهاي جنايتکار و استعماري هستند و هيچگاه به اربابان خود اعتراض نکرده‌اند، توقّع دارند که پيامبر اسلام دست روي دست مي‌نهاد و به تماشاي آتش‌آفروزي و خيانتگري يهوديان مي‌نشست و از طبيعي‌ترين حقّ انساني که دفاع در برابر دشمن است خودداري مي‌نمود! 

در کدام کتاب الهي آمده و کدام منطق عقلي حکم مي‌کند که پيامبران خدا، تربيت‌شدگان خود را از خطر پيم