خله[2])!! در تاريخ اسلام ثبت شد]. (صفحة 145)

آنچه سيره‌نويس در اين چند سطر آورده برخلاف همة آثاري است که در کتب سيره و تاريخ ضبط شده و اَحَدي از مورّخان ننوشته‌اند که رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- عبدالله بن جَحش را براي هجوم به کاروان قريش مأمور کرد بلکه برعکس، مورّخان تصريح نموده‌اند که پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- او و يارانش را تنها براي تجسّس از اخبار قريش فرستاد (بويژه که آنها ماه رجب را مي‌گذراندند و در اين ماه، جنگ تحريم شده بود) چنانکه واقدي در کتاب مغازي مي‌نويسد: 

«ما أَمَرَهُم رَسُولُ اللهِ صلى الله عليه وسلم بِالقِتالِ فِي الشَّهرِ الحَرامِ وَلا غَيرِ الشَّهرِ الحَرامِ إِنَّما أَمَرَهُم أَن يتَحَسَّسُوا أَخبارَ قُرَيشٍ». (المغازي، ج 1، ص 16)

يعني: «رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- آنها را فرمان نداده بود که در ماه حرام يا در ماه ديگر بجنگند، تنها به ايشان دستور داده بود تا اخبار قريش را بدست آورند».

ابن هشام در کتاب: «سيره رسول‌الله» مي‌نويسد: 

«فَلَمّا قَدِمُوا عَلي رَسُولِ الله صلى الله عليه وسلم المدينَةَ قالَ: ما أَمَرتُکُم بِقِتالٍ فِي الشَّهرِالحَرامِ. فَوَقَّفَ العيرَ والأَسيرَينِ وَأَبي أَن يأخُذَ مِن ذلِکَ شَيئاً. فَلَمّا قالَ ذلِکَ رَسُولُ الله صلى الله عليه وسلم سُقِطَ ما في أَيدِي القَومِ وَظَنُّوا أَنَّهُم قَد هَلَکُوا وعَنَّفَهُم إِخوانُهُم مِنَ المُسلِمينَ فيما صَنَعُوا». (سيرة ابن هشام، ج 1، ص 603 و 604)

يعني: «پون (عبدالله بن جَحش و يارانش) در مدينه بر رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- وارد شدند پيامبر بدانها گفت: من شما را فرمان نداده بودم که در ماه حرام پيکار کنيد. آنگاه کاروان و دو مرد اسير را بازداشت فرمود[3] و از آنکه چيزي از اموال مزبور را برگيرد خودداري نمود. همينکه رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- اين سخن را گفت عبدالله و يارانش از کار خود پشيمان شدند وگمان کردند که به هلاکت در افتاده‌اند و برادران مسلمانشان نيز آنانرا در کاري که کره بودند، سرزنش نمودند».

طبري در تاريخ خود مي‌نويسد: 

«کَتَبَ رَسُولُ اللهِ صلى الله عليه وسلم لَهُ کِتاباً – يعني لِعَبدِ اللهِ بنِ جَحش _ وَأَمَرَهُ أَن لا ينظُرَ فيهِ حَتّي يسيرَ يومَينِ ثُمَّ ينظُرَ فيهِ فَيمضِي لَهُ أَمرَهُ بِهِ وَلا يستَکرِهَ أَحداً مِن أَصحابِهِ، فَلَمّا سارَ عَبدُاللهِ بنِ جَحش يومَينِ فَتَحَ الکِتابَ وَنَظَرَ فيهِ، فَإِذا فيهِ: «وَ إِذا نَظَرتَ في کتابي هذا فَسِر حَتّي تَنزِلَ نَخلَةَ بَينَ مَکَّةَ وَالطّائِفِ فَتَرَصَّد بِها قُرَيشاً وَتَعلَم لَنا مِن أَخبارِهِم» فَلَمّا نَظَر عَبدُاللهِ فِي الکِتابِ قالَ: سَمعٌ وطاعَةٌ. ثُمَّ قالَ لأَصحابِهِ: قَد أَمَرَني رَسُول الله صلى الله عليه وسلم أَن أُمضِي إلي نَخلَةَ فَأَرصَدُ بِها قُرَيشاً حَتّي آتِيهُ مِنهُم بِخَبَرٍ وَقَد نَهاني أَن أَستَکرِهَ أَحَداَ مِنکُم...». (تاريخ الطّري، ج 2، ص 410 و 411)

يعني: «پيامبر خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- براي عبدالله بن جحش نامه‌اي نوشت و دستور داد که در آن نامه ننگرد تا دو روز راه پيمايد سپس، نامه را بخواند وآنچه را که پيامبر به او دستور داده بود اجراء کند و هيچيک از ياران خويش رانيز به رفتن با خود مجبور نسازد. عبدالله بن جحش چون دو روز راه سپرد نامة پيامبر را گشود ودر آن نگاه کرد، مضمونش اين بود که: «چون در نامه نظر افکندي حرکت کن تابه محلّ نخله – ميان مکّه و طائف – فرود آيي و در آنجا مترصّد قريش باش و از اخبار آنها براي ما آگاهي بدست آور...» عبدالله همينکه نامه را خواند گفت:  فرمانبردارم، سپس به يارانش گفت رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- به من فرمان داده که به نخله رَوَم و در آنجا مترصّد قريش باشم تا خبري از ايشان براي او ببرم و مرا نهي نموده از اينکه کسي از شما را به رفتن با خود مجبور سازم...».

چنانکه ملاحظه مي‌شود، مورّخان تصريح نمود‌اند که رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- دستور هجوم به کاروان قريش را نداده بود و پس از آنکه در برابر عملِ انجام شده قرار گرفت بازهم آنرا تصويب نکرد و مسلمانان نيز از سرزنش عبدالله و يارانش خودداري نورزيدند. با وجود اين، آيا شرم‌آور نيست که نويسندة 23 سال، بدون آنکه مدرک و سندي نشان دهد مي‌نويسد: [حضرت،... عبدالله بن جحش را به سرکردگي عدّه‌اي مهاجر، مأمور هجوم بدان کاروان کرد]!؟

شگفت آنکه پس از اين ماجري، آيتي از قرآن نيز نازل شده و کار عبدالله و يارانش را بمنزلة لغزشي بزرگ شمرده است و سيره‌نويس گيج! آن آية شريفه را در صفحة 146 از کتابش مي‌آورد و پيامبر اسلام را نيز راستگو مي‌شمرد، با اين همه ادّعا مي‌کند که پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- براي ايجاد اقتصاد سالم!! و تأمين معيشت مسلمين خود به اينکار دستور داده بود! حقاً که اين اندازه لجاجت و کودني در کار سيره‌نويسي بي‌سابقه است.

قرآن کريم دربارة گناه عبدالله بن جحش و گناهان بزرگتري که مشرکان مکّه روا مي‌داشتند، با کمال انصاف چنين مي‌فرمايد: 

)يَسْأَلُونَكَ عَنْ الشَّهْرِ الْحَرَامِ قِتَالٍ فِيهِ قُلْ قِتَالٌ فِيهِ كَبِيرٌ وَصَدٌّ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ وَكُفْرٌ بِهِ وَالْمَسْجِدِ الْحَرَامِ وَإِخْرَاجُ أَهْلِهِ مِنْهُ أَكْبَرُ عِنْدَ اللَّهِ…( (بقره: 217).

«تو را از جنگ در ماه حرام مي‌پرسند؟ بگو: جنگ در اين ماه(گناه) بزرگي است ولي راه خدا را به روي مردم بستن و به خدا کفرورزيدن و حرمت مسجدالحرام را نداشتن و ساکنانش را از آنجا بيرون‌راندن، نزدخدا بزرگتر است...»!.

به اتّفاق همة مفسّران و به اعتراف سيره‌نگار، اين آية کريمه دربارة سرّية نخله نازل شده و چنانکه ملاحظه مي‌شود، قرآن مجيد جنگ عبدالله بن جحش و يارانش را که در ماه حرام رخداد محکوم مي‌کند ولي گناه قريش را بزرگتر مي‌شمرد که توحيد خدا را انکار نمودند و مردم را به اجبار از آئين وي دور مي‌کردند و مسلمانان را از مکّه بيرون راندند و همين زورگويي و ستمگري، به مسلمانان حق مي‌داد که در برابر مشرکان مقاومت نمايند و ستم بر خود وتجاوز به آئين حق را دفع کنند.

در پي آنچه گذشت نويسندة 23 سال مي‌نويسد:

[اين نخستين غزوة اسلامي هياهوئي برانگيخت و مشکل بزرگي پديد آورد. برحسب سنّت دوران جاهليت(!!) در چهار ماه رجب، ذيقعده، ذيحجه و محرم جنگ حرام بود. هجوم به کاروان چون روز اول رجب صورت گرفته بود فرياد خشم و اعتراض قريش را از اين خرق حرمت ماه حرام بلند کرد. طبعاً اين اعتراض در افکار عمومي وسادة ساير قبايل انعکاس نامطلوبي داشت و از همين جريان يک نوع ناراحتي در خود حضرت محمد نيز پيدا شدو از اين رو نسبت به عبدالله و همدستان روي خوش نشان نداد و نمي‌دانست در اين مورد چه روشي پيش گيرد](!!). (صفحة 145)

چنانکه ملاحظه مي‌کنيد سيره‌نگار دوباره مي‌خواهد تأکيد ورزد وخاطرنشان سازد که پيامبر اسلام خود د