َّهُ لَكُمْ آيَاتِهِ لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ( (آل عمران: 102-103)

«هان اي مؤمنان، در برابر خدا پرهيزکاري کنيد چنانکه سزاوارِ تقوي او است و جز به مسلماني جان نسپريد. و همگي به رشتة خداوند چنگ درزنيد و پراکنده نشويد و نعمت خدا را بر خود بياد آريد آنگاه که دشمنان هم بوديد و خدا ميان دلهاي شما دوستي افکند و بنعمت حق برادران يکديگر گشتيد و بر کنار گودالي از آتش بوديد آنگاه خدا شما را از آن نجات بخشيد، خداوند آيات خود را بدينگونه برايتان روشن مي‌کند شايد که هدايت شويد».

ثالثاً: أوس و خزرج براي رقابت و يا خصومت با يهوديان بسوي اسلام نيامدند بلکه خبر يهود مبني بر ظهور پيامبر موعود، آنان را آمادة پذيرش اسلام ساخته بود و پس از ملاقات با پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- باور کردند که او فرستادة خدا است و سپس در اظهار ايمان، بر يهوديان سبقت گرفتند (چنانکه در بخش نخستين از همين کتاب موضوع مزبور را به تفصيل آورده‌ايم[3]) و گواه ما در اين ادّعاء متون صريح تاريخي است که ابن هشام و يعقوبي و طبري و ديگران گزارش کرده‌اند.

در سيرة ابن هشام ضمن آنکه برخورد پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- را با اوّلين دسته از اهل مدينه شرح مي‌دهد مي‌نويسد: 

«فَلَمّا کَلَّمَ رَسولُ اللهِ صلى الله عليه وسلم أوُلئِکَ النَّفَرَ ودَعاهُم إِلي اللهِ قالَ بَعضُهُم لِبَعضٍ يا قَومِ: تَعَلَّمُوا وَاللهِ إِنَّهُ لَلنَّبِي الَّذي تَوَعَّدَکُم بِهِ يهُودُ فَلاتَسبِقَنَّکُم إِلَيهِ فَأَجابُوهُ». (سيرة ابن هشام، القسم الثّاني، صفحة 429)

يعني: «همينکه رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- با آنان سخن گفت و ايشان را به سوي خدا فرا خواند، يکي از آنها به ديگران گفت: اي قوم من بدانيد به خدا سوگند اين همان پيامبري است که يهوديان شما را از آن بيم مي‌دادند و مراقب باشيد که در ايمان به وي بر شما پيشي نگيرند سپس دعوت پيامبر را اجابت کردند».

همين مضمون را طبري در تاريخ و نيز در تفسيرش آورده[4] و همچنين يعقوبي آنرا در تاريخ خود گزراش کرده است و مي‌نويسد: 

«فلَقِيهُم رَسُولُ اللهِ ودَعاهُم إِلَي اللهِ وقَرَءَ عَلَيهِمُ القُرآنَ. فَقالَ رَجُلٌ مِنهُم يقالُ لَهُ إياسُ بنُ مَعاذ: يا قَومِ هذا وَاللهِ النَّبِي الَّذي کانَتِ اليهُودُ تَعِدُکُم بِهِ وَلا يسبِقَنَّکُم إِلَيهِ أَحَدٌ، فَأَسلَمُوا وَأَخَذَ عَلَيهِم رَسُولُ اللهِ الإيمانَ بِاللهِ وَبِرَسُولِه». (تاريخ اليعقوبي، المجلّد الثاني، صفحة 37 و 38).

يعني: «رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- آنان را ملاقات کرد و ايشان را بسوي خداي يگانه فراخواند و بر آنها قرآن قرائت نمود. پس مردي از ميان ايشان که او را إياس بن معاذ مي‌گفتند، به ديگران گفت: اي قوم من به خدا سوگند اين همان پيامبري است که يهوديان شما را بدان وعده مي‌دادند و مراقب باشيد کسي دربارة وي بر شما پيشي نگيرد، سپس اسلام آوردند و رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- در ايمان به خدا و پيامبرش از آنها پيمان گرفت».

تاريخ بوضوح نشان مي‌دهد که أوس و خزرج پيش از اسلام با يهوديان همپيمان بودند و دليلي نداشت که صرفاً براي رقابت و مخالفت با آنها به پيامبر اسلام گرايند بويژه آنکه ياران پيامبر در آن روزگار اندک بودند و در تحت فشار قرار داشتند و نيروي مسلمين از يهود ضعيف‌تر بود وامکانات و ثروت يهوديان نيز از مسلمانان بيشتر بود و اسلام‌آوردن أوس و خزرج علاوه بر اينکه يهود را بدشمني با آنها برمي‌انگيخت ساير قبايل عرب را نيز از ايشان جدا مي‌کرد. پس سبب اصلي در پيوستن آنها به پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- و گسستن آنان از ديگران، همان باور بود که او پيامبر راستين خدا است. شيوة صحيح درتاريخنگاري هر نويسندة محقّقي را وادار مي‌کند که براي اثبات ادّعاء يا استنباط خود، مدارک و شواهدي ارائه دهد نه آنکه بدون گواه و دليل و برهان، تخيلات خود را تحليل تاريخي بشمرد و آنرا ضميمة متون تاريخ کند! أمّا سيره‌نويس جديد بي‌آنکه مأخذ و قرينه‌اي نشان دهد چنين وانمود مي‌کند که سرانِ أوس و خزرج مي‌خواستند «از آب گل‌آلود ماهي بگيرند»! يعني اگر تمايلي به دعوت رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- نشان دادند به خاطر محاسبات مادّي بود نه براي رضاي خدا و حقّانيت پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- و هرچند اين سخن را به صراحت بيان نداشته ولي: «کيست کز لحن سخن، پي‌به نهانش نبرد»؟! و بدين صورت نويسندة بدانديش مي خواهد بر ايمان ياران پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- طعنه زند.

وَمَن ذَالَّذي ينجُو مِنَ النّاسِ سالِماً
  
 وَلِلنّاسِ قالٌ بِالظُّنُونِ وقيلٌ! [5]
 
کيست کز طعنة بدخواه امان يافته است؟ 
  
 مدّعي فخر فروشد که گمان! يافته است
 

در حقيقت سيره‌نويس جديد «قياس پاکان را از خود گرفته» و «نشاني از خويشتن بجاي نهاده» و با سوءظن به پاکمردان عالم، سريرت خود را نمايش مي‌دهد که: 

چون خدا خواهد که پردۀ کس درد
  
 ميلش اندر طعنه پاکان برد![6]
 
ما نيز قبول داريم که اين سياستمدار نخبة دوران پهلوي! با همان چشمي به همه چيز و همه کس (و از جمله ياران رسول -صلى الله عليه وآله وسلم-) نگريسته که خود را ديده است!

بقول مولوي: 
پيش چشمت داشتي شيشة کبود
 زآن سبب عالم کبودت مي‌نمود![7]

امّا قرآن کريم که سندي معتبر در نمايش ايمان واخلاص ياران پيامبر است در اين باره مي‌فرمايد: 

)وَلَكِنَّ اللَّهَ حَبَّبَ إِلَيْكُمْ الإِيمَانَ وَزَيَّنَهُ فِي قُلُوبِكُمْ وَكَرَّهَ إِلَيْكُمْ الْكُفْرَ وَالْفُسُوقَ وَالْعِصْيَانَ( (حجرات: 7).

«... خدا ايمان را محبوب شما (ياورانِ رسول) کرد وآنرا در دلهايتان بياراست و کفر و گناهان و عصيان را منفورتان ساخت».

و باز مي‌فرمايد: 

)وَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ لَوْ أَنفَقْتَ مَا فِي الأَرْضِ جَمِيعًا مَا أَلَّفْتَ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ( (أنفال: 63).

«خدا در ميان دلهاي ايشان ألفت افکند و اگر تو (اي محمّد) همة ثروت زمين را خرج مي‌کردي ميان قلوب آنان نمي‌توانستي محبّت و همدلي برقرار کني».

براستي اگر شور خدايي و ايمان واخلاص ويکدلي در ميان مسلمانان صدر اسلام نبود چگونه مي‌توانستند با جمع اندک، دنيا را از نداي توحيد و دعوت به اسلام پرکنند و امپراطوريهاي بزرگ چون ايران و روم شرقي و مصر... را تسخير نمايند؟

ابن خلدون، مورّخ و جامعه‌شناس بزرگ اسلامي اين معنا را بخوبي دريافته آنجا که مي‌نويسد:

«إِنَّ العَرَبَ لايحصُلُ لَهُمُ المُلکَ إِلاّ بِصِبغَةٍ دينِيةٍ...

وَالسَّبَبُ في ذلِکَ أَنَّهُم لِخُلُقِ التَّوَحُّشِ الَّذي فيهمِ أصعَبُ الأُمَمِ انقِياداً بَعضُهُم لِبَعضٍ لِلغِلظَةِ والأَنَفَةِ  بُعدِ الهِمَّةِ وَالمُنافَسَةِ في الرِّئاسَةِ، فَقَلَّما تَجتَمِعُ أَهوائُهُم، فَإِذا کانَ الدّينُ بِالنُّبُوَّةِ أَوِالوَلايةِ کانَ الوازِعُ لَهُم مِن أَنفُسِهِم وذَهَبَ خُلُقُ الکِبرِ والمُنافَسَةِ مِنهُم فَ