ن سخنان مسيح -عليه السلام-) پيشنهاد معجزه‌طلبان شريرو بهانه‌جو را ردّ مي‌کند و اين معنا با دلائل و نشان‌هايي که پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- از سوي خدا آورده مباينتي ندارد. 
-------------------------------------------------------------------------------
[1]- نام صحيح سوره شريفه «الإسراء» است. 
[2]- و ما منع ... صحيح است. 
[3]- اذ جائهم ... صحيح است. 
[4]- بنابر مفاد اين آيه شريفه، کافران از اينکه خداوند، بشري را به رسالت فرستاده است، دچار تعجّب و ناباوري شدند نه آنکه گوينده آيه (يعني خداي سبحان) از ناباوري کافران تعجّب کرده باشد! امّا نويسنده 23 سال بعلّت کمال دقّت و شدّت امانت! قضيه را معکوس جلوه داده و حرف نفي در جمله «و ما منع الناس ....» را در ترجمه خود، به حرف استفهام (چرا) تبديل کرده است با اينکه پس از جمله «و ما منع الناس ان يومنوا....» مي‌خوانيم: «الا ان قالوا ....» و اين استثناء بوضوح نشان مي‌دهد که حرف ما نافيه است نه تعجبيه! حقّا که معلومات حضرت سيره نگار مايه تعجب است! بهانه‌تراشان حق داشتند؟!

عجيب‌تر از انکارِ حدّاد، گفتار نويسندة 23 سال است! که آيات مورد بحث را منافي هر گونه معجزه مي‌شمارد ولي خود اقرار دارد که مشرکان، درصدد بهانه‌گيري بر آمده بودند! (يعني در پي کشف حقيقت نبودند) و در اين باره (بدنبال سخن گذشته‌اش) مي‌نويسد، روشن‌تر مي‌بيند، بطلان خرافات و سخافت عقايد آنها را بآنها نشان مي‌دهد و عادات زيان‌بخش و خلاف آدميت را نهي مي‌کند. سخنان درست و روشن او، مستلزم بهانه‌گيري نيست].! (صفحة 68 کتاب) ما هنگامي که اين قبيل نوشته‌ها را در کتاب 23 سال مي‌بينيم أبعاد گوناگوني از تناقضات کتاب، در ذهنمان نقش مي‌بندد! مثلاً بياد مي‌آوريم که پيش از اين (در صفحة 63) خوانده بوديم: 

[دعوت اسلام در حجاز يک امر کاملاً نوظهور و بکلّي مباين محيط اجتماعي نبود]! امّا در اينجا از: «بطلان و سخافت عقايد مردم حجاز» و نيز: «عادات زيان بخش و خلاف آدميت ايشان» سخن مي‌گويد! که پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- با آنها به مبارزه برخاسته بود، پس آيا دعوت پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- يک امر نوظهور و مباين با محيط اجتماعي نبود؟! 

باري، از اين مسئله صرف‌نظر کنيم و به بحث اصلي بازگرديم. هر چند نويسنده، به بهانه‌گيري‌هاي قريش اعتراف دارد امّا از جهت ديگر بآنها حق مي‌دهد که بهانه‌تراش و لجاجت مآب باشند! پس ببينيم که ادّعاي سيره‌نگار در اين باره چيست و چه مي‌گويد؟ مي‌نويسد: [امّا چيزهايي که موجب مخالفت و بهانه‌گيري است نيز روشن است. مردمي بدين عادات سخيف و جاهلانه خو گرفته‌اند از کودکي به آنها القاء شده و در آنها ريشه گرفته است. در قرن بيستم که قرن عقل و روشني ناميده شده است مگر چنين نيست؟ مگر ميليون‌ها بشر تابع عقل خود و منزّه از عادات و معتقدات تلقيني هستند؟ در آن زمان به طريقة اولي، مردم از پيروي مردي که مي‌خواهد عقايد و عادات اجدادي آنها را در هم بريزد سرباز مي‌زنند، اگر گفت من اين سخنان را از طرف خدا مي‌گويم از او دليل مي‌خواهند، براي اينکه خود اين مرد براي پيغمبران گذشته معجزات گوناگون قائل شده و آنچه را ار باب ديانات راجع به انبياء خود گفته‌اند براي آنها بازگو کرده است و بنابر مثل مشهور، سرود ياد مستان داده است. پس اکنون که نوبت خود او رسيده است بايد معجزه ظاهر سازد] (صفحة 68-69) اين گفتار از چند جهت قابل نقد و ايراد است: 

نخست آنکه: اگر پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- از معجزات انبياءِ گذشته براي قوم خود سخن گفت، از اين نيز سخن بميان آورد که پيامبران سَلَف با درخواست‌هاي محال يا هوس‌هاي نابخردانه، موافقت نمي‌کردند مثلاً هنگامي که بني‌اسرائيل از موسي -عليه السلام- خواستند تا «خدا را آشکارا به ايشان نشان دهد»! بجاي ديدن خداي سبحان، دچار صاعقة آسمان شدند! چنانکه در قرآن کريم مي‌خوانيم: 

)لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتَّى نَرَى اللَّهَ جَهْرَةً فَأَخَذَتْكُمْ الصَّاعِقَةُ وَأَنْتُمْ تَنظُرُونَ ( (بقره: 55).

«هنگامي که گفتيد: اي موسي هرگز بتو ايمان نخواهيم آورد تا آنکه خدا را آشکارا بما نشان دهي! پس آذرخشي شما را گرفت ...».

و نيز در قرآن مي‌خوانيم: هنگامي که بني‌‌اسرائيل در بيابان به موسي -عليه السلام- گفتند: «از خداوند، سبزي و خيار و گندم و عدس و پياز براي ما بخواه»! موسي -عليه السلام- بآنان پاسخ داد: «به شهري فرود آييد تا آنچه را که خواستيد بيابيد»! 

)اهْبِطُوا مِصْرًا فَإِنَّ لَكُمْ مَا سَأَلْتُمْ ([1] (بقره: 61).

و همچنين، اگر قرآن مجيد معجزات پيامبران گذشته را براي اهل مکّه بازگو کرده، اين سخن را نيز بميان آورده است که فرعون دربارة موسي -عليه السلام- به مردم مصر گفت: «آيا من که فرمانرواي مصر هستم و در کاخ شاهانه بسر مي‌برم، مقام والاتري دارم يا اين مرد فقير و حقير»؟! و همچنين گفت: 

)فَلَوْلا أُلْقِيَ عَلَيْهِ أَسْوِرَةٌ مِنْ ذَهَبٍ أَوْ جَاءَ مَعَهُ الْمَلائِكَةُ مُقْتَرِنِينَ( (زخرف: 53).

«پس چرا دستبندهاي زرّين براي او نفرستاده‌اند يا دستة فرشتگان بهمراه وي نيامده‌اند»؟!.

و نيز قرآن، براي مردم مکّه حکايت کرده است که قوم شعيب -عليه السلام- همان چيزي را به پيامبر خود اظهار مي‌داشتند که قريش از پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- مي‌خواستند! آنجا که از قول ايشان آورده به شعيب -عليه السلام- گفتند: 

)وَمَا أَنْتَ إِلاَّ بَشَرٌ مِثْلُنَا وَإِنْ نَظُنُّكَ لَمِنَ الْكَاذِبِينَ * فَأَسْقِطْ عَلَيْنَا كِسَفًا  مِنْ السَّمَاءِ  إِنْ كُنْتَ مِنْ الصَّادِقِينَ(   (شعراء: 186 و187).

«تو جز بشري مانند ما نيستي و گمان داريم که از دروغگوياني. پس اگر از راستگو هستي پاره‌اي از اجرام آسماني را بر ما بيافکن»!.

و قرآن نشان داده که همواره اين بهانه‌گيري‌ها به شکست و هلاکت و ناکامي کافران انجاميده است. پس قريش که معجزات پيامبران را از قرآن شنيده بودند (و از اين‌رو معجزه مي‌خواستند) البته از عاقبت عنادها و لجاجت‌ها در خلال داستان‌هاي قرآن نيز آگاه شده بودند و حقّّ بهانه‌گيري نداشتند! بنابراين، وکيل مدافع ايشان يعني جناب سيره‌نويس! در دفاع از آنها ره بجايي نمي‌برد. 

دوّم آنکه: پيامبري که قصد اصلاح دارد اگر در برابر بهانه‌جويي‌هاي مردم قرار گرفت نبايد روحية منحرفانة ايشان را تأييد کند و بر طبق هوس آنان معجزه آورد! بلکه لازمست تا از راه دليل و برهان به تغيير آن روحيه پردازد و با مبارزات فکري، اذهان را – تا آنجا که امکان دارد – از انديشه‌هاي غلط پاک سازد و اين، همان کاري بود که پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- دقيقاً بآن مي‌پرداخت چنانکه در برخي از آثار آمده است روزي گروهي از سران قريش نزد پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- حضور يافتند که از آن ميان: «وليد بن مُغيره و أَبو البُختُري و أبو جهل بن هِشام و عاص بن وائِل و عبدالله بن أبي أُمَيه» را نام برده‌اند. اينا