ّد الرّابع، صفحه 420. 
[16]- عيون الأثر، چاپ لبنان، الجزء الاوّل، صفحه 83. 
[17]- عيون الأثر، الجزء الأول، صفحه 83. <?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:46.txt">قسمت اول</a><a class="text" href="w:text:47.txt">قسمت دوم</a></body></html>وحي و روانشناسي!

از اين پس، نويسندة 23 سال در صدد بر آمده تا وحي نبوي را بصورتي علمي تحليل کند! و در اين باره مي‌نويسد: [در حديث عايشه چيزي که برخلاف موازين طبيعي باشد نيست و بلکه مي‌توان آن را با اصول  روانشناسي منطبق ساخت، رغبت شديد به امري آن امر را به صورت ظهور و واقع شده در مي‌آورد(!!) صورت آرزوي مردي که قريب سي سال به موضوعي انديشيده (!!) و پيوسته (!!) بواسطة تماس با اهل کتاب در نفس وي راسخ شده و را رياضت (!!) و اعتکاف در غار حراء از آن فکر اشباع شده و سپس بشکل رؤيا يا به اصطلاح متصوفه (اشراق) ظاهر گرديده است جان مي‌گيرد، صورتي از اعماق ضمير ناخودآگاه بيرون جسته و او را به اقدام مي‌خواند ولي هول اقدام (!!) به اين امر او را مي‌فشارد بحدّي که تاب و توان از او سلب شده حالت خفگي به وي دست مي‌دهد ورنه توجيه ديگري نمي‌توان بر اين واقعه تصورّ کرد ...]. (صفحة 43 کتاب) 

من هنگامي که عبارت بالا را مي‌خوانم بياد کسي مي‌افتم که دربارة يوسف پيامبر، پرسيده بود: «راستي آن دختري که شغال او را خورد، دختر کدام امام بود»؟! به آن جناب پاسخ دادند که: اوّلاً دختر نبود و پسر بود! ثانياً دختر امام نبود و پسر پيغمبر بود! ثالثاً شغال او را نخورد و گرگ بود! رابعاً گرگ هم او را نخورد و دروغ بود!! آري: 

)وَجَاءُوا عَلَى قَمِيصِهِ بِدَمٍ كَذِبٍ ( (يوسف: 18).
برادرانش جامة او را با خون دروغين آوردند!
دربارة بيانات سيره‌نويس نيز انسان واقعاً متحير مي‌ماند که کدام بخش از سخنان وي را اصلاح کند؟! چرا که بناي استوار! ايشان متأسفانه مصداق: 
)خَاوِيَةٌ عَلَى عُرُوشِهَا ( (بقره: 259).
است يعني خراب اندر خراب است! زيرا: 

اولاً: روايت عائشه که زير بناي بحث نويسنده شمرده مي‌شود، حالش معلوم شد! و نصيبش از اصالت و صحّت مشخص گرديد و جناب نويسنده اگر روايت شناس بود، اساساً زحمت تطبيق روايت مزبور را با اصول روانشناسي بخود نمي‌داد و از اين بحث صرف نظر مي‌کرد! 

ثانياً: تحقيق از ماهيت اموري که در مراحل پايين‌تر از «وحي» قرار دارد مانند: هيپنوتيزم، مانيتيزم، روشن بيني، تله‌پاتي و امثال اين‌ها، امروز در روانشناسي جايي ندارد بلکه در «پاراپسيکولوژي» يعني در پژوهش‌هاي فراتر از روانشناسي از آنها بحث مي‌شود تا چه رسد به ماهيت وحي و نزول ارواح مقدّس بر پيامبران، از همين‌‌رو کساني که مي‌خواهند اين حقايق را با قالب‌هاي محدود روانشناسي بسنجند مانند نويسنده 23 سال به لغزش‌هاي عجيب و غريب گرفتار مي‌شوند! 

ثالثاً: اينکه نويسنده در آغاز تحليل روانشناسانة خود! مي‌نويسد: [رغبت شديد به امري آن امر را بصورت ظهور و واقع شده در مي‌آورد]! آيا اين قاعده بصورتي که اداء شده، يک قاعدة مطلق و علمي است؟ و مثلاً کوهنورداني که در سرماي فوق‌العاده، راه را گم کردند و خشکيدند! از آنجا که رغبت شديد به حرارت داشتند فوراً احساس گرما در ايشان پديد آمد و نجات يافتند؟! 

رابعاً: اينکه نويسنده در پي قاعدة مذکور مي‌نويسد: [صورت آرزوي مردي که قريب سي سال به موضوعي انديشيده ....] راستي اين موضوع در کدام بخش از گزارش عائشه آمده است تا ما آن را با قاعدة کذايي تطبيق کنيم؟! کجا امّ المؤمنين عائشه گفته است که پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- رغبت شديدي به دريافت وحي و وصول نبوّت داشت بطوري که قريب سي سال در اميد و آرزوي اين مقام بسر برد؟! آيا آن همه اعتماد بگزارش عائشه براي همين مقصود بود که آنچه در روايت او نيامده! مورد تفسير و تطبيق قرار گيرد؟! 

خامساً: گزارش عائشه نشان مي‌دهد نزول وحي براي پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- چنان خلاف انتظار بود که آن حضرت بر خود نگران شد و به خيال افتاد نکند به بيماري مبتلا شده باشد! ولي همه مي‌دانند که اگر کسي سي سال در آرزوي حادثه‌اي بسر برد البته با دست يافتن به مقصود، از شوق و شعف در پوست خود نخواهد گنجيد، نه آنکه بر خويشتن بترسد و خود را بيمار پندارد! پس چگونه جناب سيره‌نويس اين‌دو امر متضاد را با يکديگر تطبيق مي‌دهد؟! 

سادساً: نصّ صريح قرآن دلالت دارد که پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- پيش از بعثت خود، اساساً اميدي نداشت که «کتاب وحي» به او برسد چنانکه مي‌خوانيم: 

)مَا كُنتَ تَرْجُوا أَنْ يُلْقَى إِلَيْكَ الْكِتَابُ( (قصص: 86).

«تو اميدوار نبودي که اين کتاب بسوي تو وحي شود».

و نويسندة 23 سال هم در صفحة 128 از کتابش اعتراف مي‌کند که: [مسلّماً حضرت محمّد به آنچه مي‌گفته است ايمان داشته و آن را وحي خداوندي مي‌دانسته است] بنابراين، پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- به زبان وحي و در کمال راستي خبر داده که اميد وحي و نبوّت براي خود نداشته است پس ادّعاي سيره‌نويس مبني بر اينکه آن حضرت سي سال در آرزوي پيامبري بود چه معنا تواند داشت؟! 

سابعاً: تماس پيوسته با اهل کتاب! در کدام بخش از روايت عائشه ديده مي‌شود که ديگر حلال‌زاده‌ها آن را نمي‌بينند؟! آيا اين دروغ‌ها چه ضرورتي داشته و براي چيست؟ آري! نويسندة 23 سال بدنبال حديث عائشه مي‌نويسد: [پس از اين گفتگو و پس از آنکه محمّد آرامش خود را باز مي‌يابد، خديجه خانه را ترک کرده بسوي ورقه بن نوفل مي‌شتابد و حادثه را براي وي نقل مي‌کند. ورقه که از بت‌پرستان مکّه بيزار و پيوسته محمّد را به تأمّلات روحاني خويش و دوري از عادات سخيف قريش تشويق مي‌کرد(!!) به خديجه ميگويد: بعيد نيست که اين حادثه دليل توجه خداوندي باشد و محمّد را به هدايت قوم خود مأمور فرموده باشد]! البته در متن گزارش عائشه اثري از اين عبارت نيست که: [ورقه پيوسته محمّد را به تأملات روحاني خويش و دوري از اثار سخيف قريش تشويق ميکرد] و اين جمله را جناب سيره‌نويس بنا به رعايت کمال امانت! از سوي خود بر آن افزوده‌اند! و ما در جزء نخستين از همين کتاب باندازة کافي دربارة رابطة پيامبر اکرم با اهل کتاب سخن گفتيم و از ورقه و پيوندش با آن حضرت بحث کرديم و گفتار خود را در اين باره تکرار نمي‌کنيم. 

ثامناً: رياضت کشي پيامبر در غار حراء طُرفه حکايتي است! خود نويسندة 23 سال در صفحة 39 از کتابش مي‌نويسد: [گاهي رغبت شديد به تنهائي و دوري از غوغاي زندگي او را بدانجا (حراء) مي‌کشانيد] پس براي پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- خلوت گزيني مطرح بوده نه رياضت کشي! و در حديث عائشه نيز آمده است: «حَبَّبَ الله تعالي إليهِ الخلوةَ فَلَم يکن شيءٌ أحَبَّ إليهِ من أن يخلوَوحدَهُ» (سيرة ابن هشام، القسم الاول، صفحه 234) يعني: «خداي تعالي علاقة به تنهايي در او بوجود آورد و چيزي را بيشتر از آن دوست نداشت که تنها بسر بَرَد» البته در گزارش عائشه از «تَحَّنُث» بمعناي «تعبد» نيز ياد شده ولي اين معنا چيزي جدا از ريا