--
[1]- پس اگر روي گرداندند بگو شما را از تُندَري مانند صاعقه عاد و ثمود بيم مي‌دهم!.
*-  الهاء في هذه الأفعال للسّکت.سيما و اخلاق پيامبر
سخنِ سيره‌نويس تازه! در فصل رسالت به پايان رسيد و جز چند جمله‌اي که به ناچار! دربارة جمال ظاهر و کمال اخلاقي پيامبر آورده در اين فصل چيزي ندارد و ما نيز بنا به وعده‌اي که داده بوديم – پس از بازآوردن سخنان او دربارة سيما و اخلاق پيامبر، چند کلمه‌اي از خوي عظيم آنحضرت و رفتار کريمانه‌اش با دوست و دشمن گزارش مي‌کنيم تا به مصداق آية شريفة: 

)خِتَامُهُ مِسْكٌ ( (المطففين: 26).
پايان سخن از بوي دلاويز أخلاق محمّدي معطّر شود و بقية گفتار را به ديگر أجزاي اين کتاب موکول مي‌نماييم.

نويسندة بيست و سه سال چنين مي‌نويسد: 

[حضرت محمد هنگام بعثت چهل سال داشت، قامت متوسط، رنگ چهره سبزة مايل به سرخي، موي سر و رنگ چشمان‌ سياه. کمتر شوخي مي‌کرد و کمتر مي‌خنديد و هرگاه مي‌خنديد دست جلو دهان مي‌گرفت. هنگام راه‌رفتن بر هر گامي تکيه مي‌کرد و خرامش در رفتار نداشت و بدين سوي و آن سوي نمي‌نگريست. از قرائن و امارات بعيد نمي‌دانند که در بسياري از رسوم و آداب قوم خود شرکت داشت ولي از هر گونه جلفي و سبکسري جوانان قريش بر کنار بود و به درستي و امانت و صدق گفتار (حتّي در ميان مخالفان خود) مشهور بود. پس از ازدواج با خديجه که از تلاش معاش آسوده شده بود به امور وحي و معنوي مي‌پرداخت. چون اغلب حنيفان، حضرت ابراهيم در نظر وي سرمشق خداشناسي بود و طبعاً از بُت‌پرستي قوم خود بيزار....

در سخن‌گفتن تأمّل و آهنگ داشت و مي‌گويند حتّي از دوشيز‌اي باحياتر بود. نيروي بيانش قوي و حشو و زوائد در گفتار نداشت. موي سر او بلند و تقريباً تا نيمه‌اي از گوش او را مي‌پوشانيد. غالباً کلاهي سفيد بر سر مي‌گذاشت و بر ريش و موي سر عطر مي‌زد و طبعي مايل به تواضع و رأفت داشت و هرگاه به کسي دست مي‌داد در واپس‌کشدين دست‌ پيشي نمي‌جست. لباس و موزه خود را خود وصله مي‌کرد. با زيردستان معاشرت مي‌کرد. بر زمين مي‌نشست و دعوت بنده‌اي را نيز قبول کرده و با وي نان جوين مي‌خورد. هنگام نطق مخصوصاً در موقع نهي از فساد صدايش بلند، چشمانش سرخ و حالت خشم بر سيمايش پيدا مي‌شد: 

حضرت محمّد شجاع بود و هنگام جنگ بر کماني تکيه کرده مسلمانان را به جنگ تشجيع مي‌کرد و اگر هراسي از دشمن بر جنگجويان اسلام مستولي مي‌شد محمّد پيشقدم شده و از همه به دشمن نزديک تر مي‌شد. معذلک کسي را به دست خود نکشت جز يک مرتبه که شخصي به وي حمله کرد و حضرت پيش‌دستي کرده و به هلاکتش رساند.

از سخنان اوست: 
هر کس با ستمگري همراهي کند و بداند که او ستمگر است مسلمان نيست.
مؤمن نيست کسي که سير باشد و در همسايگي، گرسنه‌اي داشته باشد. 
حُسن خلق نصف دين است.
بهترين جهادها كلمهء حقّي است که به پيشواي ظالم گويند.
نيرومندترين شما کسي است که بر خشم خويش مستولي شود]. (صفحة 39 و 40)

آنچه سيره‌نويس! در اينجا گزارش کرده در برابر ديگر سخنان وي که پيش از اين گذشت و در آينده خواهد آمد به انصاف نزديکتر است و با مدارک تاريخي کمتر فاصله دارد، با وجود اين نتوان بر همة آنچه آورده اعتماد کرد و مثلاً در آنجا که مي‌نويسد: [بعيد نمي‌دانند که در بسياري از رسوم و آداب قوم خود شرکت داشت]! جا دارد يادآور شويم در کتب سيره آورده‌اند که پيامبر پيش از بعثت اغلب از حضور در مراسم قريش به ويژه مراسمي که با بُت‌پرستي همراه بود خودداري مي‌کرد چنانکه در سيرة الحلبيه آمده است: 

«عن أم ايمن أنها قالت: کان بوانه صنما تحضره قريش وتعظمه وتنسک وتحلق عنده وتعکف عليه يوما إلي الليل في کل سنة فکان ابوطالب يحضر مع قومه ويکلم رسول الله صلى الله عليه وسلم أن يحضر ذلک العيد معه فيأبي ذلک، حتي قالت رأيت أبا طالب غضب عليه، ورأيت عمّاته غضبن عليه يومئذ أشدّ الغضب وجعلن يقلن إنّا لنخاف عليک ما تصنع من اجتناب آلهتنا ويقلن: ما تريد يا محمد أن تحضر لقومک عيدا ولا تکثر لهم جمعا...». (السّيره الحلبيه، الجزء الأوّل، صفحة 200 و 201)

يعني: «از اُمّ ايمن رسيده که گفت (بُوانَه) بُتي بود که قريش نزد آن حضور مي‌يافتند و بزرگش مي‌داشتند و براي آن قرباني مي‌کردند و در کنارش سر را مي‌تراشيدند و در هر سال يک روز را تا به شب بعبادت آن بُت مي‌گذراندند ابوطالب نيز به همراه قوم خود در اين مراسم شرکت مي‌کرد و با پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- گفتگو نمود تا او نيز در آن عيد با وي حضور يابد ولي آن حضرت از اينکار خودداري ورزيد تا بدانجا که أمّ‌ ايمن گفت: ابوطالب را ديدم که بر پيامبر خشم گرفته و عمّه‌هاي آن حضرت همه در آنروز به سختي خشمناک شدند و مي‌گفتند: ما از اين کار که از خدايان ما دوري مي‌ورزي بر تو بيم داريم! و به او مي‌گفتند: اي محمّد مقصود تو چيست که در مراسم عيد قوم خود حضور نمي‌يابي و بر جمع ايشان نمي‌افزايي»؟.

و در پايان همين خبر آمده است که: «قالت: فما عاد إلي عيد لهم حتي تنبأ صلي الله عليه وسلم» «أمّ‌ ايمن گفت: از آن پس در هيچيک از أعياد ايشان شرکت نکرد تا آنگاه که نبوّت خود را إعلام نمود، درود و سلام خداي بر وي باد».

و نيز آنچه سيره‌نويس تازه! آورده که پيامبر [کمتر مي‌خنديد]! سخني خطا است چرا که در کتب تاريخ و سيره تصريح کرده‌اند: 

«کان الغالب من أحواله صلي الله عليه وسلم التّبسّم» (وسائل الوصول إلي شمائل الرسول، اثر نبهاني، چاپ بيروت، صفحة 56)

يعني: «آن حضرت، در بيشتر أحوال خويش، خندان لب بود».

از اينها که صرف‌نظر کنيم در آنجا که سيره‌نويس، پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- را با «حنفاء» مي‌سنجد نيز دچار لغزش شده است و ما در اين باره ضمن فصول گذشته به اندازة کفايت سخن گفته‌ايم و معلوم شد که آن حضرت از زمرة حنيفان نبوده است و ايشان، او را از دستة خود نمي‌دانستند و اغلب به پيامبر ايمان آوردند.

اينک به مختصر گزارشي در باب اخلاق پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- مي‌پردازيم: 

پيامبر اسلام – که درود و رحمت خداي بر وي باد – در حُسن خلق و فضائل معنوي مقامي بس ارجمند و والا دارد و کتابهايي که در سيرت پسنديدة آن حضرت نوشته‌اند سرشار از شواهدي است که از زاويه‌هاي گوناگون، خصلت‌هاي ممتاز اخلاقي پيامبر را نشان مي‌دهد و قرآن مجيد که پيامبر را در حضور دوستان و دشمنان، به: 

)وَإِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِيمٍ ([1] (قلم: 4).

توصيف نموده آنچه را که همه مي‌توانستند گواه باشند گفته است و سخن پيامبر که «بعثت لأتمم مکارم الأخلاق»[2] (الشفاء اثر قاضي عياض أندلسي، الجزء الأول، صفحه 96 و الموطأ اثر مالک الجزء الثاني صفحة 211) بر اهتمام اساسي او نسبت به امور اخلاقي دلالت مي‌کند. از ياران وي، کساني که شب و روز با آن حضرت همراه بودند بر اين معنا گواهي داده‌اند چنانکه علي بن أبيطالب -عليه السلام- گزارش نموده که: «کان رسول الله -صلى الله عليه وآله وسلم- وسلّم أحسن الناس خلقا» (الشّ