رشاد و هدايتي نداشتند تا پيامبر از ايشان بهره گيرد البته در پاکدلي و انصاف و صداقت آن دو، سخني نيست و به همين جهت از نخستين کساني بودند که به پيامبر خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- ايمان آوردند و دعوت او را پذيرا شدند و از شرک و بت‌پرستي کناره گرفتند. پيدا است که نويسندة بيچاره! به هر سو دست مي‌افکند و از هر نامي! بهره‌جويي مي‌کند تا براي پيامبر بزرگي که درس ناخوانده و مکتب نديده، آموزگار کتاب و حکمت و تزکيه و تهذيب‌شده و به رسالتي بس گران برخاسته و جهان را به تأييد خدا منقلب ساخته و کرامت‌ها و معجزه‌ها آورده، آموزگاراني چون بلال و ابوبکر و جز آندو بتراشد! و بر نداي وجدان خود در برابر آيات الهي و إمدادهاي غيبي که در کار محمّد -صلى الله عليه وآله وسلم- بوده سرپوش نهد «وضلّ ضلالا بعيد»!

امّا دربارة ورقه بن نوفل، بايد دانست که سيره‌نويس نو درآمد! و هم شرق‌شناسان مغرض! هر چه از او مي‌دانند از کتب مسلمين بدست آورده‌اند ولي همواره آنچه را که بنفع پيامبر تمام مي‌شود کتمان مي‌کنند! در اين کتابها تصريح شده که چون ورقه بن نوفل، خبر وحي محمد -صلى الله عليه وآله وسلم- را از خديجه -عليها السلام- شنيده گفت: «قدوس قدوس، والذي نفس ورقة بيده لئن کنت صدقتني يا خديجة لقد جاءه الناموس الأکبر الذي کان يأتي موسي وإنه لنبي هذه الأمة»!.

يعني: «قدّوس! قدّوس! (خداي پاک و منزّه) قسم به آنکس که جان ورقه به دست او است اي خديجه اگر بمن راست گفته باشي بي‌شک ناموس اکبرکه به سوي موسي آمد بر وي فرود آمده است و او پيامبرِ اين مردم است»! پس از آن، ورقه پيامبر را به هنگام طواف کعبه ديد و به وي نزديک شد و گفت: اي پسر برادرم! مرا از آنچه ديده و شنيده‌اي آگاه ساز و همينکه پيامبر از ماجراي وحي خويش براي او سخن گفت ورقه، هيجان‌زده اظهار داشت: «والذي نفسي بيده إنک لنبي هذه الأمة ولقد جاءک الناموس الأکبر الذي جاء موسي ولتکذَّبنه ولتُؤذينَّه ولتُخرجنَّه ولتُقاتلنَّه* ولئن أنا أدرکت ذلک اليوم لأنصرنَّ الله نصرا يعلمه، ثم أدني رأسه منه فقبّل يا فوخه»!. (سيرة ابن هشام، القسم الأول، صفحة 238 و تاريخ طبري، الجزء الثاني، صفحة 302) يعني: «سوگند به کسي که جانم در دست او است تو پيامبر اين مردم هستي و ناموس اکبر که به سوي مُوسي آمد بر تو فرود آمده است و بي‌ترديد ترا دروغگو مي‌شمرند و آزار مي‌دهند و بيرون مي‌رانند و با توبه جنگ برمي‌خيزند و من اگر آن روزگار را دريابم خدا مي‌داند که (دين) او را ياري خواهم کرد. آنگاه سرش را به پيامبر نزديک کرده جلوي سر آن حضرت را بوسيد».

و نيز ابن سعد در طبقات آورده که چون ورقه بن نوفل از خديجه -عليها السلام- خبر وحي را شنيد بدو گفت: «والله إن ابن عمک لصادق وإن هذا لبدء نبوة وإنه ليأتيه الناموس الأکبر». (طبقات ابن سعد، الجزء الأوّل، صفحة 130)

يعني: «بخدا، پسر عموي تو راست مي‌گويد و اين حالت، سرآغاز نبوّت است و ناموس اکبر به سوي او آمده».

پس ورقه بن نوفل، خود به نبوت آن حضرت ايمان آورد و قبول اسلام کرد و اگر پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- را راستگو نمي‌شمرد يا در اشتباه مي‌ديد و خويشتن را آموزگار آن حضرت مي‌دانست هرگز اسلام را نمي‌پذيرفت و اگر پيامبر پيش از بعثت با ورقه، پيوند داشت و چيزي از او مي‌آموخت بي‌شک مکيان از اين ماجرا آگاه مي‌شدند و به ويژه خويشان و نزديکان پيامبر و نيز خانوادة ورقه با خبر مي‌گشتند و آن حضرت را شاگرد ورقه مي‌شمردند و ابولهب و ديگر مخالفانِ پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- پس از دعوت آن حضرت، اين خبر را افشا مي‌کردند و انتشار مي‌دادند امّا اثري از اين شايعه نزد دوست و دشمن نيست و در قرآن و سيره و تاريخ ديده نمي‌شود و گيرم که ورقه، پيامبر را مي‌ديده و با انجيل آشنايي داشته است اما تعاليم قرآن به انجيل نمي‌ماند و جز چند اشارة کوتاه، سخني در قرآن مجيد از انجيل نقل نشده است، بلکه در مسائل مهمّي چون فداء و به دار آويخته‌شدنِ عيسي -عليه السلام- و رهبانيت و چگونگي معاد و قوانين طلاق و شرب خمر و جز اينها، قرآن با انجيل تفاوت اساسي دارد. علاوه بر اينکه، نظام و ترکيب معجزه‌‌آساي قرآن بکلّي بي سابقه است و از هيچکس شنيده نشده و به اعتراف نويسندة 23 سال در صفحة 89 از کتابش: [قرآن ابداعي است بي‌مانند، و بي‌سابقه در ادبيات جاهليت] و نيز پيشگوييهاي گوناگون قرآن و پيامبر، اصولاً قابل آموزش از ورقه و امثال او نبوده است و همچنين معجزات و تأييدات ربّاني که نصيب پيامبر شده به ورقه و ديگران ربطي ندارد، بعلاوه چنانچه پيامبر پيش از بعثت با کساني چون ورقه در رفت و آمد بود و به مذاکرات ديني و مباحثات توحيدي مي‌پرداخت و با شوق و علاقه از آنان چيزي مي‌آموخت، البته دلبستگي به اين کار در او مؤثّر مي‌افتاد و آنچه را فرا گرفته بود با اطرافيان در ميان مي‌گذاشت و بزودي در محيط کوچک و محدود مکّه معلوم مي‌شد که او بر چه طريقه‌اي است و چه راهي را مي‌پيمايد؟ و پس از بعثت هرگز نمي‌توانست به اين ادّعا برخيزد که: «من عمري در ميان شما روزگاري سپري کردم و سخني از آموزشهاي توحيدي قرآن از من نشنيديد»! چنانکه در قرآن مجيد آمده است:

)قُلْ لَوْ شَاءَ اللَّهُ مَا تَلَوْتُهُ عَلَيْكُمْ وَلا أَدْرَاكُمْ بِهِ فَقَدْ لَبِثْتُ فِيكُمْ عُمُرًا مِنْ قَبْلِهِ أَفَلا تَعْقِلُونَ ( (يونس: 16).

و نيز اگر قرآن مجيد انعکاسي از روحيات آن حضرت بود لازم مي‌آمد که پيش از بعثت، زمينه‌هاي ادبي و شعر سرايي و سجع‌سازي در پيامبر وجود داشته باشد تا چون ذوق او به مرحلة کمال و بلوغ خود رسد آن سخنان به صورت قرآن تجلّي کند! ولي زندگاني گذشتة آن حضرت بکلّي خالي از اين امور بوده است و با آنکه محيط مکه، شاعران و خطيبان را تشويق مي‌کرد و بر آنها ارج مي‌نهاد نه کسي قطعه شعري از آن حضرت ديد و نه خطبه اي از او شنيد! بلکه پيامبر اکرم -صلى الله عليه وآله وسلم- از اين وادي بسي دور و برکنار بود! و نيز چنانچه قرآن مجيد، بازتاب روحيات نهائي آن حضرت بود لازم مي‌آمد که در مدّت بيست وسه سال، نظام لفظي و معنوي قرآن روي به تکامل نهاده باشد و همچنانکه هر شاعر و سخنور و نويسنده‌اي پس از بيست سال تمرين، در کار خود به ترقّي نائل مي‌آيد و سخنِ نخستين وي با آخرين سخن يا شعرش تفاوت بسيار پيدا مي‌کند بايد که سوره‌هاي اوّلية قرآن (چون سورة علق و مدّثر و نون و القلم...) از سوره‌هاي آخرين آن (مانند سورة نصر و مائده و توبه ...) در فصاحت الفاظ و رفعت معاني، بمراتب نازلتر باشد! با آنکه چنين نيست و سُوَر مکّي در اين مقام از سوره‌هاي مدني هيچ کم ندارد: 

)أَفَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَلَوْ كَانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللَّهِ لَوَجَدُوا فِيهِ اخْتِلافًا كَثِيرًا ( (نساء: 82).

«آيا در اين قرآن تدبّر نمي‌کنند که اگر از نزد کسي جز خدا بود، اختلاف بسيار در آن مي‌يافتند»!.
------------------------------------------------------------------------------