د وانگهي اگر روزگاري کسي از اهل کتاب به مکّه مي‌آمد و پيامبر را تحت تأثير قرار مي‌داد، اين خبر را مشرکان مکّه زودتر و بهتر در مي‌يافتند تا نويسندة 23 سال با 14 قرن فاصلة زماني! و اگر چنين بود، غوغاي مشرکان و هياهوي يهوديان در همان روزگاران، آفاق را پر کرده بود که محمّد -صلى الله عليه وآله وسلم- هر چه دارد از فلان يهودي آموخته و يا از شاگردان فلان مسيحي بوده است! امّا ابولهب قريشي، با آنکه عموي پيامبر بود و از احوال خصوصي وي آگاهتر از ديگران، هرگز چنين ادّعايي نکرد که ابولهب هاي قرن بيستم مي‌نمايند!

و آنچه مي‌نويسد که: [در دکان جبر ساعت‌ها مي‌نشست]! اين سخن مانند سخنان ديگرش نشان مي‌دهد چه اندازه از کتب تاريخ و سيره و تفسير بي‌خبر و جاهل است زيرا «جبر» غلام عبدالله بن مسلم حضرمي بوده و سنين کودکي را مي‌گذرانده است! بنابر اين دکاني نداشته تا پيامبر اسلام ساعت‌ها به نزد او بنشيند و از افاداتش استفاده کند!

در تفسير طبري از قول صاحب غلام، يعني «عبدالله بن مسلم» چنين گزارش شده است: «... عن عبدالله بن مسلم الحضرمي: أنّه کان لهم عبدان من أهل عير اليمن کانا طفلين وکان يقال لأحدهما يسار والآخر جبر، فکانا يقرآن التوراة وکان رسول الله صلى الله عليه وسلم ربما جلس إليهما فقال: کفار قريش إنما يجلس إليهما يتعلم منهما فأنزل الله تعالى: ﴿لِسَانُ الَّذِي يُلْحِدُونَ إِلَيْهِ أَعْجَمِيٌّ وَهَذَا لِسَانٌ عَرَبِيٌّ مُبِينٌ﴾». (تفسير طبري، ذيل آية 103 از سورة النّحل).

يعني: «از عبدالله بن مسلم حضرمي آمده که گفت: خاندان او را دو غلام بود از اهل عيراليمن که هر دو کودک بودند. يکي را (يسار) و آن ديگر را (جَبْر) مي‌گفتند. اين هر دو، تورات مي‌خواندند و رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- گاهي به کنار ايشان مي‌نشست، کافران قريش گفتند: محمّد آنجا مي‌نشيند تا چيزي از آندو کودک بياموزد! و در پاسخ اتّهام ايشان خداوند تعالي اين آيه را نازل نمود ﴿لِسَانُ الَّذِي يُلْحِدُونَ إِلَيْهِ أَعْجَمِيٌّ وَهَذَا لِسَانٌ عَرَبِيٌّ مُبِينٌ﴾ = زبان کسي که (قرآن را) با کج‌انديشي به او نسبت مي‌دهند، الکن است در حالي که اين قرآن به زبان عربي روشن و بليغي است».

از اين ماجرا چند نکته دانسته مي‌شودنخست آنکه اتّهام مزبور آنگونه که سيره‌نويس ناشي انگاشته مربوط به دوران پيش از بعثت پيامبر نبوده بلکه سال‌ها پس از آن روي داده است و از اين رو در پاسخ مشرکان، آية قرآن نازل مي‌شد امّا سوره‌اي که آية مذکور در آن آمده سوره شريفة «النّحل» است که در سال يازدهم بعثت (دو سال پيش از هجرت) نزول يافته و پيش از آن، نزديک هفتاد سوره از قرآن مجيد نازل شده بود. بنابراين معلومات پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- مولود چند لحظه‌اي نبود که به سال يازدهم بعثت، آن حضرت از کودکي فرا گرفته باشد!.

و شگفت آنکه خود نويسنده در پاورقي صفحة 38 از کتابش مي‌نويسد: 

[قريش گفتند محمّد اين سخنان را از (جَبْر) ياد مي‌گيرد، آيهء 103 سوره نحل جواب اين شايعه است که جبر، أعجمي است و قرآن عربي و فصيح است ﴿وَلَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّهُمْ يَقُولُونَ إِنَّمَا يُعَلِّمُهُ بَشَرٌ لِّسَانُ الَّذِي يُلْحِدُونَ إِلَيْهِ أَعْجَمِيٌّ وَهَـذَا لِسَانٌ عَرَبِيٌّ مُّبِينٌ﴾].

کسي که اذعان دارد چون قريش چنين سخني را شايع کردند، سورة نحل آنان را پاسخ گفت چگونه نتوانسته دريابد که اتّهام مزبور، به دوران پيش از بعثت مربوط نيست؟ و چگونه پاسخ قرآن مجيد را نديده گرفته و لاطائلات کفّار قريش را تکرار نموده است؟!

دوّم آنکه: عبدالله حضرمي که «جَبْر» غلام وي بوده خود، اين تهمت را نفي کرده و به پيامبراسلام ايمان آورده است! پس چگونه او نمي‌دانسته که پيامبر از غلامش درس مي‌آموزد! ولي نويسندة 23 سال با هزار و چند سال فاصله، به اين راز بزرگ!! پي برده است؟! حقّاً که غرور و جهالت آدمي را تا چه اندازه به هذيان‌گويي وادار مي‌کند!

سوّم آنکه: در تفسير کشّاف آمده که کافران قريش از «جبر» پرسيدند آيا تو چيزي به محمّد -صلى الله عليه وآله وسلم- مي‌آموزي؟! پاسخ داد: نه! او براي تعليم و تبليغ به سوي من مي‌آيد! «فَقال: بل يعَلّمُني»! (کشّاف، ذيل آية 103 سورة نحل) پس سيره‌نويس منصف!! چرا روايات تاريخي را تعقيب نمي‌کند تا تهمت را از حقيقت بازشناسد بلکه همواره دستاويزي مي‌جويد تا دروغ و افتراء را تأييد نمايد؟!

چهارم آنکه: از اين ماجرا به روشني مي‌توان فهميد که دشمنان پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- در کارهاي آن حضرت به مراقبت نشسته بودند تا شايد بتوانند بهانه‌اي بدست آورند و او را مورد اتّهام قرار دهند، با وجود اين، اگر پيامبر – چنانکه سيره‌نويس تازه! مي‌پندارد – از کساني علم آموخته بود، اين أمر پنهان نمي‌ماند و در روايات تاريخي گزارش مي‌شد و قرآن به پاسخگويي برمي‌خاست. پس چرا از اين أمور خبري نيست؟!

پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- پس از آنکه سالها از بعثت و دعوتش سپري شده بود، همينکه براي تبليغ اسلام چند بار به سوي غلامان کم سنّ و سال عبدالله حضرمي رهسپار گرديد، از سوي دشمنان مورد اتّهام قرار گرفت! چرا که غلامان، چند جمله‌اي از تورات را حفظ کرده بودند! پس اگر رسماً با يهوديان و مسيحيان به گفتگو مي‌نشست و از ايشان دربارة ديانت پرسش‌ها مي‌کرد و بهره مي‌گرفت چه غوغا‌ها که به راه نمي‌افتاد؟! امّا نويسندگاني که از شعور متوسط نيز بهره نبرده‌اند يا متأسّفانه به أغراض گوناگون آلوده شده‌اند از درک اين امور واضح محروم‌اند!

خنده‌آور است که نويسنده در پاورقي صفحة 38 مي‌نويسد: 

[سلمان فارسي، بلال حبشي و حتّي ابوبکر صديق نيز قبل از بعثت با حضرت رسول تفاهم و مذاکرات داشته‌اند]!

با اينکه کتب سيره و تاريخ متّفقند که سلمان پس از هجرت به حضور پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- رسيد نه پيش از بعثت! و زماني سلمان با پيامبر ملاقات کرد که نزديک هشتاد سوره از قرآن نازل شده بود و آن حضرت در قُباء نزديک مدينه مُقام داشت! و به قول سلمان دربارة نخستين ملاقاتش با رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم-: «جئت إلي رسول الله صلي الله عليه وسلّم وهو بقباء فدخلت عليه ومعه نفر من أصحابه ...» (طبقات ابن سعد، الجزء الرّابع، صفحة 56 و سيرة ابن هشام، القسم الأوّل، صفحة 219) يعني «به سوي رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- آمدم آنهنگام که در قبا بود و گروهي از يارانش با وي بودند...».

امّا امر بلال حبشي و ابوبکر صديق، روشنتر از آن است که دربارة آن دو سخني به ميان آيد! و اين دو تن هر چه دربارة ديانت مي‌دانستند و مي‌گفتند از پيامبر بود و هر دو تابع آن حضرت بودند و بر سخني که از او در مورد ديني شنيده بودند هيچ نيافزودند و از آن چيزي نکاستند و جز سفيه، هيچکس تابع را به جاي متبوع قرار نمي‌دهد و مريد را به جاي مراد نمي‌شناند و آن دو تن مانند ديگر بت‌پرستان مکه، قبلاً مقام دانش و 