 تصديق کردند؟ و نبوّت وي را مقامي بالاتر از درجة تصوّف شمردند و وحي او را منزلتي والاتر از مرتبة کشف و الهام دانستند؟ پس اگر خود آنها اعتراف نمودند که پيامبر و پيامبري از صوفي و صوفيگري جداست جناب سيره‌نويس چرا کاسة داغتر از آش گشته! و کاتوليک‌تر از پاپ! شده است؟!

صوفيان خود بهتر از ديگران مي‌دانند که بر ايشان چه مي‌گذرد و بقول مشهور: «أهل البيت أدري بما في البيت»[12] آنان در مقايسة با آثار و احوال پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- نيک دريافته‌اند که مقام نبوبت و رسالت اکتسابي نيست. و با در خود فرورفتن و به «هستي مطلق» انديشيدن بدست نمي‌آيد و از اينرو خويشتن را ملتزم به تبعيت از رسول اکرم -صلى الله عليه وآله وسلم- دانسته‌اند. جُنيد که بقول «قشيري»، سيد اين طائفه و امام ايشان است گويد:
«الطرق کلها مسدودة علي الخلق إلا علي من اقتفي أثر الرسول عليه الصلوة والسلام واتبع سنته ولزم طريقته» (التعرّف لمذهب أهل التصوّف، چاپ مصر، هامش صفحة 60).
يعني: «همة راهها بر خلق بسته است مگر بر کسي که در پي پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- گام نهد و از سنّت او پيروي کند و ملازم طريقت وي باشد».
حارث محاسبي که از أعاظم قوم است گويد:
«کل أمرلاح لک ضوءه بمنهاج الحق فاعرضه علي الکتاب والسنة» (رساله المسترشدين، چاپ حلب، صفحة 82).
يعني: «هر کاري که در طريقت حق، نور خود را بر تو آشکار کرد، آن کار را بر کتاب خدا و سنّت رسول عرضه کن».

محمّد بن منوّر در کتاب «اسرار التوحيد» مي‌نويسد: 
«شيخ ما ابوسعيد (ابي‌الخير) قدس الله روحه العزيز گفته است که هرچه ما خوانده بوديم و در کتابها ديده و يا شنوده که مصطفي صلوات الله و سلامه عليه آنرا کرده است يا فرموده آنرا بجاي آورديم ... و همچنين سيرت جمله مشايخ همين بوده است و همه عمر بر سنّت مصطفي رفته‌اند». (اسرار التوحيد، چاپ تهران، صفحة 22 و 23).[13]

سوّم آنکه: اين خصوصيت روحي که نويسنده آنرا وصف مي‌کند ظاهراً امري طبيعي و در حقيقت موهبتي خداداد است يعني همانگونه که خداوند در ميان گياهان، گُلهاي معطّر آفريده، و در ميان جانوران مثلاً به زنبور عسل کندوسازي آموخته، در ميان آدميان نيز کساني را پديد آورده است که به نوعي اشراق و الهام از سايرين ممتازند و بنابر دريافت‌هاي باطني، ديگران را به سوي ايمان به خداوند يکتا و زندگي پس از مرگ و فضائل اخلاقي فرا مي‌خوانند. با توجّه به آنکه مي‌دانيم در کار طبيعت خطا راه ندارد و اين موهبت نيز از سوي خداوند و با رضايت او بوده است در اينصورت چنين طرحي اوّلاً سخنان گذشتة سيره‌نويس ناشي! را دربارة «نبوّت عامّه» بکلّي مردود مي‌کند زيرا اين طرح ثابت مي‌نمايد که پيامبري و رسالت، حق است و مبادي آن از سوي خداوند و در طبيعت انسانهاي برگزيده، نهاده شده و ضمناً دعوت پيامبران مفيد و لازم بوده است و موضوع جبر (بدانگونه که نويسنده آنرا معارض با امر نبوّت مي‌شمرد) در روان‌ انسانها نقشي ندارد! و خلاصه اين طرح؛ همة پنبه‌هايي را که سيره‌نويس! پيش از اين رشته بود به باد مي‌دهد! 

)كَالَّتِي نَقَضَتْ غَزْلَهَا مِنْ بَعْدِ قُوَّةٍ أَنكَاثًا ( (نحل: 92)[14]

«چون آن زني که رشتة خود را پس از آنکه به قوّت تابيد پنبه کرد و قطعه‌قطعه ساخت»!.

ثانياً چون نبوّت در پيامبران به صورت موهبت فطري و خداداد پذيرفته شد ناچار براي شناخت چگونگي آن به تعليم و آثار خود پيامبران بايد رجوع کنيم و در اين تعاليم مي‌بينيم که از موضوع نزول فرشتگان و رساندن پيامهاي الهي به وضوح خبر داده شده است و در اينجا يا اصل طرح که نبوّت را امري الهي نمي‌شمرَد و با غيب در رابطه نمي‌بيند به تناقض گرفتار شده و باطل مي‌گردد! و يا بايد آنرا به صورتي توضيح داد که با مباني وحي که در کتب انبياء آمده برخورد نداشته باشد مانند اينکه بگوييم: استعداد نبوّت امري طبيعي و موهبتي خدا داد است (نه اکتسابي) ولي اين استعداد، از راه اتصالِ نفوسِ انبياء با پيک‌هاي الهي به فعليت و ظهور مي‌رسد و در اين صورت مدّعاي متکلّمان و اهل شرايع ثابت شده و کمترين جايي براي انکار نويسندة بيست و سه سال و أمثال و أقران او باقي نمي‌ماند. 

خلاصه آنکه سيره‌نويس نو درآمد! با طرح «نبوّت طبيعي»! ناگزير از پذيرفتن اموري مي‌شود که پيش از اين در نقض آنها چون غريق! به هر خاشاکي متشبّث مي‌شد! و از قول مولوي به او بايد گفت:
گيرم اين وحي نبي گنجور نيست[15]
چون که أوحي الرب إلي النحل آمده است
کرد عالم را پر از شمع و عسل
اينکه (کرمنا)ست بالا مي رود
هم کم از وحي دل زنبور نيست!
خانة وحيش پر از حلوا شده است
او به نور وحي حق عزّوجلّ
وحيش از زنبور کي کمتر بُوَد؟!

چهارم آنکه: در ميان افراد بشر، اکثريت مردم در «عالم حسّ» زندگي مي‌کنند و اغلبِ معلومات خود را از راه قواي ظاهري بدست مي‌آورند. متفکّران و حکماي بشر از نيروي عقلي خويش بيش از ديگران مدد مي‌گيرند و اموري را مي‌فهمند که در حوزة حسّ وارد نمي‌شود. در ميان انسانها، اندک کساني نيز هستند که از نيروهاي ناشناخته باطني بهره مي‌برند مانند افرادي که به هيپنوتيزم و مانيه‌تيزم و تله‌پاتي و امثال اين امور روي مي‌آورند و موفقيت‌هايي کسب مي‌کنند. برخي از مردمان، نيز وجود دارند که از راه «الهام مَنام» يعني رؤياهاي صادقه، چيزي درک مي‌کنند. و گاهي نيز در حال بيداري مورد الهام قرار مي‌گيرند و مثلاً مي‌گويند: پيش از فلان حادثه، دلم گواهي مي‌‌داد که اتّفاق بدي روي مي‌دهد! و راست مي‌گويند. اين رؤياها و الهامات نه از راه درس و بحث حاصل مي‌شود و نه از طريق اوستادو آموزگار مي‌توان آنها را فرا گرفت.

از طرفي براي هر مرتبه‌اي از مراتب مذکور درجة کمالي وجود دارد و کمال مرتبة اخير به مقام نبوّت مي‌پيوندد (چنانکه براي مقام نبوّت نيز درجاتي است) از اينرو بسياري از نبوّات انبياء – عليهم السّلام – از طريق رؤياهاي صادقه متحقّق شده است و کسي که با کتب پيامبران پيشين مانند کتاب دانيال نبي -عليه السلام- آشنا باشد از اين معنا بي‌خبر نيست و در کتب تفسير و سيره و تاريخ وحديث اسلامي نيز آورده‌اند که «إن أول مابدي به رسول الله صلي الله عليه (و آله) و سلّم من النبوة حين أراد الله کرامته ورحمة العباد به الرؤيا الصادقة. لا يري رسول الله صلي الله عليه (وآله) وسلم رؤيا في نومه إلا جاءت کفلق الصبح». (تفسير طبري، الجزء الثلاثون، صفحة 251 و سيرة ابن هشام، القسم الأوّل، صفحة 234 و تاريخ طبري، الجزء الثاني، صفحة 298 و صحيح بخاري، الجزء السّادس، صفحة 214).

يعني: «نخستين چيزي که نبوّت پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- بدان آغاز شد – آنگاه که خداوند اراده کرد تا بر او کرامت کند و بر بندگان رحمت فرمايد – رؤياي صادقه بود. رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- هيچ رؤيايي بهنگام خفتن نمي‌ديد مگر که چون سپيدة صبح مي‌آمد».

و در حديث نيز از پيامبر اکرم اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- آمده است که: