ه در رسالة خود به «غلاطيان» نوشته است: 

«تعجّب مي‌کنم که بدين زودي از آنکس که شما را به فيض مسيح خوانده است برمي‌گرديد(!!) بسوي اناجيلي ديگر. که ديگر نيست لکن بعضي هستند که شما را مضطرب مي‌سازند و مي‌خواهند انجيل مسيح را تبديل نمايند. بلکه هرگاه ما هم يا فرشته‌اي از آسمان انجيلي غير از آن که ما به آن بشارت داديم به شما رساند آناتيماباد (يعني ملعون‌باد)» (رسالة پولس رسول به غلاطيان، باب اوّل) با اين همه، پيشينة لوقا که از ياران پولس بود هيچ معلوم نيست! چنانکه هاکس دربارة لوقا مي‌نويسد: 

«تاريخ شخصي او (لوقا) پيش از مصاحبت با پولس و بعد از آن نامعلوم است. يا مبتني بر روايات مجهوله يرمعينّه است»!. (قاموس، صفحة 772)

پولس که رهبر اين قبيل افراد شمرده مي‌شد نيز سوابقي بهتر از ايشان نداشت! وي يهودي سرسخت و متعصّبي بود که به شدّت و قساوت با آئين مسيح مخالفت مي‌نمود تا بدانجا که شاگردان مسيح را به قتل تهديد کرد ولي ناگهان ادّعا نمود که بنابر مکاشفه‌اي! در راه دمشق مسيح -عليه السلام- بر او ظاهر شده و معجزه‌آسا ايمان آورده است و از سوي عيسي -عليه السلام- مأمور تبليغ مسيحيت مي‌باشد! (کتاب اعمال رسولان، باب 9) سپس با برگزيده‌ترين حواريون عيسي -عليه السلام- چون پطرس و بَرنابا مخالفت آغاز کرد زيرا ادعا داشت: «مرا يقين است که از بزرگترين رسولان هرگز کمتر نيستم» (رساله دوم پولس به قرنتيان، باب يازدهم) و با نامه‌هايي که به اين سو و آن سو فرستاد، آندو را «منافق» معرّفي نمود! چنانکه در نامة خود به «غلاطيان» مي‌نويسد: 

«... به حدّي که بَرنابا نيز در نفاق خود گرفتار شد ولي چون ديدم که به راستي انجيل به استقامت رفتار نمي‌کنند پيش‌روي همه پطرس را گفتم اگر تو که يهود هستي به طريق امّت‌ها و نه بطريق يهود زيست مي‌کني چونستکه امّت‌ها را مجبور مي‌سازي که به طريق يهود رفتار کنند»؟!. (رسالة پولس به غلاطيان، باب دوّم)

آنگاه پولس آئين مسيح را به سويي کشاند که پيوندش با ديانت يهود بگسلد مثلاً با اينکه عيسي -عليه السلام- و حواريون همگي بنابر رسم يهود و شريعت ابراهيم و موسي – عليهما السلام - «ختنه» شده بودند پولس به عنوان رسول و فرستادة مسيح -عليه السلام- چنين نوشت: 

«اينک من پولس به شما مي‌گويم که اگر مختون شويد، مسيح براي شما هيچ نفع ندارد»!. (رسالة پولس به غلاطيان، باب پنجم)

و چنين شخصي، رهبري لوقا را در نگارش انجيل به عهده گرفت!

امّا مَرقُس، او نيز به اتّفاق انجيل‌شناسان، از حواريون مسيح -عليه السلام- نبود و با اينکه انجيل خود را بنگارش درآورده بود امّا تا هنگامي که پطرس و پولس زنده بودند آنرا به مسيحيان عرضه نکرد! (قاموس کتاب مقدّس، صفحة 792) و پس از مرگ آندو، انجيل خود را به ديگران نشان داد.

يوحنّا يکي ديگر از چهار تن نويسنده‌اي است که امروز، انجيلش در ميان مسيحيان رواج دارد ولي انجيل او نيز جاي گفتگو و ترديد و تأمّل باقي گذارده، در قاموس کتاب مقدس آمده است: 

«يوحنّا انجيل مزبور را بعد از آنکه اناجيل ديگر منتشر شده بودند در افسس نوشت. شهادت اغلب نقّادين نيز تأليف آنرا به اواخر قرن اوّل نسبت مي‌دهد. در قرن اخير بعضي نقّادين عقيده پيدا کرده‌اند که انجيل مزبور در اوايل قرن دوم نوشته شده و نيز معتقدند که مؤلّف، يوحنّاي رسول نبوده بلکه يوحنّاي ديگري موسوم به يوحنّاي شيخ آنرا نوشته است». (قاموس، صفحة 966)

صرفنظر از اختلافات گوناگوني که اين اناجيل با يکديگر دارند، اساساً صحّت مندرجات آنها رانمي‌توان به اثبات رسانيد زيرا اناجيل اربعه، به اصطلاح علماي اسلام در حُکم «أخبار آحاد و مراسيل»اند، هيچيک از انجيل‌ها به «تواتر» نرسيده‌اند و معلوم نيست راوي هر کدام در دورانهاي نخستين چه کسي بوده است؟ و نويسنده‌اي که انجيل را در اختفا نگاشته، تا چه اندازه دور از غرض‌ورزي و در خور اعتماد مي‌باشد؟ و انجيل تا چه مقدار با توطئه‌هاي پولس پيوند دارد؟ و اختلافات اين اناجيل با انجيل‌هاي کهن بر سر چه بوده است؟ و اغلاط اين اناجيل با اعتماد به تمام مندرجات آنها چگونه مي‌سازد؟ و دروغ‌هايي که انجيل ها از مسيح -عليه السلام- نقل کرده‌اند چگونه مي‌تواند ايمان به آن حضرت را در دل جاي دهد؟! و حکايت معجزات را صادقانه جلوه‌گر سازد؟! مانند آنکه انجيل به دوازده شاگرد عيسي -عليه السلام- وعده مي‌دهد که در روز رستاخيز، آنها از مقرّبان خداوند به شمار مي‌آيند و بر تخت داوري خواهند نشست! انجيل مي‌گويد: «عيسي ايشان را گفت هر آينه به شما مي‌گويم: شما که مرا متابعت نموده‌ايد در معاد، وقتي که پسر انسان بر کرسي جلال خود نشيند شما نيز به دوازده کرسي نشسته بر دوازده سبط اسرائيل داوري خواهيد نمود»!!. (انجيل متّي، باب 19)

امّا چيزي نمي‌گذرد که در انجيل مي‌خوانيم يکي از همين دوازده تن، بر عيسي خيانت مي‌ورزد و او را به بهاي اندک مي‌فروشد و سبب مرگ وي مي‌گردد! تا آنجا که عيسي پيش از مرگ خود درباره‌اش مي‌گويد: «بهتر بودي که تولّد نيافتي»!!. (انجيل متّي، باب 26)

يا آنکه انجيل از قول مسيح -عليه السلام- گزارش مي‌کند که وي در مجلسي به حاضران گفته است: 

«پسر انسان (عيسي مسيح) خواهد آمد در جلال پدر خويش، به اتّفاق ملائكه خود، در آنوقت هر کسي را موافق اعمالش جزا خواهد داد، هرآينه به شما مي‌گويم که بعضي دراينجا حاضرند که تا پسر انسان را نبينند که در ملکوت خود مي‌آيد ذائقة مرگ را نخواهند چشيد»!!. (انجيل متي، باب 16 و انجيل مرقس، باب 9) با آنکه مي‌دانيم قرنها سپري شده است وکسي از حاضران آن مجلس نمانده که «ذائقة مرگ را نچشيده باشد»! ولي خبري از عيسي مسيح نيست!!.

پس با اعتماد به چنين کتابهايي، معجزات عيسي -عليه السلام- را نتوان اثبات کرد و حداد در اين باره آهن سرد مي‌کوبد! و رنج بيهود مي‌برد.

با اين همه ما مسلمين، نبوّت مسيح -عليه السلام- را باور داريم و به معجزات او ايمان آورده‌ايم امّا نه از راه انجيل بلکه از راه قرآن مجيد و گواهي پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- و اگر نه، اثبات معجزه براي مسيح -عليه السلام- از هيچ طريقي ممکن نيست و دون ذلک خرط القتاد![9].

در اينجا سخن با حداد را به پايان مي‌بريم و به ادّعاي سيره‌نويس تازه! بازمي‌گرديم: مي‌نويسد: [آيا اگر حضرت مسيح مُرده را زنده مي‌کرد، در تمام جامعة يهود آن تاريخ يک نفر پيدا مي‌شد که بر پاي او نيفتد و به او ايمان نياورد؟ اگر خداوند به يکي از بندگانش اين قدرت را عطا فرمايد که مرده را زنده کند، آب رودخانه را از جريان بازدارد، خاصيت سوزاندن را از آتش سلب کند تا مردم به او ايمان بياوردند و دستورهاي سودمند او را بکار بندند، آيا ساده‌تر و عقلائي‌تر نبود که نيروي تصرّف در طبايع مردم را به وي بدهد و يا مردم را خوبي بيافريند]؟. (صفحة 36 و 37 کتاب)

اين آخرين تيري است که سيره‌نويس نودرآمد! در ترکش داشته و رها کرده است و پس از اين، بحث را به «راه‌حلّ مسئل