 ساکنان کرة زمين و آن اينست که آدميان نمي‌خواهند در رديف ساير جانوران کرة زمين باشند. چون انديشه دارند، از دورترين زماني که حافظة بشر به خاطر دارد قايل به مؤثري در عالم بوده پيوسته پنداشته‌اند وجودي اين دستگاه را بکار انداخته و در خير و شر مؤثر بوده است. مبناي اين عقيده هر چه باشد خواه انديشه، خواه غرور و خودپسندي و متمايزبودن از ساير حيوانات، بشر را به ايجاد ديانات برانگيخته است]!. (صفحة 35 کتاب)

در اينجا با آنکه سيره‌نويس تازه! اعتراف مي‌کند که آدمي از دورترين دورانهاي تاريخ تاکنون، خداپرست بوده است ولي ترديد نشان مي‌دهد که مبناي اين عقيده چه مي‌توانسته باشد؟! آنگاه حلّ مشکل را در اين مي‌بيند که علاوه بر قدرت انديشه، غرور و خودپسندي آدميان را در پديدآمدن اين عقيده مؤثّر شمارد! غافل از آنکه خودپسندي موجب مي‌شود تا آدمي، مقامي والاتر از خود را در جهان نبيند و در برابر او به خضوع و بندگي نيفتد! پس خودپسندي، مبناي الحاد و خدانشناسي مي‌گردد نه انگيزة خداشناسي! حقّاً که تحليل‌هاي روحي سيره‌نويس! گوي سبقت از همة روانکاوان عالَم ربوده است!

اگر مقصود از غرور و خودپسندي انسان، آن باشد که آدمي مي‌خواسته تمايز فکري خويش را به حيوانات نشان دهد! مگر نه آنکه اين تمايز در نيرنگهايي که انسان براي شکار حيوانات بکار مي‌بُرد آشکار مي‌شد؟ پس ديگر چه نيازي بود تا آدمي به خداپرستي روي آورد؟

و اگر مقصود از غرور انسان آن است که آدمي با خود انديشيد که نبايد چون حيوانات، تنها به «خورد و خواب و خشم و شهوت» پردازد بلکه بايد درآمد و رفت خود به اين جهان و از اين جهان، تفکّر کند و مبدأ هستي خويش و ديگران را بشناسدو اين امر را «غرور» ناميدن به لحاظ معني نادرست است! زيرا «غرور» در لغت به معناي «فريب» آمده و اين چگونه فريبي است که انسان خود را مطلقاً محصور در غرائز حيواني نداند و نيروي فکر را نيز در خويشتن به حساب آوَرَد و به کنجکاوي از مبدأ وجود خود پردازد؟! ظاهراً مردم «نامغرور» به نظر سيره‌نويس جديد! کساني هستند که چون گاوان و خران! زندگي را بسر برند و جز بکاربردن غريزه، هدف و غايتي نشناسند!! آيا انصافاً چنين مردمي را فريب خورده بايد شمرد؟ يا متفکّران و خداشناسان را گرفتار غرور بايد دانست؟!

براي گريز از خودپسندي روا نيست که آدمي، حقيقت وجود خويش را انکار کند و با نيروي ارزنده‌اي که در نهاد او گذاشته شده دشمني ورزد زيرا غرور و فريب در آنجا ظهور مي‌کند که آدمي بيش از آنچه ارزش دارد خويشتن را به حساب آورد! يا کمتر از آنچه هست بر خود ارج نهد! بنابر اين راه فرار از خودپسندي را در «واقع‌بيني» بايد جست؛ همانگونه که غرور را در «خود محوري» و ديگران را به حساب‌نياوردن بايد يافت، نه در خودشناسي و قدر خويش را دانستن!

پس آنچه بشر را به خداشناسي و دينداري فراخوانده، «تفکّر و کنجکاوي از علل حوادث» بوده است (نه خودپسندي) هر چند به نظر من اگر أنبياء -عليهم السلام- بشر را به سوي خدا و دينداري دعوت نمي‌کردند هرگز ديانت بدين وسعت در ميان اقوام گوناگون شيوع نمي‌يافت و لذا خداپرستي نعمتي است که از پيامبران به ديگران رسيده و نه مولود غرور است و نه زادة تفکّر محض!

در اينجا مناسب مي‌دا‌نم از اتهامي که در همين زمينه، برخي از ملحدان روزگار ما – چون برتراند راسل – به ميان آورده‌اند به کوتاهي، سخني بگويم، «راسل» در کتاب «چرا مسيحي نيستم»؟ مي‌نويسد: 

«نقطه‌نظر من دربارة مذهب، همانند نظر لوکرس Lucrece است، به عقيدة من سرچشمة مذهب ترس است»[1].

اينک ببينيم که از ديدگاه «راسل» آنچه اين ترس را مي‌زدايد چيست؟ مي‌نويسد: «دانش مي‌تواند در غلبة بر اين خوف که بشريت ابلهانه چندين نسل تسليم آن بوده بما کمک کند»[2].

از مجموع اين دو گفتار نتيجه مي‌گيريم که به نظر «برتراندراسل» مبدأ پيدايش مذهب، دو عامل «ترس و جهل» بوده‌اند که با از ميان‌بردن عامل اخير، اوّلي نيز از بين مي‌رود.

پيش از هر چيز جا دارد تا از اين لُردزنديق انگليسي پرسيده شود: آيا پرفسور آلبرت اينشتاين که تو در کتاب «مفهوم نسبيت اينشتاين و نتايج فلسفي آن» خود را سرفراز به تفسير آراء او مي‌شماري از روي جهل به خدا ايمان آورده است؟! و تو که خدا را انکار کرده‌اي با قوانين فيزيک و جهان طبيعت آشناتر از او هستي؟! و عالمانه‌ ديانت را نفي مي‌کني؟! مگر «اينشتاين» نگفته است: 

«مطالعاتي که از جنبه مذهبي براي درک حقايق جهان شده است نيرومندترين و شريفترين شاه فنر تحقيق و تتبّع علمي است»[3].

مگر «آلبرت اينشتاين» صريحاً به وجود خداوند اعتراف ننموده و نمي‌گويد: 

«مذهب من تکريم جوهر اعلاي بي‌حدّ و انتهائي است که در هر جزئي‌ترين چيزي که ما با عقل ناچيز و ضعيف خود درک مي‌کنيم تجلّي مي‌کند. آنچه من از خدا تصوّر مي‌کنم همين علم يقين به وجود يک نيروي عاقله بالاتر از خيال و قياس و گمان و وَهْم است که در دنياي بيرون از فهم ما مشهود است»[4].

آري، اگر دانشمندان علوم از أغراض و هواهاي نفساني برکنار باشند، خدا را به مراتب بهتر از ديگران خواهند شناخت نه آنکه «دانش» حجاب معرفت خداوند باشد و موجبات بدبيني نسبت به ديانت (به معناي صحيح آن) را فراهم آورد.

امّا مقصود از اينکه: ترس و جهل، سرچشمة مذهب بوده‌اند چيست؟ «راسل» مانند طرفداران مارکس، مي‌خواهد بگويد که آدمي چون از عوامل طبيعي (مانند طوفان و باران و رعد و برق و غيره) بيم داشته و از علل پيدايش آنها آگاه نبوده، به خدا و دين متوسّل شده است! و ما از اين ملحدان مي‌پرسيم که: 

اوّلاً: چرا انسانِ ترسان همين عوامل طبيعي را به خدايي نپذيرفت و براي آنها آفريننده و فرماندهي قبول کرد؟

ثانياً: پس از اينکه چندين بار، باران باريد و رعد غُرّيد و برق درخشيد ... و نژاد آدمي برقرار ماند! چرا ترس انسان اوّليه، کاهش نيافت و به تدريج خدا و ديانت را فراموش نکرد؟

ثالثاً: چرا پس از ترقّي علوم و کشف علل رويدادهاي ترساننده، خداشناسي و دينداري مضمحلّ نگرديد؟!

رابعاً: چرا ذات انسان چنان سرشته شده که چون از برخي عوامل طبيعي بترسد، به نيرويي غيبي و بيرون از طبيعت پناه مي‌برد و به عوامل ديگر طبيعت پناهنده نمي‌شود؟ آيا همين نظريه، اعلام نمي‌دارد که آدمي به طور طبيعي، ديندار و خداپرست است؟!

دربارة اين بحث به همين اندازه اکتفا مي‌کنيم و به سخن نويسندة 23 سال باز مي‌گرديم، وي گفتار پيشين خود را بدين صورت دنبال مي‌کند: 

[در ابتدائي‌ترين و وحشي‌ترين طوايف انساني، ديانت بوده و هست تا برسد به مترقّي‌ترين و فاضل‌ترين اقوام، نهايت در اقوام اولي يا اقوام وحشي کنوني اين معتقدات آلوده به اوهام وخرافات است و در ملل راقيه در پرتو فکر دانشمندان و بزرگان انديشه ديانت به صورت تعاليم اخلاقي و نظامات اجتماعي درآمده است که بالمآل آنها را از حال توحّش درآورده و به ايجاد نظم و عدالت و آسايش زندگاني رهبري کرده است. اين ت