ّه رسيد يکي از مشرکان او را ملاقات کرد چون از قصد وي آگاه شد براي اينکه او را از رفتن به حضور پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- باز دارد گفت: 

يا أبا بصير إنه يحرم الزناً!

اي ابابصير، محمّد زنا را حرام مي‌شمرد!

اعشي پاسخ داد: 

والله إن ذلک لأمر مالي فيه من أرب.

سوگند به خدا، اين کاري است که من به آن نياز ندارم.

دوباره آن مرد گفت: 

يا أبا بصير! فإنه يحرم الخمر!

اي ابابصير، محمّد مي‌خواري را نيز حرام مي‌شمرد![11]

اينجا بود که سخن وي در أعشي مؤثّر افتاد و گفت: 

أما هذه فوالله إن في النفس منها لعلالات ولکني منصرف فأتروي منها عامي هذا ثم آتيه فأسلم!

يعني: امّا دربارة شراب‌خواري، بقاياي اين هوس هنوز در دل هست بنابراين برمي‌گردم و امسال خود را از باده سير مي‌کنم سپس نزد او خواهم آمد و مسلمان مي‌شوم!

آنگاه راه بازگشت پيش گرفت و در همان سال مرگش فرا رسيد! و به سوي پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- برنگشت. (سيرة ابن هشام، القسم الأوّل، صفحة 388).

عرب‌ها در خوردن مُردار يعني لاشة حيوانات با همة عفونت‌ و زيانش پافشاري شگفتي داشتند تا آنجا که بر سر اين کار با مسلمين به جدل برمي‌خاستند و چنانکه در آثار آمده مي‌گفتند: 

أما ما قتلتم بأيديکم فتأکلونه، وأما ما قتل الله فلا تأکلونه![12]

يعني: «شما حيواناتي را که به دست خود کشته‌ايد مي‌خوريد ولي حيواناتي را که خدا کشته است (يعني مُردار) را نمي‌خوريد»؟! و البته اين سفسطه! در مسلمانان مؤثّر نمي‌افتاد زيرا حيوانات پير و بيمار هر چند بر طبق قانون خدا مي‌ميرند، ولي خداوند براي اينکه انسان لاشة آنها را بخورد، حيوانات مزبور را نمي‌کشد!

أکل خبائث (مانند خوردن خون و خوک و جلاله[13] و حشرات و امثال اينها) در عرب جاهلي، امري عادي تلّقي مي‌شد و حتّي گروهي از قبيلة «فقعس» سگ مي‌خوردند! قرطبي در اين باره مي‌نويسد: «وقد زعم ناس أنه لم يکن في العرب من يأکل لحم الکلب إلا قوم من قفعس»!.

(الجامع لأحکام القرآن، الجزء السّابع، صفحة 122)

يعني: «دسته‌اي چنين گمان کرده‌اند که در ميان عرب جز گروهي از قفعس، کسي گوشت سگ را نمي‌خورد»!

امام علّي بن ابي‌طالب -عليه السلام- گاهي در سخنان خود، روزگار گذشته را به ياد عرب مي‌آورد از جمله آنکه فرموده است: 

و أنتم معشر العرب علي شر دين و في شر دار ... تشربون الکدر و تأکلون الجشب (نهج‌البلاغه، خطبة 26) يعني: «شما مردم عرب‌ بدترين دين را داشتيد و در بدترين سراي بسر مي‌برديد، آب لجن مي‌آشاميديد و غذاي خشن مي‌خوريد ...».!

عرب جاهلي، پاکيزگي را کمتر رعايت مي‌کرد، سر و بدن را به جاي شستن، روغن مي‌ماليد و در آفتاب سوزان عربستان بويي تند و ناخوش از اندام وي به مشام مي‌رسيد.

اين دورنمايي از احوال و اخلاق عرب پيش از اسلام بود، البتّه همة مردم عرب در رفتار ناپسند و اخلاق ناستوده يکسان نبودند و بعلاوه در ميان آنان بخشش و ميهمان‌نوازي و دليري و فصاحت نيز وجود داشت ولي آنچه بطور نمونه آورديم در جامعة عرب ظاهر و غالب بود و اگر به ندرت کساني پيدا مي‌شدند که دامن خود را به اين پليديها نمي‌آلودند در دگرگون‌ساختن احوال عرب نيز به کار مؤثّري دست نزدند، تنها محمّد بن عبدالله -صلى الله عليه وآله وسلم- بود که عرب را منقلب ساخت و بُت‌پرستي را به خداپرستي، و دخترکشي را به يتيم‌نوازي، و زناکاري را به عفّت‌گزيني، و خوردن خبائث را به طيبات، و آلودگي را به نظافت، و پراکندگي را به وحدت، و ناداني را به حکمت، و ناتواني را به قدرت... تبديل کرد آنچنانکه عرب در مدّت کوتاهي بر بزرگترين ابرقدرتهاي زمان يعني بر ايران و روم شرقي (بيزانس) و مصر فائق آمد و به تمدّن و شکوهي عظيم در صحنة گيتي دست يافت.

آيا اين آب حيات از کدام ابر رحمت باريدن گرفت که جامعه‌اي مُرده را زنده ساخت؟ و آيا اين نور تابنده از کدام مِشْکات طلوع کرد که تاريکي‌هاي انبوه را از ظلمتکدة عرب بزدود؟

راستي اين کار عظيم از يتيم عبدالله، و گوسفندچران قراريط[14]، و درس ناخواندة قريش سرزده که يکي دو بار به قصد تجارت به بُصري رفته و سپس در کنار خديجه از تلاش معاش آرام گرفته بود؟! يا باران وحي و فيض روح‌القدس بود که به فرمان خدا بر جان پاک وي فرو ريخت و جامعة عرب را به دست او، حياتي ديگر بخشيد؟! نور حق بود که از فراسوي عالم محسوس بر دل وي تافت و آفاق تيرة ايام را روشن ساخت؟!

)وَكَذَلِكَ أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ رُوحًا مِنْ أَمْرِنَا مَا كُنْتَ تَدْرِي مَا الْكِتَابُ وَلا الإِيمَانُ وَلَكِنْ جَعَلْنَاهُ نُورًا نَهْدِي بِهِ مَنْ نَشَاءُ مِنْ عِبَادِنَا وَإِنَّكَ لَتَهْدِي إِلَى صِرَاطٍ مُسْتَقِيمٍ( (شوري: 52).

«و چنين بود که روحي را به فرمان خود بر تو به وحي فرستاديم، تو نمي‌دانستي کتاب چيست و نه ايمان کدامست؟ وليکن ما آن کتاب را نوري گردانديم و با آن هر کس از بندگان خود را بخواهيم (شايسته بدانيم) هدايت مي‌کنيم و اينک تو به راه راست رهبري مي‌کني».

سيره‌نويس جديد! براي آنکه نشان دهد دعوت پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- تازگي نداشته و توحيد در عربستان بي‌سابقه نبوده است چنين مي‌نويسد: 

[در خود حجاز مخصوصاً يثرب به سبب وجود طوايف مسيحي و يهودي پرستش خداي يگانه امر تازه‌اي نبود. قبل از حضرت محمّد انبيائي در نقاط مختلف عربستان به دعوت مردم و نهي از پرستش أصنام برخاسته بودند که ذکر چند تن از آنها در قرآن آمده است مانند: هود در قوم عاد، و صالح در قوم ثمود، و شعيب در مدين]. (صفحة 26 کتاب).

پيش از اين، بخش اوّل از گفتار مذکور را در حقيقت پاسخ داديم و معلوم شد مسلمين ادّعا ندارند که مردم عربستان همگي بُت‌پرست بوده‌اند! در عين حال گفتيم توحيدي که يهوديان و مسيحيان از آن سخن مي‌گفتند با آموزشهاي اسلام دربارة خداشناسي و يگانه‌پرستي تا چه اندازه تفاوت داشت. امّا بخش دوّم از گفتار سيره‌نويس! ما را با نويسنده‌اي روبرو مي سازد که گويي از احوال عرب در قديم، کمترين آگاهي ندارد و نمي‌داند در روزگار پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- از ظهور هود و صالح و شعيب قرن‌ها سپري مي‌شد و کتاب و تعليم و امّت و خليفه‌اي از ايشان باقي نمانده بود و عرب بُت‌پرست، از دعوت توحيدي و رسالت آنها به واسطة قرآن مجيد و پيامبر اسلام آگاه شد، نه از راه کتاب و مبلّغين ديانت ايشان! کسي که ادّعاي سيره‌نويسي مي‌کند چگونه بديهيات تاريخ عرب را نمي‌داند؟! و به مصداق: «الغريق يتشبت بکل حشيش»، براي اثبات مدّعاي خود به هر نامربوطي! متوسّل مي‌شود؟!

عرب، دين حنيف ابراهيم -عليه السلام- را که اندک آثاري از آن در ميان ايشان ديده مي‌شد، به شرک و بُت‌پرستي آلوده بود و معبد بزرگ او يعني کعبه را از اصنام و اوثان پرساخته بود تا چه رسد به آيين هود و صالح و شعيب -عليهم السّلام- که نه مَعْبَد و مَنْسَکي از آنها باقي مانده بود و نه کتاب و اثري!سيره‌نويس جديد! دوباره مي‌نويسد:

[در نيمة دوم قرن ش