 مشروطه نمود، و ازآن جمله بودند حزب «ارادة مردم People Swill» و حزب عامّه يا «پوپوليست Populists».

عدّه‌اي از اعضاي حزب اخير از جمله «الکساندر اوليانوف» برادر لنين، پيشنهاد کرد که براي مقابله با اسلحة جاسوسان پليس و براي تعديل اتوکراسي بايد به ترور و آدم‌کُشي متوسّل شد. افکار انقلابي طبقة متوسّط روسيه در اين زمان ريشة فلسفي نداشت و جهات ديالکتيکي در ميان نبود و بيشتر نتيجة مالياتهاي سنگيني بود که بر دهقانان تازه آزادشده از حالت غلامي، تحميل شده و مبلغ اين مالياتها بيشتر از زمان قبل از آزادي ايشان بود. چهار ماه پس از اعدام برادرش به لنين اجازه داده شد که به عنوان دانشجوي حقوق وارد دانشگاه «غازان Kazan» شود. در ماه دسامبر همان سال به واسطة شرکت در اغتشاشات دانشجويان، از دانشگاه اخراج و به أملاک جدّ مادري خود تبعيد شد، در آنجا به مطالعة کتاب «کاپيتال Daskapital» مارکس پرداخت...)[5].

آري! از رويدادهاي زندگي لنين بخوبي مي‌توان فهميد که مؤثّرترين عامل شخصي در ايجاد روحيه انقلابي او، موضوع انتقام و خونخواهي از تزار و رژيم تزاري بوده است، اين نه چيزي است که از راه حدس و گمان، استنباط شده باشد، بلکه نزديکان لنين به آن تصريح کره‌اند. در کتاب «زندگي و آموزش لنين» مي‌خوانيم: 

«لنين 16 ساله بود که پدرش درگذشت. هنوز غم مرگ پدر بر خانواده سنگيني مي‌کرد که الکساندر، برادر بزرگ ولاديمير ايليچ (لنين) بعلّت شرکت در سوء قصدي بجان پادشاه مستبدّ روسيه گرفتار شد و در ماه مارس 1887 او را تيرباران کردند. لنين برادر بزرگ خود را خيلي دوست داشت و قتل او بشدّت آتش کينِ انقلابيش را عليه استبداد و ستمگري فروزان ساخت. بعدها «آنا» خواهر لنين در خاطرات خود نوشت: الکساندر قهرمانانه مرگ را استقبال کرد وخون او مانند پرتو حريقِ انقلابي، راه آيندة برادرش ولاديمير (لنين) را روشن ساخت)[6].

ولي پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- نه پدر کُشتگي با کسي داشت! و نه به انتقام خون برادر قيام کرد! نه تحصيل ثروت و مال او را برانگيخت، و نه انگيزه رياست و سوداي سروري او را به حرکت واداشت. تنها و تنها ايمان به خدا و رسالت خدايي، او را به جُنبِش عظيم و انقلابيش راهنمايي کرد، چنانکه آموزگار لنين وکسي که لنين آثار او را «بهترين نوشته‌ها از مجموعة تأليفات بين‌المللي مارکسيستي» معرّفي کرده است، يعني پلخانف در کتاب «نقش شخصيت در تاريخ» مي‌نويسد: 

«از روي تجربيات تاريخي مي‌دانيم در صورتيکه انسانها مثلاً مانند محمّد خود را فرستادة خدا ... بدانند، اينگونه افراد يک نيروي ارادي بي‌مانندي ظاهر مي‌سازند که تمام موانع و مشکلات را که ملت‌هاي بزرگ و کوچک محلّي در سرا راه آنها مي‌گذراند مانند خانه‌هاي بازيچة مقوّائي پايمال مي‌کنند». (نقش شخصيت در تاريخ، ترجمة خليل ملکي، فصل ترکيب آزادي و ضرورت، صفحة 17).

خود نويسندة بيست و سه سال که گاهي ناگزير از اعتراف به حقايق مي‌شود، نيز ايمان نيرومند پيامبر اسلام را به خدا و رسالتش اذعان نموده و در صفحة 121 مي‌نويسد: 

[مسلّماً حضرت محمّد بآنچه مي‌گفته است ايمان داشته و آنرا وحي خداوندي مي‌دانسته است].

استاد و الهام‌بخش نويسندة بيست و سه سال يعني «گلدزيهر يهودي» نيز ناچار از اعتراف به اين حقيقت شده است و مي‌نويسد: 

«اين تعاليم (در روح محمّد) وحي الهي شمرده شد و او از سر اخلاص به يقين رسيد که وي (به منزلة) ابزاري براي اين وحي است»[7].

سخن رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- نيز معروف است که چون ابوطالب به او سفارش کرد تا از مخالفت با عقايد قومش خودداري ورزد مبادا امري پيش آيد که تحمّل آن براي او ممکن نباشد، گفت: «يا عم، والله لو وضعوا الشمس في يمنيي والقمر في يساري علي أن أترک هذا الأمر حتي يظهره الله أو أهلک فيه، ماترکته» (سيرة ابن هشام، القسم الأوّل، صفحة 266، تاريخ الطّبري، الجزء الثّاني، صفحة 326) يعني: «اي عمو، به خدا سوگند اگر خورشيد را در دست راست من و ماه را در دست چپم نهند تا اين دعوت را واگذارم، هرگز آنرا ترک نخواهم کرد تا اينکه خدا اين دين را پيروزي بخشد يا من در راه آن هلاک شوم»!

اهل معنا مي‌فهمند که صلابت گويندة اين کلام در ايمان به مأموريت خود تا چه حدّ است؟ و يک نظر بر زندگي پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- نشان مي‌دهد که اين مرد بزرگ در مرحلة عمل تا چه اندازه گفتار خود را تصديق کرده است.

امّا لنين، بيشتر به انگيزة خشم و انتقام و تحت تأثير محيط پرآشوب روسيه، مبارزه مي‌کرده است، يعني محيطي که در آن احزابِ ضدّ دولتي با حکومت تزار به مخالفت برخاسته بودند و مارکسيستها تشکيلات و تبليغات گسترده‌اي در خارج از روسيه داشتند و از آنجا درون روسيه را تحت تأثير قرار مي‌دادند. دانشگاهي که لنين به عنوان دانشجو در آنجا راه يافته بود نيز از عناصر ضدّ دولتي و دانشجويان انقلابي پر بود که بر آتش درون لنين دامن مي‌زدند، بسياري از مردم روسيه از ظلم حکومت تزار سخت ناراضي بودند، در چنين شرايطي لنين با آثار مارکس و انگلس آشنا شد و شعارهاي ضدّ سرمايه‌داري و ضدّ امپرياليستي آندو، وي را جلب کرد و سخنان خشونت‌باري که دربارة انقلاب طبقة کارگر (پرولتر) و نابودي بورژواها در سراسر کتب مارکس و انگلس مشاهده مي‌شود، موافق طبع لنين افتاد. از کشيشهاي منفي‌باف نيز در آن محيط کاري ساخته نبود بلکه برخي از ايشان، «راسپوتين گونه»! در حقّ اعليحضرت تزار!! دعا مي‌کردند! و موجبات بدبيني شديد مردم را نسبت به ديانت فراهم مي‌ساختند. اين عوامل و نظاير آن، دست به دست يکديگر دادند تا لنين توانست انقلاب را رهبري کند و مارکسيسم را در روسيه جانشين حکومت پيشين سازد و مردم را از آيين مسيحيت به مادّيگري بکشاند آن هم پس از آنکه تزار در مارس 1917 به علّت بي‌لياقتي در ادارة جنگ با اطريش، و مشکلات داخلي مجبور به استعفا شده بود و دولت موقّت و ناموفّق! «کرنسکي» نيز نتوانست تقاضاي مردم را در زمينة صلح و نان و زمين برآوَرَد؟[8] برخلاف پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- که در او انگيزة خشم و انتقام وجود نداشت و محيطِ موافقي وي را به أداي رسالتش تشويق نکرد، بلکه بالعکس جامعه با رسالت او بسختي مخالفت نمود و اگر لنين به اتکاي نيروي مردم با حکومت روسيه در افتاد، پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- با خود مردم اختلاف داشت و حکومت و دولتي در ميان نبود تا پيامبر، مردم را بر ضدّ آن دولت تحريک و تجهيز کند. مشکل بزرگ پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- آن بود که مي‌بايست از صفر بياغازد و مردم متعصّب و سرسخت و نادان را يکايک آماده کُند و بسازد و اين، با کار لنين که توده‌اي آمادة انقلاب، در پشت سرداشت تفاوت بسيار دارد، بويژه اگر توجّه کنيم که دگرگون‌ساختن عقايد مذهبي يک قوم به مراتب دشوارتر از تحريک سياسي آنها بر ضدّ رژيم ستمگر است و لذا اهميت عمل پيامبر با کار لنين قابل مقايسه نيست و حقّاً بي‌انصا