یث بعدی آن از زیدبن ارقم آن حدیث را روایت داشته است، و هر دوی آنها در حقیقت یک حدیث هستند همانطور که ذکر کردیم ـ. با این وجود که تصحیح نمودن حاکم به تنهایی قابل اعتماد برای پژوهشگران علم حدیث نیست. بنابراین ذهبی در تعقیب این گفتة حاکم دربارة حدیث مذکور می‌گوید: «چطور باید این حدیث را صحیح دانست در حالیکه قاسم متروک، و اسلمی ضعیف است. و خود لفظ حدیث نیز رکیک است، پس گمان بر جعلی بودن آن نزدیک‌تر است».
و این چیزی است که موسوی آن را بیان ننموده و عمداً در پنهان‌کاری آن کوشیده است. از دلایل دیگر تضعیف این حدیث وجود ابا اسحاق سبیعی است، و او مردی مدلّس و اختلاط‌گر و عن عن گو بوده است، او در اسناد این حدیث مضطرب است، یکبار از مسند زیدبن ارقم روایت داشته و یک بار هم از مسند زیادبن مطرف، مطین و باوردی و ابن جریر و ابن شاهین در (الصحابه) این حدیث را از وی روایت نموده‌اند و همچنین حافظ در (الاصابه) در شرح حال زیادبن مطرف آن را ذکر نموده، و اما ابن منده نیز این حدیث را غیرصحیح دانسته است.
موسوی در حاشیة (2/56) می‌گوید: «ابن حجر عسقلانی مختصری از شرح حال زیادبن مطرف را در قسمت اول کتاب (الاصابه) ذکر نموده است. سپس می‌گوید ـ ابن حجر ـ: در اسناد این حدیث اسم یحیی بن یعلی المحاربی آمده که واهی است. من هم ـ موسوی ـ می‌گویم: این گفته از سوی ابن حجر عسقلانی امری غریب و بعید به نظر می‌رسد، چون یحیی بن یعلی المحاربی به اتفاق اهل حدیث شخصی موثّق است و بخاری و مسلم نیز از وی احادیثی اخراج داشته‌اند».
همچنین موسوی در حاشیة کتابش تلاش می‌کند که این حدیث را صحیح جلوه دهد، با این گمان که شاید خدعه و حیله‌گری وی از دیدگاه اهل حدیث پنهان بماند، اما بحمدالله، خداوند بزرگ برای وی مقدر فرمود که تدلیس‌کاری‌ها و خیانت‌هایش برای همگان روشن گردد، و جناب البانی در کتاب (الضعیفه) (2/269-297) در رد گفتار وی به تفصیل بیاناتی را ذکر نموده، و من هم مناسب دانستم که تمامی آن را در اینجا ذکر نمایم.
البانی می‌گوید: «شگفت‌انگیزتر از همة موارد یادشده این است که عبدالحسین موسوی کلام خویش را در حول وهمیات جناب حافظ ـ به گمان موسوی ـ نسبت به توهینات محاربی می‌گرداند. ـ یعنی به عقیدة موسوی حافظ به المحاربی توهین نموده است ـ و موسوی خوب می‌داند که هدف از این توهین یادشده شخص اسلمی است نه محاربی، چون محاربی یکی از رجال مورداطمینان شیخین بوده و خود حافظ هم وی را موثق دانسته در کتاب (التقریب) و در همان حال اسلمی را ضعیف دانسته است، در جلد اول ترجمه الرجال می‌گوید:
«یحیی بن یعلی بن الحارث المحاربی الکوفی موثق بوده، و از تابعین است، وی در سن 9 سالگی به خدمت برخی از اصحاب پیامبر رسیده است و در سن 16 سالگی وفات یافته است». 
سپس می‌گوید: «یحیی بن یعلی الاسلمی الکوفی شیعه و ضعیف است». پس چگونه ممکن و معقول است که حافظ شخص محاربی را ضعیف پندارد، در حالیکه خود شخصاً موافق با توثیق وی است. و خود شخص محاربی یکی از رجال صحیح بخاری بوده است. و در همان‌حال حافظ نیز نزدیک به یک چهارم   قرن در خدمت بخاری و شرح ترجمه الرجال وی بوده است؟ خلاصة کلام اینکه حافظ در کتاب (الاصابه) می‌خواهد که بگوید: «... الاسلمی و هو واه». اما موسوی پنداشته که حافظ فرموده، «المحاربی و هو واه».
این آخوند شیعی خواسته است که از این رودخانه و همیّات و حدثیّات ماهی بگیرد اما خوشبختانه نتوانسته است، و این مطالب را واژگون کرده که محاربی را به جای اسلمی قلمداد کند تا خواننده و مخاطب وی این توهم را ایجاد نماید که راوی این حدیث محاربی است نه اینکه اسملی باشد.
پس آیا این دستکاری و تغییر و تحولات متون مؤیّد آنچه هست که در مقدمة اول کتاب ذکر نمود، آنجا که گفت: «تألیفات و نوشته‌هایش تماماً از دقت ملاحظه برخوردارند ... و منتهی امانت نقل در آن به کار رفته است» کدامین امانت نقل، در حالیکه حدیثی را از کتاب (المستدرک) نقل می‌کند، و می‌بیند که راوی آن یحیی‌بن یعلی الاسلمی است، اما خود را به تجاهل داده و از خطای حافظ سوءاستفاده نموده و به خواننده وانمود می‌کند که راوی آن محاربی مورد اطمینان است؟ و باز کدامین امانت که به هیچ وجه نقل نقد ذهبی و هیثمی رادر رابطه با این حدیث الاسلمی نمی‌آورد؟ حتی ذهبی آن را به شدت از آنچه که گذشت ضعیف‌تر شمرده است.
و به همین خاطر سیوطی نیز در کتاب (جامع‌الکبیر) به آن عنایت کمتری داشته و آن را ضعیف دانسته و می‌فرماید: «و هو واه» بدرد نخور است.
و همچنین در کتاب (کنزالعمال) شماره (2578)، و این آخوند شیعه از آن کتاب این حدیث را نقل نموده، بدون اینکه ضعف آن را بیان دارد، پس ادعای وی در مورد امانت کجاست؟؟!!.
سپس البانی گفتار حافظ را در مقدمة کتاب (الاصابه) ذکر می‌دارد و می‌گوید: «اقرار داشتن حافظ عسقلانی بر صحابی بودن زیادبن مطرف دال بر صحت و اثبات گفتة وی نیست، در هر حال ابن حجر آن حدیث را ضعیف دانسته ولو اینکه راوی آن تصریح داشته که از پیامبر استماع نموده است، و نیز دلیلی دیگر وجود ندارد که دالّ بر اثبات این حدیث باشد و این را ذهبی در کتاب (التجرید) (1/199) بهتر بیان داشته و می‌گوید: «مطین زیادبن مطرف را صحابی می‌داند، ولی نظر وی صحیح نیست».
پس از شناخت و بررسی این سطور، بهتر آن است که آن دو نفر را از تابعین ناشناخته قلمداد نمایم نه از صحابة مکرم.
با وجود تمام دلایل یاد شده این آخوند شیعه از ما می‌خواهد که به صحت این حدیث ایمان بیاوریم، غافل از اینکه حضرتشان(ص) فرموده‌اند: «من حدّث عنی بحدیث و هو یری انه کذبٌ فهو احد الکاذبین» رواه المسلم.
کتاب المراجعات مملوّ از احادیث ضعیف و جعلی در ارتباط با فضایل حضرت علی(رض) است. و خود نویسنده در زمینة علم‌الحدیث بسیار جاهل به نظر می‌رسد، و با این وجود به هر نیرنگی متوسّل می‌گردد تا که خواننده را منحرف سازد و آنها را از حقیقت و واقعیت گمراه و سرگردان سازد، و این دروغ‌پردازی‌ صریحی است که هیچ خوانندة محترمی به فکر و خیالش خطور نخواهد کرد که چنین مؤلفی باتوجه به احترامی که برای کار و شخصیت خویش قائلند خود را در چنین گردابی بیفکند و نوشته‌های خویش را مملوّ از چنین هزلیاتی نماید». در اینجا کلام جناب شیخ‌الالبانی محدّث مشهور به پایان می‌رسد، جزاه الله خیراً.
(4) «کسی که به من ایمان آورده و مرا تصدیق نموده است به ولایت علی‌بن ابی‌طالب وصیتش می‌کنم، کسی که ولایت وی را بپذیرد ولایت مرا پذیرفته است و هر کس ولایت مرا پذیرفت ولایت خدا را پذیرفته است. و هر کس علی را دوست بدارد مرا دوست داشته است و آن کس که مرا دوست داشته باشد به راستی خدا را دوست می‌دارد، و هر کس از علی متنفر باشد از من متنفر است و هر کس از من متنفر باشد خدا نیز از وی متنفر می‌باشد».
(5) «بارالهی هر آن کس که به من ایمان آورد و مرا تصدیق نمود، ولایت علی بن ابی‌طالب را هم پذیرا گردد، چون ولایت علی ولایت من است و ولایت من ولایت