روی آوردند و پس از آنکه دشمنی با پیامبر اکرم (ص) منحصر در قریش مکه بود، افرادی از منافقان که همسایه پیامبر اکرم (ص) بودند، به دشمنی با او برخاستند و علاوه بر اینها یهودیان، فارسها، روم و همپیمانانشان دشمنان دیگری بودند که قدعلم نمودند. در ابتدای امر دشمنان پیامبر اکرم (ص) در مکه هر چند به ناسزا گفتن و مسخره کردن و محاصره و زد و کوب مختصر، برخاسته بودند، امّا به این هم اکتفا ننمودند و به دشمنی و رویارویی مسلحانه و نظامی شدید که جنگ و گریز در بر داشت برخاستند و این امر به فاجعه‌ای تبدیل شده بود که نتیجه‌ای جز ضررهای مالی و جانی در پی نداشت(14) . آری دوران رسالت آن حضرت این طور می‌گذشت و زندگی ایشان زنجیری بود که حلقه‌های بلا و مصیبت آن را تشکیل می‌داد، اما در برابر مشکلاتی که در راه خدا به او می‌رسید، سست و زبون نگردید؛ بلکه استقامت می‌ورزید و به امید پاداش الهی تا دم مرگ تمام سختیها و مشکلات را تحمل می‌نمود.(15) 
پیامبر خدا در مواقع متعددی با مشکلات و مصیبتهایی مواجه شد که سختی آنها به ذهن کسی نمی‌گنجد. مشکلات و مصیبتها به اندازة ارزش و مقام رسالتی بود که ایشان بر عهده داشت و بر اثر تحمل چنین مشکلات و مصیبتهایی بود که به مقام و منزلتی والا نزد پروردگارش نائل گردید؛ چرا که او نسبت به قوم خود مهربان بود و نمی‌خواست که قومش به عذابهایی گرفتار شوند که ملتهای پیشین به آن مبتلا شده بودند و شکیبایی می‌نمود تا برای دعوتگرن و مصلحان الگو باشد(16) . پس وقتی که رسول خدا از اذیت و آزار مجرمان در امان نماند و با بزرگ‌ترین مصیبتها مواجه گردید، داعیان نیز مورد اذیت و آزار قرار خواهند گرفت و سنت و قانون الهی در مورد دعوتها چنین است؛ چنانکه از ابوسعید بن ابی وقاص(رض)  روایت است که از رسول خدا پرسید: بیش از همه چه کسانی به بلا و مصیبت گرفتار می‌آیند؟ فرمود: «پیامبران، سپس کسانی که بیش از دیگران با پیامبران مشابهت دارند و سپس کسانی که بعد از آنها باشند و هر کس برحسب دینداری و مقام و منزلت معنوی خود به مصیبت و بلا گرفتار می‌شود و هر چند از نظر ایمان قوی‌تر باشد، مصیبت و بلای او به همان اندازه سخت‌تر خواهد بود و بنده همچنان به بلا و مصیبت گرفتار می‌شود تا اینکه چنان روی زمین راه می‌رود که هیچ گناهی برای او باقی نمی‌ماند.»(17) 
---------------------------------------------------------------------------------------------
1) یعنی سر به سجده می‌گذارد.
2) مسلم، کتاب صفات المنافقین، باب قوله ان الانسان لیطغی، شماره 2797.
3) ترمذی، شماره 3349، حسن صحیح غریب.
4) فتح الباری، ج 1، ص 594 – مسلم، ج 3، ص 1418-1420.
5) صحیح مسلم، ج 3، ص 1420.
6) السیرة النبویه الصحیحه عمری، ج 1، ص 149.
7) صحیح السیرة النبویه، ابراهیم العزی من طرق اخری، ص 96.
8) فتح الباری، ج 6، ص 554-555.
9) السیرة النبویه، ابی شهبه، ج 1، ص 293.
10) سنن الترمذی، ج 4، ص 645، صححه آلبانی رحمه الله، - صحیح الجامع، ص 5001.
11) ابی کبشه پدر رضاعی پیامبر بود.
12) الروض الانف، ج 2، ص 33.
13) همان، ص 48.
14) ابی شنب، ص 137.
15) التمکین للامة الاسلامیه، ص 243.
16) محنة المسلمین فی العهد المکی، د سلیمان السویکت، ص 197.
17) ابن ماجه، باب الصبر علی البلاء، شماره حدیث 4023.اصحاب و یاران پیامبر اکرم(ص)  با مصیبتها و مشکلات بزرگی مواجه شدند که کوههای سر به فلک کشیده و محکم را از پای در می‌آورد. آنان اموال و جانهای خود را در راه خدا فدا نمودند و خداوند نیز هیچ یک از بزرگان و اشراف مسلمانان را بدون امتحان نگذاشت و آنان را به انواع متعددی از مشکلات و گرفتاریها دچار نمود. در این میان ابوبکر (رض) نیز مورد اذیت و آزار مشرکان قرار گرفت. بر سرش خاک ریختند و در مسجد الحرام او را چنان زدند که او را برا اثر چهرة خون آلودش کسی نمی‌شناخت بنابراین، او را در لباسی پیچاندند و به خانه‌اش بردند(1) . عایشه رضی الله تعالی عنها روایت می‌کند که وقتی یاران پیامبر اکرم (ص) که هشتاد و سه نفر بودند، گردهم آمدند ابوبکر (رض) اصرار داشت که آشکارا بیرون بیایند. رسول خدا فرمود: «تعداد ما هنوز کم است.» اما ابوبکر همچنان پیشنهاد خود را تکرار می‌کرد تا اینکه پیامبر بیرون آمد. مسلمانان در گوشه‌های مسجد، هر یک در میان قبیله‌اش پراکنده شدند و ابوبکر در میان مردم به سخنرانی برخاست و پیامبر اکرم (ص) نشسته بود و بدین صورت این اولین سخنرانی و دعوتی بود که مشرکان را به سوی خدا و پیامبرش دعوت می‌داد. مشرکان بی‌درنگ به ابوبکر و مسلمانان یورش بردند. آنها، او را به شدت مورد ضرب و جرح قرار دادند و لگدکوب کردند. عتبه بن ربیعه بیش از دیگران به سر و صورت او می‌زد تا اینکه افراد قبیله بنی تیم آمدند و ابوبکر را از زیر دست و پای آنها بیرون کشیدند و در پارچه‌ای قرار دادند و او را به خانه‌اش بردند. آنها تردیدی نداشتند که ابوبکر خواهد مرد و گفتند به خدا سوگند اگر او بمیرد، عتبه بن ربیعه را خواهیم کشت. آنها با پدر ابوبکر در کنارش نشستند تا اینکه در قسمتهای آخر روز به هوش آمد. گفت: حال رسول الله چه طور است؟ افراد قبیله‌اش ناراحت شدند و او را گذاشتند و رفتند، ولی به مادرش گفتند: مواظب او باشد. مادرش می‌خواست به او چیزی بدهد، اما ابوبکر چیزی نخورد و گفت: حال پیامبر چه طور است؟ مادرش گفت: من از حال رفیقت خبر ندارم. گفت: نزد ام جمیل بنت خطاب برو و از او حال پیامبر را جویا شو. مادرش بیرون آمد تا اینکه نزد ام جمیل آمد و گفت: ابوبکر حال محمد بن عبدالله را از تو جویا شده است. ام جمیل بنت خطاب گفت: نه ابوبکر را می‌شناسم و نه محمد بن عبدالله را. اگر دوست داری نزد فرزندت می‌آیم. گفت: برویم. ام جمیل همراه مادر ابوبکر به راه افتاد تا اینکه نزد ابوبکر آمد. وقتی او را بی‌هوش و ضعیف یافت، فریاد کشید و گفت: به خدا سوگند قومی که با تو چنین کرده‌اند، فاسق و کافراند. امیدوارم خداوند انتقام تو را از آنها بگیرد. ابوبکر گفت: حال پیامبر چطور است؟ ام جمیل گفت: مادرت می‌شنود. ابوبکر گفت: اشکالی ندارد. ام جمیل گفت: حالش خوب است. ابوبکر گفت: کجاست؟ ام جمیل گفت: اودر خانه ارقم است. گفت: به خدا سوگند تا پیامبر اکرم (ص) را نبینم، آب و غذا نمی‌خورم. مادر ابوبکر و ام جمیل صبر کردند تا اینکه رفت و آمد کم شد و مردم در خانه‌ها آرام گرفتند. سپس او را در حالی که به آنها تکیه زده بود، بیرون آوردند تا اینکه نزد پیامبر بردند. پیامبر اکرم (ص) او را در آغوش گرفت و بوسید و مسلمانان همه گرد او جمع شدند. ابوبکر گفت: ای پیامبر خدا! پدر و مادرم فدایت باد من چیزی نشده‌ام به جز ضرباتی که آن مرد فاسق بر چهره‌ام زد و این مادرم نسبت به فرزندش مهربان است و شما شخصیت با برکتی هستید، او را به سوی خدا دعوت دهید و برایش دعا کنید. شاید خداوند به وسیلة تو او را از آتش جهنم نجات بدهد. پیامبر برای مادر ابوبکر دعا کرد و اورا به سوی خدا دعوت داد و او مسلمان شد(2).
-----------------------------------------------------------------------------------
1) التمکین للامة الاسلامیه، ص 243.
2) السیرة الن