ر بن هشام.
-	ابوسلمه بن عبدالاسد بن هلال.
-	عثمان بن مظعون.
-	عامر بن ربیعه.
-	سهیل بن بیضاء.
-	ابوسبره بن ابی رهم.
این ده نفر نخستین افرادی بودند که به سرزمین حبشه هجرت کردند.
و زنانی که در نخستین هجرت به حبشه رفتند عبارتند از:
- رقیه دختر پیامبر اکرم (ص).
- سهله بنت سهیل بن عمرو، یکی از افراد قبیله بنی عامر بن لوی که در حبشه فرزندی به نام محمد بن ابی حذیفه به دنیا آورد.
- ام سلمه بنت ابی امیه، مادر ابوسلمه.
- لیلی دختر ابی حثمه بن حذیفه بن غانم.
- ام کلثوم دختر سهل بن عمرو بن عبدشمس، زن ابی سبره بن ابی رهم(8). 
در میان افرادی که ذکر گردید، اولین خانواده‌ای که هجرت کرد، عثمان بن عفان و همسرش رقیه دختر پیامبر خدا بود؛ چنانکه یعقوب بن سفیان روایت کرده است : «بعد از لوط، اولین کسی که همراه با خانواده‌اش هجرت کرد، عثمان بود.»(9) 
با دقت در اسامی افرادی که از آنها نام بردیم، به این نتیجه می‌رسیم که در میان آنها نام بردگانی که مورد اذیت و شکنجة قریش قرار گرفته بودند، مانند: بلال، خباب و عمار و غیره به چشم نمی‌خورد؛ بلکه اغلب مهاجران حبشه، افرادی هستند که دارای مقام و جایگاه نسبی و سببی میان قریش بوده‌اند و آنها متعلق به چند قبیله هستند. افرادی که دارای نسب و جایگاه بودند، مانند دیگران نیز تحت شکنجه و اذیت قرار داشتند، اما در محیطی که به قبیله ارزش قائل است و نسبت را مورد توجه قرار می‌دهد، بردگان بیشتر مورد شکنجه قرار می‌گرفتند؛ پس اگر فقط فرار از شکنجه علت هجرت می‌بود، این بردگانی که تحت شکنجه قرار داشتند از دیگران برای هجرت سزاوارتر بودند و این دیدگاه را ابن اسحاق و دیگران تایید می‌نماید که دشمنی مشرکان با مستضعفان را بیان داشته‌اند، اما از مهاجرت آنان به حبشه سخن نگفته‌اند(10). 
همچنین از هجرت به سرزمین حبشه به این حقیقت دست می‌یابیم که تنها آزار و اذیت مشرکان عامل اصلی مهاجرت مسلمانان به حبشه نبود؛ بلکه عوامل دیگری نیز وجود داشت؛ چرا که پیامبر اکرم (ص) افراد ویژه و مشخصی از یارانش را برای هجرت انتخاب نمود و تقریباً مهاجران از قبایل مختلف قریش بودند، تا در صورت موفقیت قریش در جهت مسلمان نمودن اهل حبشه و بازگرداندن آنان به مکه، حمایت قبیله‌ای هر یک از آنان می‌توانست به آنان کمک کند و از طرفی هجرت آنها تمام قریش و یا بیشتر آنان را تحت تأثیر قرار می‌داد؛ زیرا فرزندان مکه در آن جا در تنگنا قرار گرفته بودند و چاره‌ای جز اینکه از آن هجرت کنند و به دنبال امنیت در سرزمینی دیگر باشند، نداشتند و از طرفی این مهاجران درصدد تبلیغ دین خدا بودند بنابراین، ممکن بود در آنجا زمینة دعوت فراهم شود و دلها و خردهای مردم آن سرزمین به ندای اسلام لبیک گوید، در حالی که دیده‌ها و خردهای دیگران بسته شده بود(11). 
-------------------------------------------------------------------------------------------
1) الهجرة الاولی فی الاسلام، ص 48، بخش عمدة هجرت حبشه از این کتاب برگرفته شده است.
2) الهجرة فی القرآن الکریم، احزمی سامعون، ص 290-291.
3) الطبقات، ج 1، ص 204.
4) تاریخ طبری، ج 2، ص 329.
5) عیون الاثر، ج 1، ص 116.
6) زاد المعاد، ج 3، ص 23.
7) شرح المواهب، ج 1، ص 271.
8) مسند الامام احمد، ج 1، ص 201-202.
9) البدایه و النهایه، ج 3، ص 96-97 – سیره ابن هشام، ج 1، ص 344-352 – الهجرة فی القرآن الکریم، ص 292 تا 294.
10) السنه، ابن عاصم، ص 92 – البدایه و النهایه، ج 3، ص 67 به نقل از الهجرة فی القرآن الکریم، ص 294.
11) الانساب، بلاذری، ج 1، ص 156-198 – ابن هشام، ج 1، ص 392-396.1- شبهة بازگشت مهاجران به سبب داستان غرانیق
برخی از مورخان و مفسران علت بازگشت دوبارة مسلمان به مکه را بعد از هجرت به حبشه، مرتبط با افسانه‌ای می‌دانند که بخش بزرگی از کتابهای مستشرقان به این موضوع اختصاص یافته است و هدف آنها ترویج این افسانه و قراردادن آن به عنوان حقیقتی انجام یافته در تاریخ دعوت اسلامی می‌باشد.
پردازندگان اصلی این افسانه، در مورد آن شیوه‌های مختلفی در پیش گرفته‌اند : برخی آن را بدون اینکه تصدیق یا تکذیب نمایند، ذکر کرده‌اند و برخی می‌کوشند تا آن را اثبات نمایند و برخی هم در مورد بطلان آن دلایلی ذکر می‌نمایند(1). 
خلاصة این افسانه از این قرار است که روزی پیامبر خدا در کنار کعبه نشسته بود و سوره نجم را تلاوت می‌کرد، وقتی به اینجا رسید:
(أَفَرَأَيْتُمُ اللَّاتَ وَالْعُزَّى(19) وَمَنَاةَ الثَّالِثَةَ الْأُخْرَى(20)) (نجم، 19-20)
«آیا این گونه می‌بینید که لات و عزا و مناة ... .»
بعد از آن چنین خواند: «تلک الغرانیق العلی و ان شفاعتهن لترتجی» «اینها بلند مرتبه‌اند که به شفاعتشان امید می‌رود.»
مشرکان گفتند: قبل از این خدایان ما را به خوبی یاد نکرده بود و ما می‌دانیم که فقط خداوند روزی می‌دهد و زنده می‌کند و می‌میراند، اما خدایان ما نزد او شفاعت می‌کنند. رسول خدا ادامه داد و وقتی به آیه سجدة رسید، سجده کرد و همراه او مسلمانان و مشرکان همه به سجده افتادند به جز پیرمردی از قریش که مشتی خاک یا ریگ برداشت و به سوی پیشانی خود برد و بر آن سجده کرد(2)  و بدین صورت میانه مشرکان با پیامبر اکرم (ص) خوب شد و آنها دست از آزار و اذیت مسلمانان برداشتند. این خبر به مسلمانانی که به حبشه مهاجرت کرده بودند، رسید. آنها مطمئن شدند که اگر به مکه برگردند، اقامت خوب و مناسبی در مکه خواهند داشت و می‌توانند عبادتهای خود را با امنیت انجام دهند از این رو به مکه بازگشتند.
لازم به ذکر است موضع کسانی که به ذکر این داستان پرداخته‌اند، متفاوت است؛ چنانکه بعضی گفته‌اند: وقتی قریش به پیامبر اکرم (ص) گفتند: «آیا برای خدایان ما بهره‌ای قرار ندادی تا در عبادت تفاوتی نداشته باشیم.» این سخن قریش بر پیامبر اکرم (ص) گران آمد و ناراحت گردید تا اینکه جبرئیل سوره نجم را بر او خواند؛ بعداً جبرئیل آمد و گفت : آیا من این دو کلمه را برایت آورده‌ام. منظورش «تلک الغرانیق ...» بود. پیامبر به شدت غمگین شد و از پروردگارش ترسید، آن گاه خداوند بر او این آیه را نازل کرد:
(وَمَا أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِکَ مِن رَّسُولٍ وَلَا نَبِيٍّ إِلَّا إِذَا تَمَنَّى أَلْقَى الشَّيْطَانُ فِي أُمْنِيَّتِهِ فَيَنسَخُ اللَّهُ مَا يُلْقِي الشَّيْطَانُ ثُمَّ يُحْکِمُ اللَّهُ آيَاتِهِ وَاللَّهُ عَلِيمٌ حَکِيمٌ) (حج، 52)
آن گاه رسول خدا عیبجویی و سرکوب معبودان مشرکان را از سر گرفت و آنان نیز اذیت و آزار خود را بار دیگر شروع کردند.

2- ابطال و تکذیب این افسانه
بسیاری از علمای اسلام در گذشته و حال با دلایلی عقلی و نقلی به تکذیب و انکار این داستان پرداخته‌اند؛ چون این داستان نه‌تنها با عصمت پیامبرخدا متضاد است؛ بلکه طعنه‌ای است به نبوت پیامبر اکرم (ص) و همچنین این داستان براساس پژوهشهای علمی، فاقد ارزش است. از مهم‌ترین دلایل نقلی که بر باطل‌بودن این داستان می‌توان به موارد ذیل اشاره کرد:
الف- قرآن کریم به صراحت بیان کرده است که پیامبر خدا نمی‌تواند چیزی را به 