مد شوقی در مورد میلاد پیامبر گفته است: 
ولد الهدی فالکائنات ضیاء
		و فم الزمان تبسم و ثناء

«هدایت به دنیا آمد؛ پس جهان روشن شد و تبسم و ستایش بر لبان زمان نشست.»
الروح، و الملأ، الملائک حوله
		للدین و الدنیا به بشراء

«جبرئیل و سایر فرشتگان اطراف او، مژدة دین و دنیا دادند.»
و العرش یزهو الحظیره تزدهی
		و المنتهی السدره العصماء

«عرش می‌درخشید و زمین و سدره درخشان به خود می‌بالیدند.»
بک بشر الله السماء فزینت
		و تضوعت مسکاً بک الغبراء

«آسمان را خداوند به تو مژده داد، پس آراسته شد و زمین با قدومت عطر افشانی گردید.»
یوم یتیه علی الزمان صباحه
		و مساءه بمحمد و ضاء

«روزی که صبح و شام در حیرت و سرگردانی به سر می‌برد با محمد روشن شد.»
ذعرت عروش الظالمین فزلزلت
		و علت علی تیجانهم اصداء

«تختهای ستمکاران را ناگهان به هراس انداخت، پس متزلزل شدند و تاجهایشان زنگ گرفتند.»
و النار خاویه الجوانب حولهم
		جمعت ذوائبها و غاض الماء

«و آتش برافروخته آنها از بین رفت و گیسوهایش را جمع کرد و آب کاهش یافت.»
والآی تتری و الخوارق جمه
		جبریل رواح بها غدّاء

«نعمتها و معجزات، فراوان گردید و جبرئیل صبح و شام بر پیامبر اکرم (ص) نازل می‌گشت.»

دوران شیرخوارگی و دایگان آن حضرت
ام ایمن کنیز عبدالله او را پرورش داد و اولین کسی که به محمد شیر داد ثویبه؛ کنیز ابولهب بود(4) . در حدیث زینب دختر ابی سلمه آمده است که ام حبیبه به پیامبر اکرم(ص) گفت: با خواهرم؛ دختر ابوسفیان ازدواج کن. رسول الله گفت: دوست داری چنین بکنم؟ گفت: بلی. البته دوست ندارم نزد کسی دیگر بروی ولی اگر قرار باشد کسی در این خیر شریک بشود، ترجیح می‌دهم خواهر من باشد. رسول الله گفت: این برای من جایز نیست. گفت ما شنیدیم می‌خواهی با دختر همسرت، ام سلمه، ازدواج بکنی؟ رسول الله گفت: او اگر دختر همسرم نبود و در دامان من زندگی نمی‌کرد باز هم به خاطر اینکه پدرش، ابوسلمه، با من از ثویبه شیر خورده است، برایم جایز نبود و افزود که دختران و خواهرانتان را برای ازدواج به من پیشنهاد نکنید(5) . ام ایمن، مادر اسامه بن زید و کنیز عبدالله بن عبدالمطلب، اهل حبشه بود.
بعد از تولد پیامبر اکرم (ص)، پرورش و تربیت او را ام ایمن برعهده گرفت و بعد از گذشت دوران کودکی، پیامبر اکرم (ص) او را آزاد کرد، سپس زید بن حارثه با او ازدواج کرد و پنج ماه بعد از وفات پیامبر اکرم (ص) ام ایمن نیز چشم از جهان فرو بست(6). 
------------------------------------------------------------------
1) صحیح السیرة النبوی، ابراهیم العلی، ص 41.
2) السیرة النبویه، ابن کثیر، ج 1، ص 203.
3) وقفات تربویة مع السیره النبویه، ص 47.
4) وقفات تربویة مع السیرة النبویه، ص 48.
5) البخاری، کتاب النکاح، باب (و امهاتکم اللائی ارضعنکم)، شماره 5101.
6) مسلم، کتاب الجهاد، باب رد المهاجرین الی الانصار، شمارة 1771.عبدالله بن مسعود مي‌گويد: سعد بن معاذ جهت انجام عمره به مكه رفت و نزد اميه مهمان شد؛ زيرا اميه نيز وقتي به مدينه مي‌آمد در منزل سعد اقامت می‌گزید.
اميه به سعد گفت: هنگام ظهر كه مردم در خواب و استراحت هستند، مي‌توانی كعبه را طواف نمائي.
سعد براساس پيشنهاد اميه، هنگام ظهر، مشغول طواف شد كه ناگاه ابوجهل از راه رسيد و گفت: اين كيست كه طواف مي‌نمايد؟
سعد گفت: منم سعد.
ابوجهل گفت: با امنيت كامل طواف مي‌نمائي در حالي كه محمد و يارانش را در مدينه حمايت مي‌كني؟
سعد گفت: آري!
سخنان تندي ميان آن دو رد و بدل شد. اميه به سعد گفت: صدايت را بر ابوالحكم بلند نكن؛ چراکه در اين وادي كسي برتر از او نيست.
سعد گفت: به خدا سوگند! اگر مرا از طواف بازداري، بازرگاني شما را از شام قطع خواهم نمود.
اميه همچنان سعد را به آرامش دعوت مي‌داد و مي‌گفت: صدايت را بلند نكن و خشمگين مباش سعد به او گفت: مرا رها كن؛ چون از رسول خدا (ص) شنيده‌ام كه مي‌گفت: تو را به قتل خواهد رساند.
اميه گفت: مرا؟ 
سعد گفت: آري! 
اميه گفت: به خدا سوگند! ممكن نيست كه او دروغ بگويد.
اميه به خانه‌اش برگشت و به همسرش گفت: محمد چنين مي‌پندارد كه من توسط او كشته مي‌شوم.
همسرش گفت: به خدا سوگند! محمد دروغ نمي‌گويد. 
هنگامي كه مردم مكه براي جنگ بدر بيرون شدند و منادي جنگ، مردم را براي جنگ آماده مي‌كرد، همسر اميه به وي گفت: سخنان برادر يثربي خود را به خاطر داري؟ 
اميه نيز سخنان سعد را فراموش نكرده بود و مي‌خواست از شركت در جنگ منصرف شود، اما ابوجهل به وي گفت: تو از بزرگان قوم هستي. فقط يك روز يا دو روز با ما باش، كافي خواهد بود. سرانجام اميه با لشكر به راه افتاد و در ميدان بدر به هلاكت رسيد(1). 
-----------------------------------------------------------------------------------
1) البخاری، فتح، ج 6، شماره 3632.انس ابن مالك مي‌گويد: با عمر(رض) در مسير مكه در حال حرکت بوديم و هلال را جستجو مي‌كرديم و چون من داراي چشمان تيزي بودم، هلال را پيدا كردم و فكر نمي‌كنم در آن شب كسي ديگر توانسته باشد، هلال را ببيند. به عمر ‌گفتم: هلال را نمي‌بيني؟ در آن اثناء عمر، در سخن از واقعة بدر گفت: روز قبل حادثه، رسول خدا(ص) محل كشته شدن سران مشركان را به ما نشان داد. به خدا سوگند! آنها در همانجا كه رسول خدا فرموده بود، كشته شدند(1). 
----------------------------------------------------------------------------------------------
1) مسلم، شماره 2873.علاوه بر موارد ذکر شده که در صفحات گذشته به بررسی آن پرداختیم، ابن قيم در زادالمعاد، روايتي نقل كرده است كه در آن روز شمشير عكاشه شكست. رسول خدا(ص) چوبي به وي داد و فرمود: اين چوبدستي را بگير. وقتي عكاشه آن را گرفت و به حركت در آورد، تبديل به شمشيري بلند و سفيد گرديد. عكاشه آن شمشير را نزد خود نگه داشت و با آن به جهاد پرداخت تا اينكه در زمان ابوبكر، در جنگ با مرتدان به شهادت رسيد(1) . همچنين رفاعه بن رافع مي‌گويد: روز بدر، تيري به چشم من اصابت نمود و بر اثر آن بینایی خود را از دست دادم. آن گاه رسول خدا از آب دهان خود به چشم من ماليد و دعا كرد و چشم من بهبود يافت(2). 
دكتر ابوشهبه مي‌گويد: این موضوع كه معجزه‌هاي حسي با وجود قرآن ضرورتي ندارند، نادرست است؛ زيرا آثار معجزه در اسلام آوردن بسياري از افراد و تقويت يقين برخي ديگر و علاوه بر آن اثبات پيامبر در موقف خود، كاملاً واضح و روشن است. به عنوان مثال وقتي يك چوب در دست صاحبش، تبديل به شميشري برنده مي‌شود، به قدری در ايمان، يقين و روحيه انسان اثر مي‌گذارد که آن فرد، مشتاق مي‌شود تا با چنين شمشيري خارق العادة صفوف دشمنان را درهم شكند(3).  
-------------------------------------------------------------------------------------
1) زادالمعاد، ج 3، ص 186.
2) همان.
3) السیرة النبویة، ابی شهبة، ج 2، ص 178.در غزوة بدر مشركي از رسول خدا (ص) خواست تا به وي اجازه شركت در جنگ بدهد؛ مبنی بر اینکه از غنایم به دست آمده در این جنگ سهمی داشته باشد.
رسول خدا (ص) فرمود: این درخواست او را نپذیرفت و اجازة شرکت در جنگ را نیز به او نداد و من از مشرك كمك نمي‌گيرم(1). 
حديث فوق بیانگر این موضوع است كه ا