 باشد. او را اعضايي است مانند مرد و داراي جوف و دل مي باشد كه حروف ابجد به عدد اعضاي اوست. و گمان كرده كه او مرده ها را زنده مي كند و به مريدان خود خوارق عادات نشان داده تا اينكه مدعي نبوت او شدند، پس او بدست خالد بن عبدالله قسري كشته شد. و از منصوريه (اصحاب ابو منصور) نقل كرده اند كه آل محمد آسمان است، و شيعه زمين. ابو منصور گفته به آسمان عروج كردم و معبود او دست بر سرش كشيده و گفته برو از طرف من تبليغ كن و قسم اصحاب وي هنگام سوگند خوردن ((لا والكلمه)) بود و گمان مي كرد كه عيسي اولين كسي است كه خدا او را خلق نموده، و سپس علي را خلق كرده و رسولان خدا قطع نمي شوند، و بهشت اسم مردي، و آتش نيز اسم مردي است، و محارم، خون، خود مرده و شراب را حلال دانست، كه اينها نام اقوامي است كه خدا ولايت ايشان را حرام كرده و فرائض را ساقط كرد، و گفت اين واجبات نام مرداني است كه ولايت ايشان واجب است. سر انجام ابو منصور (ابو منصور عجلي از اهل كوفه و در آنحا خانه اي داشت. وي معاصر امام باقر و اصحاب او بود. امام باقر رحمه الله از خيانت او به اصل اسلام آگاه شد و از او بيزاري جست. او پس از حضرت باقر مدعي شد كه امام او را وصي خود نموده است. و مي گفت كه علي و حسن و حسين و علي بن الحسين و محمد باقر پيامبراني مرسل بودند و خودش پيامبر مرسل است و نبوت در شش نسل او خواهد بود كه آخر ايشان قائم است و چنانكه كلمه وصي را عبدالله بن سبا براي علي علم كرد، كلمه قائم را نيز او اختراع كرد چنان كه نوبختي كه از علماي شيعه است نقل نموده است. شاگردان ابو منصور معتقدند كه امام سرداب نشين مشكوك الولاده، قائم مي باشد و ابو منصور گمان داشت كه به آسمان به معراج ميرود ر خدا دست بر سرش كشيده و به زبان سرياني با او سخن گفته، سپس به زمين هبوط نموده و او كسي است كه خدا در قرآن در سوره ي طور آيه ي 44 از او خبر داده و فرموده: (وَإِنْ يَرَوْا كِسْفاً مِنَ السَّمَاءِ سَاقِطاً يَقُولُوا سَحَابٌ مَرْكُومٌ) سپس مدعي شد كه آن كسف، خدا يعني خودش است. و پيروان خود را به خفه كردن مخالفين خود تحريك مي كرد تا اينكه حكومت كوفه در ولايت يوسف بن عمر الثقفي بر عراق زمان هشام بن عبدالملك او را گرفت و به دار كشيد (در سال 125 تا سال 126 كه حكومت با يوسف بن عمربود.)
مترجم گويد همواره عده اي كه با خلافت اسلامي دشمن و ضعف و نابودي آنرا ميخواستند اطراف يك شخص خوشنامي جمع مي شدند و براي سوء استفاده و چرچري و اخذ وجوهات و تفرقه بين مسلمين او را امام خود قرار مي دادند و بنام تشيع صد فرقه ايجاد گرديد. ياران علي رضى الله عنه  كه بهترين اصحاب ائمه بودند، در صد خطبه اي، علي رضى الله عنه  از آنان شكايت دارد و آنان را بي دين و نامرد خوانده است كه پاره اي از اصحاب ساير ائمه شيعه، بهترين بودند حالشان چنين بود چه برسد به اصحاب ائمه ي ديگر ايشان. ) بدست يوسف بن عمر كشته شد.

و نصيريه (نصريه پيروان محمد بن نصير شيعي امامي و از كساني است كه در سامرا مدت 9 سال در خانه ي امام حسن عسكري بود. چون امام حسن عسكري در سنه ي 26 فوت كرد، و طبق اقرار بسياري از شيعياني كه در آن خانه رفت و آمد داشتند فرزندي نداشت، لذا تمام به دنبال كار خود رفتند، رسيد جعفر برادر امام حسن به امر دفن و تقسيم تركه او بر اساس اينكه فرزندي ندارد و برادر او وارث است قيام كرد. و اين را فاميل و ساير علويين مي دانستند. و نقيب السادات كه دفتر مولودين علويين نزد او بود و رئيس علويين نيز بود ميدانست كه حسن عسكري اولادي ندارد. ولي غاليان و هوا پرستاني كه امام تراش و به خانه امام حسن رفت و آمد داشتند، اين حقيقت بر آنان ناگوار شد و خود را در برابر چيزي ديدند كه ديگر نمي توانستند از آن استفاده كنند و احاديث جعلي بنام امام و مخالف اسلام بسازند. در نتيجه نشستند و بين خود فكري كردند كه ايشان را از آن پيش آمد نجات دهد و آن فكر اين بود كه امام غائبي قائل شوند و بگويند فرزندي براي امام حسن بوده و در سرداب خانه اش قبل از پنج سال غايب شده كه محمد بن نصير يكي از جعالين اين فكر بود به طمع اينكه خود را نايب آن غايب بداند. و وجوهات شيعيان را اخذ كند و لذا خود را باب امام و سفير او ناميد كه واسطه ي بين امام و شيعيان اوست و براي سيد جعفر برادر امام لقب كذاب گذاشتند تا كسي گوش به سخن او ندهد و خبر نداشتن فرزند را باور نكند. ولي از آنحا كه محمد بن نصير مرد  قوي با اراده اي بود رفقاي او ترسيدند كه چون محمد  =  بن نصير مرد قوي با اراده اي است خود او باب شود و ديگران را محروم سازد، لذا گفتند بايد مرد ساده و ضعيفي را باب و سفيركنيم تا بتوانيم از او استفاده كرده و بهره بريم. عثمان بن سعيد كه جنب خانه ي امام حسن روغن فروشي داشت، وي و فرزندش محمد بن عثمان در خانه ي امام خدمت مي كردند، آنها به ديدن نفر آمدند و قرار گذاشته كه اول عثمان بن سعيد باب باشد و بالاخره به سعي همكاران و شركاي محمد ابن نصير عثمان بن سعيد باب شد و چون محمد بن نصير را محرم كردند او خشمناك و منكر امام غايب شد با اينكه خود او مبتكر آن بود، و از آنان كناره گرفت و عقايد و بدعتهاي جديد و فضائحي بوجود آورد و تا قرن هفتم و نهم پيروان او بنام نصيريه در اطراف شام و سوريه وجود داشته اند. )
 در عقايد شبيه به منصوريه مي باشد و نقل كرده اند از خطابيه (خطابيه فرقه اي از شيعه از پيروان ابو الخطاب بودند و او از اصحاب خاص حضرت صادق بود و نام او محمد بن مقلاص معروف به ابن ايي زيد بود. او يك عده از اشقياء مخالفين اسلام را به دور خود جمع كرد و آنقدر برخلاف اسلام ادعاها كرد كه حضرت صادق او را لعن كرد، آري يك عده بي دين امام تراش براي تخريب اسلام و سوء استفاده از مال مردم دور كسي جمع شدند و بالاخره خود ادعاها مي كردند ) پيروان ابي الخطاب بن ابي زينب كه مي گويند ائمه انبياء مرسلند و هميشه ايشان دو نفر پيامبر وجود دارد يكي ناطق و ديگري صامت كه محمد ناطق و علي صامت بود، و اينان ابو الخطاب را مي پرستيدند سپس ابو الخطاب بر عليه منصور دوانقي قيام كرد و در كوفه عيسي بن موسي او را كشت، اينان به نفع هر كس كه موافقشان بود شهادت به دروغ مي دادند.
و بزيعيه (طائفه اي از شيعه كه پيروان بزيع بن يونس پارچه باف بودند، بزيع از اصحاب حضرت صادق بود و دائما گرد خانه او مي چرخيد و شيعياني را كه غلو داشتند ياري مي كرد و در سخن خود صريح بود و مي گفتند ما بندگان و پرستندگان جعفر بن محمد و پدرانش مي باشيم و بزيع مي گفت به هر كس وحي مي شود زيرا به زنبور عسل وحي مي شود. امام صادق پس از آنكه فهميد اينان ميخواهند دين اسلام را تغيير بدهند آنها را مورد لعن خود قرار داد تا اينكه دولت اسلامي بزيع را به قتل رسانيد. اينان مدعي ولايت اهل بيت رسول بودند ).
 مي گفتند كه جعفر بن محمد خدا مي باشد و به هر مومني وحي مي شود. و اشعري مي گويد: قومي ديگر به خدايي سلمان فارسي قائل شدند. و ابو الحسن اشعري گفته در ميان اهل عبادت و زهد قومي بنام صوفي هستند ك