 خداوند و مؤمنان جز ابوبكر را نمي خواهند.))
پس اين حديث دليل صريح است بر جانشين گرفتن پيامبر صلى الله عليه و سلم  ابوبكر را.
گفتم- يعني ابن تيميه-: بلكه اين نص دلالت بر عدم جانشين گرفتن ابوبكر رضى الله عنه  مي كند، و تنها دلالت بر آن مي كند كه پيامبر صلى الله عليه و سلم  راضي و خوشنود بودند كه ابوبكر رضى الله عنه  پس از ايشان جانشين شان باشد، و نيز اين باور را ميرساند كه آن حضرت صلى الله عليه و سلم  مي دانستند كه امت بعد از او بر امامت و خلافت ابوبكر جمع مي شوند، از اينرو از تصريح دادن آشكار سكوت كردند و بر اين اكتفا نمودند كه خداوند امتش را بر خلافت و امامت ابوبكر جمع مي كند.
ابن حزم اضافه مي كند دليل كسي كه مي گويد پيامبر صلى الله عليه و سلم  او را خليفه قرار نداد قول عمر است كه گفت: اگر جانشين معين كنم پس به تحقيق آنكه از من بهتر بود جانشين معين كرد، يعني ابوبكر. اگر تعيين نكنم و شما را بدون جانشين بگذارم پس به تحقيق آنكه بهتر از من بود معين ننمود، يعني رسول خدا صلى الله عليه و سلم . و همچنين به اين روايت عايشه رضى الله عنه  استدلال كرده اند كه از او سؤال شد: اگر رسول خدا صلى الله عليه و سلم  جانشين تعيين مي كرد چه كسي را انتخاب مي نمود؟ گفت: ابوبكر را، ابن حزم مي گويد قول عمر و عايشه رضى الله عنه  معارض اجماع اصحاب و آن دو حديث كه داراي سند است، نيست، و آنها از اين دو حديث خبر نبودند بلكه مقصود عايشه و عمر رضى الله عنه  جانشيني با عهد مكتوب بوده است.
تا آنكه مي گويد استاد ما ايب تيميه گفته براي شيعه دليلي بر وجود نص نيست، و همانطوري كه راونديه گفته اند پيامبر صلى الله عليه و سلم  به خلافت عباس نص نمود، چنانچه اماميه به نص بر خلافت علي رضى الله عنه  قائلند. قاضي ابوبعلي گفته جماعتي از راونديه گفته اند كه پيغمبر صلى الله عليه و سلم  به طور معين نص بر عباس عموي خود نمود، و اين را آشكارا اعلام كرد، ولي امت به اين نص رسول خدا صلى الله عليه و سلم  كافر و مرتد شدند و عناد نمودند. بعضي از ايشان گفته اند پيامبر خدا صلى الله عليه و سلم  بر خلافت عباس و فرزندانش تا قيام قيامت نص نمود. و ابن بطه روايت كرده به اسناد خود از مبارك بن فضاله كه گفت: شنيدم حسن رضى الله عنه   را كه به خدا قسم مي خورد كه رسول خدا صلى الله عليه و سلم  ابوبكر را خليفه گردانيد دليل عمده ي قائلين به نص آشكارا بر ابوبكر، ناميدن صحابه او را به ((خليفه رسول الله)) ميباشد: گفته اند خليفه، بر كسي كه او را غير او تعيين كرده ياشد اطلاق ميگردد (يعني صحابه كه ابوبكر را خليفه پيامبر مي دانستند دليل است بر اينكه پيامبر او را جانشين خود نموده) و گفته اند كه فعيل به معني مفعول است يعني خليفه به معني خليفه شده از غير. ولي اين دليل كامل نيست زيرا همانطور كه كسي كه غير او، او را جانشين خود تعيين نموده، خليفه مي گويند، كسي را هم كه جانشين و قائم مقام كس ديگر تعيين او باشد نيز خليفه گويند. و رسول خدا صلى الله عليه و سلم  فرمود: ((من جهز غازيا فقد غزا و من خلفه فى أهله بخير فقد غزا.)) و نيز رسول خدا صلى الله عليه و سلم  فرمود: ((اللهم انت الصاحب فى السفر والخليفة فى الأهل.)) و خداي تعالي در سوره ي أنعام آيه ي165 فرموده: (وَهُوَ الَّذِي جَعَلَكُمْ خَلائِفَ الْأَرْضِ)  و در سوره ي يونس آيه ي 16 فرموده: (ثُمَّ جَعَلْنَاكُمْ خَلائِفَ فِي الْأَرْضِ مِنْ بَعْدِهِمْ) و در سوره ي بقره آيه ي30 فرموده: (إِنِّي جَاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً) و در سوره ي ص آيه ي 26 فرموده: (يَا دَاوُدُ إِنَّا جَعَلْنَاكَ خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ) يعني جانشين كسان قبل از تو، نه خليفه ي خدا، چنانكه بعضي از كفار وحدت وجودي قائلند كه انسان نسبت به خدا مانند مردمك چشم است و انسان جامع اسماء حسناي الهي است و خدا را با انسان در صفات متحد دانسته و از مشرك بدتر شده اند، و از سوره ي بقره آيه ي 31 دليل آورده اند: (وَعَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمَاءَ كُلَّهَا) كه آدم مثل خداست نعوذ بالله، خداي تعالي برتر و منزه است از شبيه و مثل و مانند، زيرا خدا غير خود را خليفه نمي كند و خلافت براي كسي است كه غائب گردد و خداي تعالي هميشه و بلا انقطاع حاضر و ناظر و مدبر و كار ساز است و هرگز غائب نمي شود و او جانشين بنده ي خود است هرگاه كه بنده از خانواده اش غايب گردد. و روايت شده كه به ابوبكر گفته شد يا خليفه الله، او گفت بلكه من خليفه ي رسول الله مي باشم و همين مرا كافي است.
و يكي از دليلهاي كساني كه مي گويند خلافت ابوبكر رضى الله عنه  به نص خفي بود اين قول ثابت رسول الله است كه فرمود: ((خواب ديدم لب چاهي آب كشيدم پس فرزند ابى قحافه آنرا گرفت و دو دلو بزرگ و يا چند دلو آب كشيد و در كشيدن او ضعف بود و خدا او را بيامرزد، سپس آنرا ابن الخطاب گرفت پس لبريز شد، پس شخصيت قوي اي مثل او نديدم كه جايي بشكافت تا مردم تشنه به دور آن جمع شوند)). و قول رسول خدا صلى الله عليه و سلم  كه فرمودند ((امركنيد ابوبكر را كه به مردم نماز بخواند)) پس در مدت بيماري رسول خدا صلى الله عليه و سلم  او امامت در نماز را بر عهده داشت، و روزي كه وفات مي نمود پرده ي مسجد را بلند كرد در حاليكه مردم پشت ابوبكر نماز مي خواندند و خوشحال شد.
و در حديثي فرموده اند: ((اگر من از اهل زمين دوستي مي گرفتم هر آينه ابوبكر را به دوستي بر مي گزيدم، و همه در هايي را كه به مسجد باز مي شد بستند مگر آنرا كه به خانه ي ابوبكر راه داشت.))
در سنن ابوداود آمده است كه اشعث از حسن و وي از ابوبكره روايت مي كند كه رسول صلى الله عليه و سلم  روزي فرمودند: ((چه كسي از شما خواب ديده؟ در جواب يكي گفت: من در خواب ديدم كه گويي ترازويي از آسمان فرودآمد، و شما و ابوبكر وزن كرده شديد و شما از او گران تر بوديد سپس ابوبكر و عمر با هم وزن كرده شدند و ابوبكر گران تر بود.)) و همين حديث را از طريق حماد بن سلمه از ابن جدعان از عبدالرحمن بن ابى بكره از پدرش نيز روايت كرده اند؛ و در آن آمده است كه پيامبر صلى الله عليه و سلم  فرموده اند: ((جانشيني نبوت است، بعد از آن خداوند هر كسي را كه بخواهد پادشاهي ميدهد.)) و ابوداود آن را از حديث زهري از عمرو بن ايان از جابر روايت كرده است كه مي گفت كه پيامبر صلى الله عليه و سلم  فرموده است:
((امشب براي مرد صالحي در خواب نشان داده شده است كه ابوبكر به رسول الله صلى الله عليه و سلم  آويزان شده- يعني بسته شده- و عمر به ابوبكر آويزان شده و عثمان به عمر آويزان شده است)) سپس گفت: هنگامي كه از نزد رسول الله صلى الله عليه و سلم  برخاستيم گفتيم: ((آن مرد صالح پيامبر صلى الله عليه و سلم  است، و كساني كه يكي به ديگر آويزان شده بودند واليان امري كه خداوند به آن پيامبر خود را فرستاده است مي باشد.))
و حماد بن سلمه از اشعث بن عبدالرحمن از پدرش از سمره رضى الله عنه  روايت كرده كه: مردي گفت: يا رسول الله، خواب ديدم گويا دلوي از آسمان انداخته شد، ابوبكر لب آن را گرفت و نوشيد، نوشيدن ضعيفي،