شد، گويد عباد مذكور به من گفت دريا را چه كس حفر نموده؟ گفتم خداي تعالي. گفت چنين است ولي آنكه حفر نمود چه كسي بود؟ گفتم شيخ بيان كند؟ گفت حفر كننده علي بود (اما نگفت چه زمان حفر كرد آيا قبل از آنكه خلق شود و يا در بين جنگ صفين و جمل) باز عباد پرسيد چه كسي آنرا جاري كرد؟ گفتم شيخ بيان كند، گفت: حسين آنرا جايز كرد. و ابن عباد نابينا بود من ديدم شمشير و سپري آنجاست، گفتم براي چيست و مال كيست؟ عباد گفت اين را تهيه كرده ام تا در صف مهدي قتال كنم، پس بار ديگر بر او وارد شدم، پرسيد دريا را كه حفر كرده؟ گفتم معاويه و عمرو بن عاص آنرا جاري ساخته، يك مرتبه فرياد او بلند شد و من فرار كردم، او ميگفت دشمن خدا را بگيريد و بكشيد. محمد بن جرير گويد، شنيدم عباد بن يعقوب ميگويد هر كس در نماز خود از دشمنان اصل محمد بيزاري نجويد با آنان محشور ميگردد.( حال بايد ديد آل علي و آل عباس و سادات حسني و سادات حسيني بسيار با يكديگر دشمني كردند، و بلكه جنگها نمودند ما اگر از آنها بيزاري جوييم يا با آنان محشور شويم صلاح است يا خير)دوم اينكه به نص و خبر خفي و اشاره ثابت شده است. و حسن بصري  و بكربن اخت عبدالواحد و بعضي از خوارج نيز همين قول را پذيرفته اند. ابن حامد گويد: دليل بر اثبات خلافت ابوبكر صديق با خبر واضح آن است كه بخاري روايت كرده از جبير بن مطعم رضى الله عنه  كه گفت: ((زني خدمت رسول الله صلى الله عليه و سلم  آمد، حضرت او را امر كرد كه دوباره بر گردد به سوي او، آن زن گفت اگر آمدم و شما را نيافتم؟ گويا مي خواست وفات حضرتش را خبر دهد رسول خدا صلى الله عليه و سلم  فرمود: ((اگر آمدي و مرا نيافتي بيا نزد ابوبكر)) وي احاديثي ذكر كرده و گفته كه دلالت صريح بر امامت ابوبكر دارد، مانند حديث حذيفه رضى الله عنه  كه رسول خدا صلى الله عليه و سلم  فرمود: ((اقتدا كنيد به دو كسي كه پس از من مي باشند: ابوبكر و عمر)) و علي بن زيد بن جدعان از عبدالرحمن بن أبي بكره رضى الله عنه  و او از پدرش روايت كرده كه گفت: ((رسول خدا صلى الله عليه و سلم  روزي فرمود: كداميك از شما خوابي ديده؟ گفتم: من اي رسول خدا صلى الله عليه و سلم  ديدم گويا ترازويي از آسمان پايين آمد و شما با أبوبكر در آن وزن شديد و شما بر ابوبكر ترجيح داشتيد، پس از آن ابوبكر با عمر وزن گرديد و ابوبكر بر عمر ترجيح داشت و سپس عمر با عثمان در آن وزن شدند، و عمر ترجيح داشت، بعد آن ترازو بالا رفت، در اينجا رسول خدا صلى الله عليه و سلم  فرمود خلافت پس از نبوت است، سپس ملك را خدا به هر كس بخواهد ميدهد.)) و اين خبر را احمد بن حنبل نيز در مسند خود روايت نموده است، و گويد: ((ابو داود از جابر رضى الله عنه  روايت كرده كه گفت رسول خدا صلى الله عليه و سلم  فرمود مرد صالحي شبي در خواب ديد كه ابوبكر به رسول خدا صلى الله عليه و سلم  بسته شده و عمر به ابوبكر و عثمان به عمر، جابر گفت چون از نزد پيامبر برخاستيم گفتيم مرد صالح رسول خدا است و اما بسته شدن بعضي به بعض، واليان امري هستند كه خدا پيامبرش را به آن امر مبعوث نموده است.)) و از همين قبيل است حديث صالح بن كيسان كه روايت نموده از زهري و او از عروه و او از عايشه رضى الله عنه  كه گفت: بر رسول خدا صلى الله عليه و سلم  وارد شدم آن روزي كه درد بر آن حضرت عارض شده بود، پس فرمود:(( پدرت را با برادرت احضار كن تا براي ابوبكر نوشته اي بنويسم، سپس فرمود: خدا و مسلمين نمي خواهند مگر ابوبكر را.))
اين حديث در صحيح بخاري و مسلم آمده است. و از ابن ابى مليكه روايت شده از عايشه رضى الله عنه  كه گفت: چون بيماري رسول خدا صلى الله عليه و سلم  سنگين شد، فرمود: ((عبدالرحمن بن ابى بكر را احضار كن تا براي ابوبكر كتابي بنويسم كه بر او اختلاف نشود.)) سپس فرمود: ((معاذ الله پناه به خدا مي خواهيم از اينكه مؤمنين در حق ابوبكر اختلاف كنند.))، و ابن حامد احاديث ديگري را كه دلالت به تصريح پيامبر صلى الله عليه و سلم  بر امامت ابوبكر مي كنند، مانند احاديث پيش ساختن او در نماز نيز ذكر كرده است، و نيز بعضي از احاديث را در اين مورد آورده است كه صحيح نيست.
ابن حزم  ( در كتاب: ((امامت و مفاضله)) كه بهترين كتاب در موضوع خلافت است ).گويد: در امامت اختلاف شده است: طايفه اي گفته اند رسول خدا صلى الله عليه و سلم  جانشيني معين نكرد، و طائفه اي گفته اند چون ابوبكر را خليفه ي خود بر نماز قرار داد همين دليل بر اين است كه او به امامت و خلافات سزاوارتر است. و بعضي گفته اند خير، چون فضلش ثابت تر بود او را براي خلافت مقدم داشتند، و طائفه اي گفته اند بلكه رسول خدا بر خلافت ابوبكر پس از خودش با نص آشكار تصريح فرموده و ما هم همين را مي گوييم به چند برهان:
يكي اجماع تمام مردم بر اقامت او كه خدا درباره ي شان در سوره ي حجرات آيه 15 فرموده: (أُولَئِكَ هُمُ الصَّادِقُونَ) يعني: ((ايشان راستگو يانند.)) و چنين مردمي او را خليفه خواندند. و خليفه در لغت آن كسي است كه، شخصي او را به جانشيني بر گزيند نه اينكه بدون گزينش در جاي كسي باشد. (و كساني ابوبكر را به خلافت معرفي كردند كه خدا به صداقتشان شهادت داده و ايشان پيامبر و مقصود او را بهتر از همه مي شناختند.)
در زبان عربي براي خليفه جز چنين معنايي درست نيست: و گفته مي شود: ((استخلف فلان فلانًا فهو خليفته ومستخلفه)) يعني فلان فلان را جانشين گرفت پس او جانشين اوست، و اگر بدون گزينش جا گزين او شود پس در زبان عربي خليفه ناميد ه نمي شود بلكه گفته مي شود:
 ((خَلفَ فلاْن فلانًا يخلفه فهو خالف)) يعني خالف به معني باز مانده و يا جا گزين گفته مي شود نه خليفه و جانشين. و نيز محال است كه تنها او را بخاطر پيش ساختن در نماز خليفه و يا جانشين گويند، زيرا كه ابوبكر اين نام را در زمان زندگي پيامبر صلى الله عليه و سلم  هرگز كسب نكرده بودند، و از اين چنين بر مي آيد كه منظور از خليفه بودن جانشين بودن در غير نماز است.
برهان دوم: رسول خدا صلى الله عليه و سلم  كساني مانند علي را در غزوه ي تبوك و ابن ام مكتوم را در غزوه ي خندق و عثمان را در غزوه ي ذات الرقاع و نيز عده ي ديگري را كه بر يمن و يا بحرين و غير آن خليفه ي موقت خود نمود، ولي مردم آنان را خليفه مطلق نناميدند و محال است مردمي كه قرآن به راستگويي آنان گواهي داده بدون اينكه پيامبر ابوبكر را صريحا خليفه كرده باشد بر او جمع شوند!. و نيز در روايت صحيح آمده است كه ((زني گفت يا رسول الله اگر در برگشتن تو را نيافتم چه كار كنم؟- گويا منظور آن زن رحلت پيامبر صلى الله عليه و سلم  بود- رسول خدا صلى الله عليه و سلم  فرمودند: ((بيا نزد ابوبكر)) ابن حزم مي گويد اين نص آشكار بر جانشيني ابوبكر است. و از رسول الله صلى الله عليه و سلم  ثابت شده كه آن حضرت به عائشه رضى الله عنه  در وقت بيماري كه وفات نمودند فرموده اند: ((همانا اراده كردم كه كسي را به طرف پدر و برادرت بفرستم و چيزي بنويسم و پيماني ببندم تا اينكه كسي نگويد كه من سزاوار ترم و يا آرزو كننده ي آرزوي خلافت كند، ليك