 بن عمر هنگامي كه وقايع حره نزديك بود نزد عبدالله بن مطيع آمد، ابن مطيع دستور داد براى او پشتي بگذارند، عبدالله بن عمر گفت نيامده ام كه بنشينم وليكن آمده ام تا براى تو حديثي كه از رسول خدا صلى الله عليه و سلم  شنيده ام بگويم كه مي فرمود: ((من خلع يدا من طاعة لقى الله يوم القيامة ولا حجة له و من مات وليس فى عنقه بيعة مات ميتة جاهلية)) و اين حديث را وقتي عبدالله بن عمر گفت كه يزيد را از بيعت و خلاقت خلع نموده با آنكه حكومت يزيد جور و ستم را با خود همراه داشت و با عبدالله بن مطيع بيعت كرده بودند.
اين حديث دلالت دارد بر اينكه هر كس مطيع واليان امر نباشد و يا بر آنها با شمشير خروج كند به مردن جاهليت مرده است.
و اين برخلاف حال رافضه است زيرا آنها دور ترين مردمان از طاعت امراء است مگر به زور. اين حديث در برگيرنده كسي است كه در راه عصبيت جنگ كند- و رافضه اولين آنها هستند- ليكن مسلمان با جنگ نمودن در عصبيت و تعصب كافر نمي شود، و اگر از طاعت امام بيرون رفت سپس مرد به مرگ جاهلي مرده است ليكن كافرنمي شود.
در صحيح مسلم روايت كرده كه: ((من قتل تحت راية عمية يدعو
إِلى عصبية أو ينصرعصبية فقتلته جاهلية))
يعني: آنكه زير پرچم كور كورانه دعوت به عصبيت كند و يا عصبيت را ياري كند و كشته شود كشته شدن او جاهليت است. و نيز در صحيح مسلم روايت شده كه: ((من خرج من الطاعة و فارق الجماعة ثم مات، مات ميتة جاهلية))، يعني: آنكه از جماعت مسلمين جدا شود و از اطاعت زمامدار اسلامي خارج گردد سپس بميرد به مردن جاهليت مرده است. و رافضه همواره از جماعت بيرون بوده است.
و در صحيح بخاري و مسلم از ابن عباس از رسول خدا صلى الله عليه و سلم  روايت آمده كه فرمود:((من رأى من أميره شيئا يكرهه فليصبر فإِنّ من فارق الجماعة. شبرأ فمات إِلا مات ميتة جاهليته)) يعني:((هر كس از فرماندار خود چيزي را مي بيند كه آنرا بد مي پندارد پس صبركند، به تحقيق كسي كه از جماعت مسلمانان به اندازه ي يك وجب جدايي كند و بميرد به مردن جاهليت مرده است.))
بنابراين حديثي كه بر آن استدلال كرده ايد در صورتي كه صحيح هم باشد بر ضرر خود شماست زيرا چه كسي آن امام زمان را ديده و يا شناخته و يا بيننده ي او را از چهارصدو شصت سال پيش او را ديده و يا چيزي از او فرا گرفته است؟ بلكه به ادعاي خود به طفل سه و يا پنج ساله اي كه در هزار و چند سال پيش داخل سرداب سامراء شده دعوت مي كنيد. در حاليكه نه از او خبري و نه اصلاحي شنيده شده است، در صورتي كه در اسلام به اطاعت ائمه موجودي مأمور هستيم كه تسلط داشته باشند و به امر معروف آنها عمل كنيم.
مسلم حديثي از عوف بن مالك از رسول خدا صلى الله عليه و سلم  آورده كه فرمود:
((خيار أثمتكم الذين تحبونهم و يحبونكم تصلون عليهم و يصلون عليكم و شرار أئمتكم الذين تبغضونهم و يبغضونكم وتلعنونهم و يلعنونكم،قلنا يا رسول الله أفلا ننابذهم عند ذلك؟ قال: لا ما أقاموا فيكم الصلاة إِلا من ولى عليهن و ال فرآه يأتى شيئًا من معصية الله فليكره ما يأتى من معصية الله و لا ينزعن يذا من طاعة))
و در اين باب احاديثي آمده كه دلالت دارد بر اينكه ائمه لازم نيست معصوم باشند.
اماميه به اين اعتراف دارند كه مقصود از امامت در فروع است نه در اصول، زيرا اصول مهمتر از آن است، و نيز به اين اعتراف دارند كه از امام زمان اصلا مصلحتي بدست نيامده است، پس كدام سعي گمراه تر از سعي كسي است كه از جماعت مسلمين جدا شوند و با ساير مسلمين به عداوت پردازد و سابقين و اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و سلم  را مرتد خواند و لعن كند و بوسيله هاي غرور اختلاف اندازد و مقصود او از تمام اينها اين باشد كه امامي براي خود مدعي شود كه او را رهنمايي به احكام خدا كند با اينكه هيچ حكمي از او نشنود و هيچ نفع و مصلحتي از او نبيند؟ و با امت محمد صلى الله عليه و سلم  بخاطر گم شده اي در سرداب دشمني كند در حاليكه اگر وجود آن يقيني هم باشد از آن منفعتي بدست نمي آيد.
آري امام زماني كه ايشان معترفند مصلحتي از او حاصل نشد ه و فروعي را بيان نكرده است.
عقلاي امت مي دانند كه امام منتظري وجود ندارد و حسن بن علي عسكري رحمه الله فرزندي نداشته، چنانكه مورخين بزرگ مانند محمد بن جرير طبري و عبدالباقي و غير ايشان از نسابين اين حقيقت را ذكر نموده اند.
و در سخن اماميه كه مي گويند او در سن دو سالگي و يا سه سالگي و يا پنج سالگي داخل سرداب و غايب شده، بايد گفت پس بنص قرآن او يتيم است، حال آيا او سرپرست و ولي لازم ندارد كه خود او و مال او را حفظ نمايد و چون به هفت سالگي رسيد او را به نماز وادارد؟ آيا آن طفلي كه نه نمازي و نه وضويي بر او واجب است چگونه امام اهل زمين شده و چگونه مصالح و منافع امامت را حفظ نموده است؟و در اين قرنهاي متمادي چگونه مصالح امامت را ضايع نمودند.دليل نوزدهم بر ثبوت امامت براي علي رضى الله عنه :
 
گويد: ((برهان نوزدهم: قول خداي تعالي در سوره ي زخرف آيه ي 45: (وَاسْأَلْ مَنْ أَرْسَلْنَا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رُسُلِنَا أَجَعَلْنَا مِنْ دُونِ الرَّحْمَنِ آلِهَةً يُعْبَدُونَ) ابن عبدالبر گويد و نيز ابونعيم نوشته كه پيغمبر صلى الله عليه و سلم  در شبي به معراج رفت، خدا بين او و انبياء جمع كرد سپس فرمود: اي محمد از انبياء سؤال كن بر چه چيز مبعوث شدند؟ انبياء گفتند بر شهادت توحيد و بر اقرار به نبوت تو و ولايت علي و اين صريح است در ثبوت امامت براي علي)).رد بر دليل مذكور و دروغ بودن آن:

جواب: شكي نيست كه اين حديث و امثال آن دروغ است و اگر دروغ نباشد تا صحت آن محرز نشود استدلال به آن جايز نيست. و استدلال به چيزي كه صحت آن معلوم نيست به اتفاق اهل علم جايز نيست زيرا قول بلا علم را كتاب و سنت و اجماع حرام دانسته اند. اگر چه به نظر ما اين خبر و امثال آن از قبيحترين دروغها ميباشد. به اضافه كسي كه علم و ديني براي او باشد ميداند اين خبر باطل و دروغ است زيرا چگونه انبياء سؤال مي شوند از چيزي كه در اصل ايمان دخالتي ندارد و تحقيق اجماع مسلمين بر اين است كه اگر مردي به خدا و رسول ايمان آورد و اطاعت كرد و وفات نمود و ندانست خدا ابوبكر و علي را خلق كرده به ايمان او ضرري نرسد.دوم: چگونه گفته ميشود كه بر انبياء ايمان به يكي از اصحاب واجب بوده؟!.در حاليكه طبق آيات قرآن خدا بر انبياء پيمان گرفت كه اگر محمد مبعوث شد و ايشان زنده بودند بايد به او ايمان آورند و او را ياري كنند و ابن عباس و غير او در بيان آيه ي 81 سوره ي آل عمران: (وَإِذْ أَخَذَ اللَّهُ مِيثَاقَ النَّبِيِّينَ لَمَا آتَيْتُكُمْ مِنْ كِتَابٍ وَحِكْمَةٍ ثُمَّ جَاءَكُمْ رَسُولٌ مُصَدِّقٌ لِمَا مَعَكُمْ لَتُؤْمِنُنَّ بِهِ وَلَتَنْصُرُنَّه . . .) اين مطلب را ذكر كرده اند.سوم: در لفظ آيه سؤالي از انبياء نيست كه به چه چيز مبعوث شده اند.دليل بيستم حلي بر احقيت علي رضى الله عنه  بر امامت:

گويد: ((برهان بيستم بر امامت علي قول خداي تعالي در سوره ي حاقه آيه ي 12 (لِنَجْعَلَهَا لَكُمْ تَذْكِرَ