 و از او جز خير اثري نماند.و در جنگها خدمت هاي بسيار نمود، و به تحقيق ديگران از او بيشتر با اسلام عداوت داشتند ولي اسلام آوردند و دوست گرديدند مانند صفوان بن اميه و عكرمه بن ابي جهل و سهيل بن عمرو و ابي سفيان و غير ايشان، خداي تعالي در سوره ي ممتحنه آيه ي 7 فرموده: (عَسَى اللَّهُ أَنْ يَجْعَلَ بَيْنَكُمْ وَبَيْنَ الَّذِينَ عَادَيْتُمْ مِنْهُمْ مَوَدَّةً وَاللَّهُ قَدِيرٌ وَاللَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ).
يعني: (اميد است خدا بين شما و دشمنانتان دوستي قرار دهد كه شما را دوست بدارند و خدا توانا و خدا آمرزنده و رحيم است)). گويد: ((اختلاف نهم، در زمان علي پس از اتفاق بر او بوجود آمد پس طلحه و زبير خروج كردند سپس اختلاف بين او و معاويه و جنگ صفين پيش آمد و عمرو بن عاص با ابوموسي اشعري مكر نمود، سپس اختلاف مارقين. و مختصر آنكه علي با حق بود و حق با او بود و در زمان او خوارج بر او ظهور كردند مانند اشعث بن قيس و مسعر بن فدكي تميمي و زيد بن حصين طائي، و نيز در زمان او غلات ظهور كردند مانند عبدالله بن سبا. و از اين دو فرقه بدعتها و گمراهي ها شروع گرديد)).گوييم: خيلي خوب باقرار خود شيعه در زمان خلفاي ثلاثه چون آنان بر حق و مورد موافقت و اجماع اصحاب بودند اختلافي بوجود نيامد ولي در زمان علي اختلاف بود، خلافاي راشدين قبل از علي رضى الله عنه  بر حق بودند و حق با آنان بود، و تخصيص علي رضى الله عنه  به بر حق بودن دعواي بدون دليل است. و قول شما كه اختلاف بعد از اتفاق بود صحيح نيست. پس بر علي از اول اتفاقي نبود. و بسياري از مسلمين با او بيعت نكردند مانند تمام اهل شام، و طائفه اي از مدينه و بسياري از اهل مصر و اهل مغرب و غير آنان، سپس طعن بر طلحه و زبير زدي بدون اينكه عذر ايشان و رجوع ايشان را ذكر كني، دانشمندان ميدانند كه طلحه و زبير قصد جنگ با علي را نداشتند و علي نيز قصد جنگ با ايشان را نداشت، و ليكن جنگ ناگهاني واقع شد، زيرا طرفين مذاكره كردند و بر صلح و اقامه ي حد بر قاتلين عثمان اتفاق نمودند. پس قاتلان عثمان توطئه كردند بر اينكه فتنه را برپا دارند و بر لشكر طلحه و زبير حمله كردند و آنان براي دفاع از خود حمله كردند و قاتلان به علي اعلام كردند كه آنان حمله را شروع كردند. پس علي نيز براي دفاع از خود حمله كرد و هر يكي از طرفين به قصد دفع تسلط ديگري ناچار به حمله شد و ليكن رافضه نه در نقل راست ميگويند، و نه راست قبول مي كنند و پيرو هر صدايند. با بزرگان صحابه دشمني دارند و با دشمنان اسلام دوستي نموده، و از دشمنان اسلام بر اذيت اهل سنت ياري ميجويند، و ايشان را دست درازي است در ايجاد فتنه و خرابي ممالك عراق و غير آن، مانند ابن العلقمي وزير مستعصم كه با هلاكو مكاتبه كرد و عزم او را بر پايمال كردن كشور و هلاكت مؤمنين و مؤمنات تقويت نموده و خونها را مانند سيل جاري نمودند، و حرمهاي مسلمين را اسيركردند چه از علويات و چه از عباسيات و چه ساير مؤمنات و اطفال مسلمين را در زير تربيت كفار نشو و نما دادند. ملاحظه كنيد كه كفار مسلط بر مسلمين شدند و اسماعيليه و باطنيه و غلات شيعه را تعظيم كرده و بزرگ ميشمارند. آري شيعيان با اصحاب رسول كه صد آيه در مدح ايشان نازل شده و همچنين با ساير مسلمين دشمني و عداوت سختي داشته آنرا اظهار ميكنند؛ پس ايشان مصداق قول خداي تعالي مي باشند كه در سوره ي نساء آيه ي 51 فرموده:(أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ أُوتُوا نَصِيباً مِنَ الْكِتَابِ يُؤْمِنُونَ بِالْجِبْتِ وَالطَّاغُوتِ وَيَقُولُونَ لِلَّذِينَ كَفَرُوا هَؤُلاءِ أَهْدَى مِنَ الَّذِينَ آمَنُوا سَبِيلاً أُولَئِكَ الَّذِينَ لَعَنَهُمُ اللَّهُ وَمَنْ يَلْعَنِ اللَّهُ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ نَصِيراً) يعني: ((آيا نديدي كساني را كه بهره اي از كتاب دارند و به جبت و طاغوت ايمان مي آورند و كساني را كه كافرند، گويند ايشان راه يافته ترند از كساني كه ايمان دارند، ايشانند كه خدا لعنتشان نموده و هر كس مورد لعنت خدا باشد پس هرگز براي او مددكاري نخواهي يافت)). آري اين آيه شامل كساني است كه بخاطر رياست و حب دنيا و منافع آن با مخالفين عقيدتي خود عليه افراد درستكار و حق گو متحد ميشوند و رافضيان از اين روش بسيار استفاده كرده اند.پس در مقابل كساني كه به مطالب دروغ استدلال و به كذب محض احتجاج مي كنند چه بايد كرد؟ نه از علم حديث و اسانيد علمي دارند و اگر گوينده اي از آنان سخني بگويد و يا نقل كند كه راست باشد و يا دروغ او را به دليلي از كتاب خداوند و سنت پيامبر صلى الله عليه و سلم  مطالبه نمي كنند. و نه به معارضات توجه مي كنند. و هرگاه براي ايشان به سنن ثابته از كتاب خدا و سنت رسول استدلال كني تكذيب و يا تأويل و يا تحريف و يا توجيه مكنند، اگر طرف مقابل قوي باشد و از او كمترين خوفي داشته باشند او را تصديق كرده و مي گويند آنچه گفتي حق است و دين ما همين است و ما از اماميه بيزاريم و چه كسي در مناظره با اين منافقين مي تواند عدالت را بجاي آورد كه سه اصل را پايه ي مسلك خود قرار داده اند:اول: اينكه امامان ايشان معصومند.دوم: اينكه هر چه امامان بگويند پيغمبر گفته است.سوم: اينكه اجماع ما اماميه اجماع عترت و حجت است و خود را از عترت و پيرو عترت ميدانند. و به واسطه اين سه اصل نه به دليلي توجه ميكنند و نه به قانوني گردن مي گذارند و هر چه ميخواهند بنام عترت از دروغها و ساختگي ها و خرافات پيروي مي كنند. پس اهليت تفقه و تحقيق را از دست داده و علم و توفيق را پيدا نكرده اند و در هيچ مسئله اي در دين خود منفرد نيستند مگر اينكه دليل عمده ي شان بر همين سه اصل و بر پايه اين سه قاعده كه مخالف كتاب و سنت و عقل و اجماع است، استوار است( تا اينجا علامه حلي هرچه اشكال به اهل سنت و به خلفا داشته مرقوم داشته و جواب شنيده است. حال در اينجا آيا ما حق داريم اشكالاتي كه به شيعه مي شود در مقابل او بيان كنيم و از او جواب بخواهيم؟ ما مي گوييم اي آقاي علامه حلي اي كسي كه دم از علم و انصاف و طرفداري حق ميزني و به اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و سلم  و مسلمانان اوليه اشكال كرده و بدگويي ميكني حال بيا مقداري از گمراهيها و بدعتهاي خودتان را بشنو و اگر اهل انصافي جواب بده:اشكال اول: شما در اسلام هر كس را كه خواسته ايد حجت قرار داده ايد هر امامي از ائمه ي خود را حجت و هر عالم نمايي را حجه اسلام مي خوانيد با اينكه حجت ديني را فقط خداي تعالي بايد حجت بداند و حجيت او را تصويب كند.خدا در سوره ي نساء آيه ي 165 فرموده: پس از انبياء و مرسلين كس ديگري حجت نيست و فرموده: (رُسُلاً مُبَشِّرِينَ وَمُنْذِرِينَ لِئَلَّا يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اللَّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ) شما خود را پيرو علي ميدانيد و زير نام علي هر چه خواسته ايد اسلام را خراب كرده ايد. علي رضى الله عنه  در نهج البلاغه ي منسوب به او خطبه ي 90 فرموده: تمت بنبينا محمد حجته. يعني حجت خدا به پيغمبر ما محمد صلى الله عليه و سلم  تمام گرديد پ