، و نقلي كه موجب جزم شود بر آن اقامه نشده و نمي توان به آن علم و معرفت پيدا كرد. آري نقل شده كه حسن رضى الله عنه  مسموم از دنيا رفت و چنين چيزي وقوع آن ممكن است زيرا گاهي وسيله ي مرگ مسموميت است لكن گفته اند زني او را زهر داد و او زياد طلاق دهنده ي زنان بود، پس شايد زن او براي غرضي از اغراض زنان دست به اين كار زده و او را مسموم نموده است. خدا به حقيقت حال داناتر است( و بعلاوه حضرت حسن در مدينه و معاويه در شام بوده و بنابراين وقوع چنين امري آن طوري كه شيعه ادعا مي نمايد بسيار بعيد است.
عادي است كه هر كس ولايت و سلطنت دارد، هر كس بخواهد سلطنت او را بگيرد و از او سلب كند او به آنچه بتواند دفاع مي كند، و لذا اسلام از نزاع با متواليان امور براي گرفتن سلطنت از آنان نهي نمود زيرا موجب فتنه و فساد خواهد شد. اما امام حسين رضى الله عنه  به نامه هاي شيعيان ساده خود اعتماد كرد، و خيال كرد آنان راست ميگويند و مي توانند بدون ايجاد فتنه او را زمامدار مسلمين و عالم اسلام نمايند، اما دوستان و صاحبان فكر از خويشان و خير خواهان او را از قيام و از رفتن عراق منع كردند و ميديدند كه شيعيان او، همه مانند شيعيان پدرش كذابند و بزودي به او خيانت مي كنند، همانا براي خاطر دنيا با او جنگ خواهند نمود. حتي برادرش محمد حنفيه و پسر عمويش داناي امت، ابن عباس و پسر عموي ديگرش عبدالله جعفر او را نصيحت كردند. حتي آن كسي كه از طرف يزيد والي مكه بود بنام عمرو بن سعيد، به عبدالله بن جعفر گفت كتاب امان براي حسين نوشته شود و او را به نيكي و صله وعده دهد و گفت آنچه خواهي براي او بنويس. و من مهر مي كنم و او نوشت و والي مكه مهر نمود و با برادر والي مكه يحيي بن سعيد بن عاص همراه يكديگر نزد امام حسين رضى الله عنه  رفتند كه او را از سفر عراق باز دارند. حتي صورت نامه در تاريخ طبري موجود نيست. حتي عبدالله بن مطيع كه والي ابن زبير بود او را خير خواهانه تذكر داد و حتي فرزدق شاعر اهل بيت او را در بين راه ملاقات كرد و گفت دلهاي مردم با توست ولي شمشير آنان عليه توست ولي اين كوششهاي خير خواهانه مفيد نشد، و به مشورت دوستان اهميتي نداد. و از اين سفري كه براي اسلام و مسلمين تا امروز ضرر داشته مراجعت نكرد تا آنكه گرفتار لشكر ابن زياد شد. و عجب اين است كه همان شيعه كه او را گول زد و او را به جنگ دشمن گرفتار كرد و خودشان او را شهيد كردند پس از وي تا زمان ما برايش غوغا پر كرده و نسل اندر نسل ايشان همه ساله غوغا بپا كرده و ايجاد فتنه ها مي كنند و تاريخ را نيز خراب و مشوه مي كنند و براي خود دكاني باز كرده و در عزاي او هر دروغي و بدعتي را جايز مي شمرند. و حال آنكه شهادت حسين رضى الله عنه  براي آن بود كه بدعت و دكاني در دين ايجاد نشود.)
 و همانا گفته شده اشعث كه پدر زن امام حسن بوده، آن زن را امر نموده چنين كاري كند و او را مسموم كند، زيرا اشعث در باطن به انحراف از علي و فرزندش حسن رضى الله عنه  متهم بود. و هرگاه گفته شود معاويه به پدر زن حضرت حسن امر كرده باشد چنين كاري بكند، پس اين گمان محض است. و رسول خدا صلى الله عليه و سلم  فرمود: ((به پرهيزيد از گمان كه آن دروغترين سخن است)) مختصر آنكه اين چنين گمانها به اتفاق مسلمين حكمي در شرع ندارد و مدح و ذم و چيزي بر آن مترتب نيست. پس نبايد به آنها ترتيب اثر داد به اضافه اشعث پدر زن امام حسن در سال 40 و يا 41 فوت نموده است و لذا در صلح بين امام حسن و معاويه ذكري از او نيست و اين صلح در سال 41 واقع شده كه آنرا عام الجماعة گويند و بنابراين اشعث ده سال قبل از موت حسن رضى الله عنه  از دنيا رفته بود، پس چگونه مي توان گفته او به دختر خود دستور داد تا حسن را مسموم نمايد. بهر حال با حدس و گمان نبايد چيزي را ادعا نمود.شهادت حسين رضي الله عنه :

و اما قول او كه: ((يزيد امام حسين را كشت و غارت و اسير نمود)) گوييم به اتفاق اهل تاريخ يزيد به قتل حسين رضى الله عنه  امري ننمود. و ليكن به ابن زياد نوشت كه او را از ولايت بر عراق مانع شود( عادي است كه هر كس ولايت و سلطنت دارد، هر كس بخواهد سلطنت او را بگيرد و از او سلب كند او به آنچه بتواند دفاع مي كند، و لذا اسلام از نزاع با متواليان امور براي گرفتن سلطنت از آنان نهي نمود زيرا موجب فتنه و فساد خواهد شد. اما امام حسين رضى الله عنه  به نامه هاي شيعيان ساده خود اعتماد كرد، و خيال كرد آنان راست ميگويند و مي توانند بدون ايجاد فتنه او را زمامدار مسلمين و عالم اسلام نمايند، اما دوستان و صاحبان فكر از خويشان و خير خواهان او را از قيام و از رفتن عراق منع كردند و ميديدند كه شيعيان او، همه مانند شيعيان پدرش كذابند و بزودي به او خيانت مي كنند، همانا براي خاطر دنيا با او جنگ خواهند نمود. حتي برادرش محمد حنفيه و پسر عمويش داناي امت، ابن عباس و پسر عموي ديگرش عبدالله جعفر او را نصيحت كردند. حتي آن كسي كه از طرف يزيد والي مكه بود بنام عمرو بن سعيد، به عبدالله بن جعفر گفت كتاب امان براي حسين نوشته شود و او را به نيكي و صله وعده دهد و گفت آنچه خواهي براي او بنويس. و من مهر مي كنم و او نوشت و والي مكه مهر نمود و با برادر والي مكه يحيي بن سعيد بن عاص همراه يكديگر نزد امام حسين رضى الله عنه  رفتند كه او را از سفر عراق باز دارند. حتي صورت نامه در تاريخ طبري موجود نيست. حتي عبدالله بن مطيع كه والي ابن زبير بود او را خير خواهانه تذكر داد و حتي فرزدق شاعر اهل بيت او را در بين راه ملاقات كرد و گفت دلهاي مردم با توست ولي شمشير آنان عليه توست ولي اين كوششهاي خير خواهانه مفيد نشد، و به مشورت دوستان اهميتي نداد. و از اين سفري كه براي اسلام و مسلمين تا امروز ضرر داشته مراجعت نكرد تا آنكه گرفتار لشكر ابن زياد شد. و عجب اين است كه همان شيعه كه او را گول زد و او را به جنگ دشمن گرفتار كرد و خودشان او را شهيد كردند پس از وي تا زمان ما برايش غوغا پر كرده و نسل اندر نسل ايشان همه ساله غوغا بپا كرده و ايجاد فتنه ها مي كنند و تاريخ را نيز خراب و مشوه مي كنند و براي خود دكاني باز كرده و در عزاي او هر دروغي و بدعتي را جايز مي شمرند. و حال آنكه شهادت حسين رضى الله عنه  براي آن بود كه بدعت و دكاني در دين ايجاد نشود.) و حسين رضى الله عنه  گمان نمود كه اهل عراق او را ياري ميدهند و به آنچه به او نوشته اند وفا مي كنند و پاي بندند. پس پسر عمويش مسلم بن عقيل را به سوي ايشان فرستاد. چون مسلم را كشتند و به او خيانت كردند خواست برگردد، ولي سپاه ستمگر به او رسيد، پس حسين رضى الله عنه  از ايشان خواست كه به سوي يزيد و يا گوشه اي از مملكت برود و يا به شهر خود برگردد، پس او را تمكن ندادند تا اسير ايشان شد، و ليكن او رضى الله عنه  راضي نشد كه خود را تسليم ايشان و بر حكم ابن زياد تن در دهد و قتال نمود تا اينكه مظلوماً شهيد گرديد. و چون اين خبر به يزيد رسيد اظهار درد و رنج كرد و در خانه ي او گريه بر پا شد و حريم امام را جهازيه داد و به ايشان مهرباني و عطا كرد 