 را می داند و از آن تجاوز نمی کند ولی اگر نداند که این آیه یا این سوره در چه باره ای نازل شده است، احتمال دارد، چندین معنا به نظرش برسد؛ در نتیجه هر کس رأیی را دارد که مخالف رأی دیگری است و آنان ریشه در دانش که آنان را به راه درست هدایت می کند، یا ابهامات و شبهات را از انسان رور می کند، ندارند، پس چاره ای جز عمل کردن به رأی خود و یا تأویل نادرستی که بهره ای از حق ندارد، ندارند؛ چون دلیل شرعی ندارند،  پس خود گمراه می شوند و هم دیگران را گمراه می کنند. 
آنچه این مطلب را روشن می کند، روایتی است که ابن وهب از بکیر نقل اش کرده که بکیر از نافع پرسید: رأی ابن عمر درباره‏ی حروریه چی بود؟ گفت: آنان را بدترین آفریده های خدا می دانست؛ چون آنان به سوی آیاتی که درباره‏ی کافران نازل شد، می رفتند و آن را بر مؤمنان اطلاق می نمودند.
سعید بن جبیر رأی دیگری درباره‏ی حروریه دارد، گوید: از جمله آیات متشابهی که حروریه بدان متمسک می شدند، این آیه است:(وَمَن لَّمْ يَحْکُم بِمَا أَنزَلَ اللّهُ فَأُوْلَئِکَ هُمُ الْکَافِرُونَ) المائدة: ٤٤« هركس برابر آن چيزي حكم نكند كه خداوند نازل كرده است (و قصد توهين به احكام الهي را داشته باشد) او و امثال او بيگمان كافرند .». و همراه آن این آیه را می آوردند:(ثُمَّ الَّذِينَ کَفَرُواْ بِرَبِّهِم يَعْدِلُونَ) الأنعام: ١« ولي با اين وصف،  كساني كه منكر وجود پروردگار خويشند (براي آفريدگار خود بتان را) انباز مي‌كنند .». پس هرگاه می دیدند که امام به ناحق حکم می کند، می گفتند: او کفر ورزیده و هر کس کفر ورزد، برای پروردگارش همتا قرار داده، و هر کس برای پروردگارش همتا قرار دهد شرک ورزیده است. پس این امت، مشرک اند و از دایره‏ی دین خارج شده اند. پس حروریه به خاطر تأویل این آیه، این گونه به رأی خودشان در حق امت اسلامی جفا می کردند.
این معنای رأیی است که ابن عباس بدان اشاره کرده، که ناشی از جهل نسبت به سبب نزول قرآن می باشد.
نافع گوید: ابن عمر هرگاه راجع به حروریه از او پرسیده می شد، در جواب می گفت: « مسلمانان را تکفیر می کردند و خون و مالشان را حلال می دانستند، با زنان که در حال سپری کردن عده شان بودند، ازدواج می کردند، و زن پیش آنان می آمد و فردی از آنان با این زن ازدواج می کرد در حالی که این زن، شوهر داشت کسی را سراغ ندارم که از آنان، برای جنگ و کشتن، سزاوارتر و مستحق تر باشد».
اگر گفته شود: اختلافی که مورد بحث است، حد وسطی میان دو طرف فرض کردی پس واجب بود این اختلاف را به عنوان حد وسطی میان دو طرف مورد بحث و بررسی قرار می دادی، اما این کار را نکردی بلکه در خصوص مذمت و نکوهش و گمراهی، آن را به طرف اول برگرداندی و جانب اختلافی که اشکال و ضرری ندارد و آن هم اختلاف در مسائل فرعی است، در نظر نگرفتی. 
در جواب گفته می شود: واسطه بودن این قسمت میان دو طرف اختلاف نیاز به بیان و توضیح اش نبود مگر از جهتی که ذکر کردیم؛ چون نام بردن صاحبان این اختلاف وسطی در امت اسلامی و داخل کردن آنان در این امت، روشن می سازد که این اختلاف آنان را به دسته‏ی اول ملحق نمی گرداند و گرنه، اگر آنان را به دسته‏ی اول اختلاف، ملحق می گردانید، هیچ اختلاف و تفرقی میان امت اسلامی روی نمی داد و شارع به آن خبر نمی داد و سلف صالح به آن اشاره نمی کردند. پس همان طور که اگر اتفاق مردم بر آیین اسلام پس از آنکه از آن دور بوده اند فرض کنیم نمی گوییم: امت پس از اختلاف اش متفق و یکی شده است، به همین صورت نمی گوییم: امت پس از اتفاق و یکی بودنش، اختلاف در میانشان ایجاد شده یا فرقه فرقه شده است، اگر برخی از افراد امت پس از اسلام به سوی کفر می رفتند و تنها گفته‏ می شود: امت اسلامی فرقه فرقه شده یا می شود هرگاه فرقه فرقه شدن در امت اسلامی رخ دهد و اسم امت همچنان باقی باشد. این یک حقیقت است و به همین خاطر رسول خدا(ص) درباره‏ی خوارج فرمودند: «یمرقون من الدین کما یمرق السهم من الرمیّة»: «از دین می گریزند همان طور که تیر از کمان بیرون می آید». سپس فرمود: «و تتماری فی الفُوق- و فی روایة: فینظر الرامی إلی سهمه إلی نصله إلی رصافه، فیتماری فی الفوقة: - هل عَلِق بها من الدم شیء»: «راجع به سوفار تیر جر و بحث می کنی، و در روایتی دیگر آمده است: پس پرتاب کننده‏ی تیر به تیرش به کمانش به پی اش که بر تیر و کمانش پیچیده نگاه می کند و درباره‏ی سوفار تیر جر و بحث می کند: - که آیا خونی به آن آغشته شده است».  جر و بحث درباره‏ی سوفار تیر برای این است که آیا سرگین و خونی به آن برخورد کرده یا خیر؟ این به تناسب تمثیل شک و تردید است در اینکه آیا در حقیقت از اسلام خارج شده اند یا خیر؟ این عبارت برای کسانی که با ارتداد از اسلام خارج شده اند، آورده نمی شود.
امت اسلامی راجع به تکفیر این فرقه ها و بدعت گذاران اختلاف نظر دارند، ولی آنچه قوی به نظر می رسد و با توجه به روایاتی که در این زمینه هست، به تکفیر آنان قطع و یقین وجود ندارد. دلیل آن موضع گیری پیشینیان صالح در برابر آنهاست: 
مگر نمی بینی که علی بن ابی طالب (رض) در برابر خوارج چه کرد؟ و در خصوص جنگ با آنان بنا به مقتضای این آیه همچون اهل اسلام رفتار می کرد، آنجا که می فرماید:(وَإِن طَائِفَتَانِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُمَا فَإِن بَغَتْ إِحْدَاهُمَا عَلَى الْأُخْرَى فَقَاتِلُوا الَّتِي تَبْغِي حَتَّى تَفِيءَ إِلَى أَمْرِ اللَّهِ فَإِن فَاءَتْ فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُمَا بِالْعَدْلِ وَأَقْسِطُوا إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُقْسِطِينَ) الحجرات: ٩« ‏ هرگاه دو گروه از مؤمنان با هم به جنگ پرداختند،  در ميان آنان صلح برقرار سازيد . اگر يكي از آنان در حق ديگري ستم كند و تعدي ورزد (و صلح را پذيرا نشود )،  با آن دسته‌اي كه ستم مي‌كند و تعدي مي‌ورزد بجنگيد تا زماني كه به سوي اطاعت از فرمان خدا برمي‌گردد و حكم او را پذيرا مي‌شود . هرگاه بازگشت و فرمان خدا را پذيرا شد،  در ميان ايشان دادگرانه صلح برقرار سازيد و (در اجراي مواد و انجام شرائط آن) عدالت بكار بريد،  چرا كه خدا عادلان را دوست دارد . ‏».
چون وقتی حروریه جمع شدند و از جماعت مسلمانان جدا شدند علی به آنان حمله نکرد و با آنان نجنگید، و اگر با خارج شدنشان از مسلمانان مرتد می شدند علی آنان را به حال خود رها نمی کرد و با آنان می جنگید، چون پیامبر(ص) می فرماید: «من بدّل دینه فاقتلوه»: «هر کس دین اش را تغییر دهد، او را بکشید». و چون ابوبکر (رض) برای جنگ با اهل رده بیرون رفت و آنان را به حال خود رها نکرد. پس این نشان می دهد که این دو موضوع با هم فرق دارند.
به علاوه، وقتی معبد جُهنی و دیگر اهل قدر سر برآوردند، سلف صالح جز طرد و دور کردن آنان و دشمنی و دوری از آنان، در حق آنان کاری نکردند. اگر به سوی کفر محض خارج می شدند، قطعاً حد مرتد را بر آنان اجرا می کردند و آنان را می کشتند.
عمر بن عبدالعزیز وقتی در زمان او حروریه در موصل سر