ا زمانی است که دین و جوانمردی را کنار نهد. امّا کسی که پایبند دین و جوانمردی است، قطعاً در میان مردم مشخص است و قدر و منزلتش بزرگ می شود».
از جمله چیزهایی که این تفسیر را تأیید می کند، روایتی است که ابن وهب با سندی مقطوع از حسن نقل کرده است. در این روایت حسن گوید: « کسی که بدون علم، عمل می کند مثل کسی است که بیراهه می رود، و کسی که بدون علم، عمل می کند فساد و تباهی اش بیشتر از اصلاح اش است. پس به دنبال علم و دانش بروید تا به عبادت ضرر وارد نکنید، و به دنبال عبادت روید تا به علم و دانش دینی ضرر وارد نکنید؛ چون افرادی به دنبال عبادت رفته اند و علم و دانش دینی را رها کرده اند تا جایی که شمشیران شان بر امت محمد(ص) کشیده اند. اگر اینان به دنبال علم و دانش دینی می رفتند، هرگز این کار را نمی کردند». منظورش خوارج است- چون آنان قرآن را خوانده اند و آن را درک و فهم نکرده اند. آن گونه که این حدیث به آن اشاره دارد: «یقرؤون القرآن لا یجاوز تراقیهم»: «قرآن را می خوانند و از اطرفشان تجاوز نمی کند».
از مکحول روایت شده که گوید: «کسب فقه و دانش افراد فرومایه و ناکس، تباهی دین و دنیاست و کسب علم و دانشِ افراد پست، تباهی دین است».
فریابی گوید: سفیان ثوری هرگاه این توده‏ی مردم را می دید که علم دینی را می نویسند، چهره اش تغییر می یافت. گفتم: ای ابوعبدالله! می بینم که هرگاه این افراد را می بینی که علم دینی می نویسند، خیلی برایت سخت و گران است. گفت: علم دینی میان عرب ها و انسان های بزرگ بود. هرگاه از آنان خارج شود و به دست این توده‏ی مردم و افراد پست و ناکس بیفتد، دین تغییر می کند.
این روایت ها نیز هرگاه بر تفسیر قبلی حمل شوند، آن تفسیر محکم تر و قوی تر می شود؛ چون ظواهر این روایت ها، مبهم و مشکل می باشد. شاید اگر بدعت گذاران از میان متکلمان یا اکثر بدعت گذاران خوب به دنبالشان بگردی، می بینی که اینان فرزندان اسیرانِ امت ها هستند و کسانی اند که در زبان عربی، اصالتی ندارند. نزدیک است که آنان کتاب خدا را بدون معنای حقیقی اش فهم کنند، همان طور که کسی که مقاصد شریعت را فهم نکرده، شریعت را بدون حقیقت اش فهم می کند.
-----------------------------------------------------------------------------------------------
1) متفق علیه: بخاری به شماره ی: 2888 و مسلم به شماره ی: 1637 آن را روایت کرده اند.
2) تخریج آن از پیش گذشت.
3) حدیثی صحیح است: ابن ماجه به شماره ی: 4036 و احمد در «المسند»، 2/291و 338 آن را روایت کرده اند و آلبانی در کتاب«صحیح الجامع» به شماره ی: 3653 آن را صحیح دانسته است.
4) خطیب بغدادی در کتاب«نصیحة أهل الحدیث» به شماره ی: 13 آن را آورده است.بدین خاطر اهل بدعت ها، اهل اهواء(اهل هواهای نفسانی) نامیده شده اند، چون آنان از هواهای نفسانی شان پیروی کرده اند و ادله‏ی شرعی را از مصادر و مراجع معتبرشان نگرفته اند تا احکام را از آنها صادر کنند بلکه هواهای نفسانی شان را پیش فرستاده و به آرای خودشان تکیه کرده اند، سپس از ورای آن، به ادله‏ی شرعی نگاه می کنند.
اکثر اینان، اهل حسن و قبح دانستن عقل، و کسانی که به آنان گرایش دارند مانند فلاسفه و دیگران، می باشند. بعضی از آنان که به پادشاه چسبیده اند تا به اهداف خود برسند یا ریاست و جایگاهی را به دست آورند. پس حتماً با هواهای خود مردم را به طرف آرای خود کشانده اند و اهداف و خواسته های خود را برای آنان تأویل کرده اند آن گونه که علماء اظهار داشته اند و افراد معتمد از همراهان پادشاهان آن را نقل کرده اند.
گروه نخست، بسیاری از احادیث صحیح را با عقل های خود ردّ کرده اند و نسبت به احادیثی که از پیامبر(ص) به صحت رسیده گمان بدی دارند و نسبت به آرای باطل خود، حسن ظن دارند تا جایی که بسیاری از  امور و احوال آخرت از جمله پل صراط، ترازو، معاد جسمانی، نعمت ها و عذاب جسمانی را رد کرده و رؤیت خدا در آخرت را انکار نموده اند و..... بلکه اینان عقل را شارع گردانیده اند خواه در شریعت اسلام آمده باشد و خواه نیامده باشد. بلکه اگر در شریعت هم آمده باشد، کاشف حکم عقل است..... و دیگر سخنان زشت و اعتقادات و افکار خرافی.
گروه دیگر از جاده‏ی اصلی به جاده‏ی فرعی خارج شده اند، به خاطر حرص و اشتیاق شدید به اینکه بر دشمنانشان، غلبه یابند یا به دوستانشان فایده و نفع برسانند و یا نفعی را برای خود بکشند.
همان طور که از محمد بن یحیی بن لبابه، برادر شیخ ابن لبابه مشهور نقل کرده اند که او از قضاوت بیره برکنار شد و سپس از شورا برکنار شد به خاطر چیزهای ناپسندی که از او دیده شد. قاضی حبیب بن زیاد عزل او را تأیید کرد و دستور داد که عدالت وی را ساقط کنند و خانه نشین اش کنند و نگذارند به کسی فتوا دهد.
سپس ناصر به خرید حوضی که از آن آب برداشته نشود و جزو وقف بود، در قرطبه در جای بلند رودخانه، نیاز پیدا کرد. ضرورت و نیاز شدید خود را به آب پیش قاضی ابن بقی مطرح کرد، چون با دیدن مردم، اذیت می شد. ابن بقی به او گفت: در این باره راه حلی ندارم. اما بهتر است که حرمت وقف نگاه داشته شود. ناصر به او گفت: در این زمینه با فقهاء صحبت کن و رغبت و خواسته‏ی مرا پیش آنان مطرح کن و به آنان بگو که چند برابر ارزش آن پرداخت می کنم، شاید در این باره رخصتی را برایم بیابند. ابن بقی با فقها صحبت کرد، آنان راه حلی را برایش نیافتند. ناصر از آنان خشمگین شد و به وزیران دستور داد که آنان را توبیخ نماید. میان فقهاء و وزیران گفتگوهایی رد و بدل شد و ناصر همراه آنان به خواسته اش نرسید.
این خبر به ابن لبابه رسید. و از قدر دوستان فقه اش کاست و می گفت: آنان چیزی را از او منع کردند که راه حلی برایش بود و اگر او(منظور خودش است) آنجا حاضر بود، قطعاً به جواز معاوضه به او فتوا می داد و پایبند آن بود و با دوستانش در این زمینه مناظره می کرد.
این قضیه به دل ناصر افتاد و دستور داد که محمد بن لبابه را به شورا باز گردانند و همان پست قبلی را به او بدهند. سپس به قاضی دستور داد که در این قضیه دوباره با فقهاء مشورت کند.
قاضی و فقهاء جمع شدند و ابن لبابه در آخر همه شان آمد. قاضی ابن بقی، قضیه ای که فقهاء را به خاطرش جمع کرد، به آنان معرفی کرد. همه شان همان سخن اول را گفتند که وقف نباید از صورت خود تغییر یابد، و ابن لبابه ساکت بود. قاضی به او گفت: تو چه می گویی ای ابوعبدالله! گفت: اما قول پیشوایمان، مالک بن انس قولی است که دوستان فقیه ما گفتند. اما اهل عراقی اصلاً وقف را جایز نمی دانند، و اینان علمای برجسته ای هستند که اکثر امت اسلامی به وسیله‏ی آنان هدایت یافته اند، و چون امیرمؤمنان به این حوض نیاز دارد، پس سزاوار نیست که خواسته اش ردّ شود. در حالی که در سنت، راهی بر آن هست. من در این باره قائل به رأی اهل عراق هستم و پایبند آن رأی می باشم. فقهاء به او گفتند: سبحان الله! قول مالک که گذشتگان ما به آن فتوا داده و معتقد آن بوده اند و ما پس از آنان به آن اعتقاد داشتیم و بدان فتوا دادیم، رها می کنی. به هیچ وجه از آن منصرف نمی شویم، و این رأ