به کسی نباشد این کار را بکن»
و سپس ادامه داد و فرمود: این کار از سنّت من است و هرکس سنّت و آداب من را زنده نگه دارد، محققاً مرا دوست داشته است و هرکس مرا دوست بدارد با من در بهشت خواهد بود» (حدیث حسن)
با نظر به چنین موضوعی امید داشته¬ام در سلک کسانی قرار گیرم که سنّتی را زنده می-کنند و بدعتی را از بین می¬برند. 
و به مرور زمان و ادامه تحقیق و نظر، شالوده¬های بدعت ها[ ی بدعت گذاران] و سنّت-ها[ی سلف صالح] برایم تثبیت(35)  شد، طبق آن¬چه که شرع، احکام آن را تعریف کرده بود و جدای از اصول، فروعی در سنن و بدع فرا چنگ آمد که از آنها نیز اجزا و شاخه‎هایی منشعب شد و شکل گرفت از همان اصول، امّا آن اصول و فروع به ندرت و بسیار کم از نظم و نسقی برخوردار بود که در ذهن بماند و ثبات یابد لذا آنها به گونه‎ای با ذائقه‎ی آدمی ممزوج می‎شوند که به مرور، بدعتها فزونی گرفته و زیان ناشی از آن عمومیت می‎یابد و شرّ آن دامنگیر همگان خواهد شد.
بدعت و سنّت از دیر یاب ترین و مبهم‎ترین مقولات است و چون مردم را از بدعت‎ها بر حذر نداشته‎اند و بعد از ایشان کسانی که آمدند برای احیای سنن کوتاهی کرده یا جهل و غفلت پیشه ساختند؛ در نتیجه‎ی این کوتاهی بدعتها مانند سنن [اصلی دین] در سطح جامعه ثبات و رواج گرفتند و چونان قانونی شدند که گویی شارع[خداوند] آنها را وضع کرده است. پس مشروع و نامشروع در هم آمیخت و سره و ناسره یکی شد و آن¬چه عین سنّت بود عین بدعت گشت و لبّ و لباب سنّت به خارج از دایره¬ی دین رانده شد.
[ برای احیای سنّت¬ها] به ندرت کتابی تخصصی تالیف شد و آن¬چه به رشته¬ی تحریر در آمد برای پاسخگویی و طرد این مقولات [بدعتها] کافی نیست.
مضاف برآن، حامیان سنّت و داعيان آن، امروزه ياوري ندارند؛ گرچه ياوران سنّت به اقامه[و احياي كتاب و سنّت]در روي زمين مشغول‎اند و آن را با چنگ [و دندان] گرفته-اند تا وقتي كه از انتشار حق ناتوان شوند؛ آن هم به خاطر موانعي كه به دل‎ها راه مي يابد و در آن طرف‎تر، دشمنان [كتاب و سنّت] با زرنگي و شيطنت تمام در كارند [تا ياران سنّت] را به عذابي سخت مجازات كنند؛ زيرا ایشان، موانع نفوذ يافته در قلوب را مرتفع مي سازند و از بين مي برند، مانند اعمال متداولي كه به انجام مي رساند يا ديني كه بر آن راه مي سپارد و شريعتي كه در آن سلوك مي ورزد و هيچ دليل و برهاني براي اين اعمال ندارد، جز اينكه او عمل كرده است به چيزي كه نياكان وي بدان عمل كرده‎اند يا شيوخ آموزگار[ش] وي را تعليم داده‎اند .حال اينان صاحبان بصيرت و كارداني بوده‎اند يا خير فرقي نمي كند و باز توجه نكرده‎اند آن هنگام كه در اقفايی از آبا و شيوخ خويش بوده‎اند در مقابل و مخالف با سلف صالح، طيّ طريق نموده‎اند و عمل كرده‎اند.
لذا كسي كه عهده دار و عامل چنين امري است، حالتي چونان عمر بن عبدالعزيز(رض) دارد آن‎گاه كه فرمود:« به درستي كه من امري را پيش مي برم كه جز خدا ياوري نمي بينم، همان چيزي كه پیران، با این فکر روزگار به سر رساندند و کودکان با آن به بزرگسالی رسیدند و غير عرب دور از فصاحت بر آن فصاحت يافت و عرب باديه نشين با آن مهاجرت اختيار كرد؛ اما با این وجود این عقيده و مرام[ باطل ] را ديني حق پنداشتند و غير آن را منكر شدند.»
 اين گونه آن چه ما برآنيم جايي براي سهل انگاري در آن نيست و كسي را نرسد بعد از تحصيل كمالات آن، جز با عزم و اراده در راه انتشار آن گام بردارد، گرچه مخالفان را ناخوش آيد؛ چون كراهيت و ناخوش داشتن مخالفان دليلي بر[عدم] انتشار حق نخواهد بود؛ زيرا انوار حق و حقيقت [سلوك سلف صالح] از بين رفتنی نیست و در بايگاني فنا دفن نخواهد شد.
ابوطاهر سلفي به سندي كه آن را به ابوهريره مي رساند از پيامبرص روايت مي كند كه فرمود:
« يا ابا هريرة! علم الناس القرآن و تعلمه، فانّكَ ان متّ و انت كذلك، زارت الملائكة قبرك كما يزار البيت العتيق و علّم الناس سنّتي و ان كرهوا ذالك و ان احشيت الا توقف علی الصراط طرفة عين، حتی تدخل الجنة فلا تحدث في دين الله حدثا برايك(36) »
اي ابو هريره، خود و مردم را به فراگيري و آموزش قرآن فرابخوان؛ زيرا اگر تو در چنين حالي بميري، فرشتگان گور تو را چونان كعبه زيارت خواهند كرد و به مردم سنّت و روش من را ياد بده، گرچه در مذاق آنان ناخوش بيايد و اگر دوست داري لحظه‎اي بر پل صراط، درنگ نداشته باشي مستقيم به بهشت بروي در دين خدا از نظرگاه شخصي سخني به ميان نياور»
ابو عبداله بن قطّان مي گويد:«خداوند همه اين امور را از كتاب خدا گرفته تا سنّت حضرت رسول برايش جمع ساخته بود، حال برایش فرقی نمی کرد که مردم او را دوست مي داشتند يا ناخوش مي انگاشتند، او زياده گويي را ترك گفته به نحوي كه از آنچه روايت مي شد تاويل يا تفسيري از جانب خود ارائه نمي داد تا دچار خطا يا لغزشي گردد.»
و بر همين اساس اباعرب تميسي از ابن فروخ روايت مي كند كه او نامه‎اي به مالك بن انس نوشت با اين مضمون: بلاد ما از بدعتها پر شده است، لذا من بر همين مبنا ردّيه‎اي بر بدعتها آماده كرده‎ام. مالك در پاسخ نوشت: « اگر شما آنچه را كه مي گويي از راه ظن و گمان باشد و بيم آن داري در اين مسير از بين بروي و نابود گردي يا غير آن، نبايد دست به اقدامي بزني، چون بر بدَع بدعت گذاران جز كسي كه در مناظره و بحث خبره و آگاه باشد، نمي‎تواند چيزي بنگارد و آن شخص بايد طوري باشد كه عوامل بدعت، نتوانند او را شكست داده و از سبيل حق منحرف گردانند؛ يعني نبايد مدافعان سنّت دچار كژي و انحراف شوند. در اين صورت بحث و مناظره اشكالي ندارد در غير اين حالت بيم آن مي رود لغزش و خطايي حاصل شود و اهل بدعت بر اهل سنّت فايق آيند يا از خطا و لغزش او پيروي كنند و اين پيروزي اهل بدعت، سبب طغيان ايشان مي شود و به غورشان در بدعت خواهد افزود.»
حال به مقتضاي اين سخن [فرق] براي چو مني خويشتن داري و دوری از اقدام و [جلوگیري از] آشكار شدن اين منكر و عمل مردم و تظاهر اصحاب آن لازم مي باشد و باز اين سخن، پيامي است براي كسي كه خواهان اقدام است بدون خويشتن داري و تامل؛ زيرا بدعتها همه گير شده و مركبهاي [چموش] بدعت[گزاران]در همه جا روان، بدون اينكه كسي پيدا شود تاعنان و افسار آنان را برگرداند(37) .
ابن وضّاح به سند متواتر روايت كرده است که: (38)  اسد بن موسي(39)  به اسد بن فراست نامه‎اي بدين مضمون نوشت: «اي برادر عزيزم، آن چه مرا به نوشتن اين نامه وادشت، ناسپاسي اهل سرزمين توست به خاطر نعمتي كه خداوند بدانها عطا كرده است از انصاف تو در باب مردم و كردار نيكوي تو در مورد سنّت و سرزنش و مقابله تو با اهل بدعت، اينكه فراوان بر آنها افشاگري كرده و در صدد به رنج انداختن اهل بدعت هستي كه اميدوارم خداوند آنها را به دست تو نابود گرداند و به وسيله تو حاميان سنّت را قوام و دوام بخشد و تو را نيز نيرو و توان دو چندان در راه روشنگري اهل بدعت و نابودي آنان عطا فرمايد و آنان را بدين وسيله ذليل گرداند و اهل بدعت و بدعت ايشان همگ