 و چشم اشک می ریزد. و نرمی هرگاه به قلب- که باطن انسان است-دست دهد و به وسیله‏ی ذکر خدا برای پوست بدن- که ظاهر انسان است-حاصل می شود، انفعال و تأثر برای کلیه‏ی اعضای انسان حاصل می شود و این امر اقتضای آرامش دارد نه حرکت و بی قراری و اقتضای سکوت را دارد نه داد و فریاد. و این آرامش و سکوت، حالت پیشینیان صدر اسلام بود همان طور که از آن سخن رفت.
پس هر گاه کسی را دیدی که موعظه ای را شنید- حالا هر موعظه ای که باشد- و اثر و حالتی بر او ظاهر شده بود، پی می بری که این حالت، نرمی و رقتّی است که آغاز وجد می باشد و این حالت، پسندیده و درست است و جای اشکال و ایرادی نیست.
و هر گاه کسی را دیدی که موعظه‏ی قرآنی یا حدیثی یا مطلب حکمت آمیزی را شنید و هیچ کدام از آن آثار بر او ظاهر نشد تا اینکه شعری آهنگین یا غنا و آوازی طرب انگیز را بشنود آن گاه تحت تأثیر قرار گیرد، غالباً چیزی از آن آثار و حالت قبلی بر او ظاهر نمی شود بلکه تنها آشفتگی و جنب و جوش بر او عارض می شود که با برخاستن یا چرخیدن به این سو و آن سو رفتن یا داد و فریاد و چیزهایی از این قبیل ظاهر می شود.
سبب این اعمال این است: چیزی که به باطنش رسیده، اولاً رقّت و نرمی مذکور نیست بلکه طرب و شادی است که با غنا و آواز تناسب دارد؛ زیرا رقّت و نرمی ضد سختی است و طرب و شادی ضد خشوع است- آن گونه که اهل تصوف می گویند- و طرب و شادی با حرکت تناسب دارد، زیرا این حالت، جنبش سرشت هاست و به همین خاطر حیوانات همچون شتر و اسب و...در این حالت با انسان اشتراک دارند و این حالت در کودکانی که عقل ندارند، نیز هست.
و خشوع ضد این حالت می باشد، زیرا خشوع با آرامش تناسب دارد و خشوع در لغت به آرامش تفسیر شده است همان طور که طرب و شادی، نشاط و شوری همچون غم یا شادی است که همراه انسان است. شاعر می گوید:
طرب الوَاله أو کالمُختبل:
« انسان حیران یا مثل پریشان عقل، شاد شد».
تطریب به معنای کشیدن و زیبا کردن صداست. توضیحش چنین است که شعری که به صورت آواز و نغمه خوانده می شود، دو چیز را شامل می شود:
اول-حکمت و موعظه ای که در شعر است. این امر به قلب مربوط است. پس در قلب کار می کند و قلب به وسیله‏ی آن تحت تأثیر قرار می گیرد. از این جهت، سماع به ارواح نسبت داده می شود. 
دوم- نغمه های طرب انگیزی که در آن است و در سرشت ها تأثیر می گذارد و سرشت ها را به گونه ای در می آورد که با آن تناسب دارد. و آن هم حرکات مختلف می باشد.
پس هر حالت و تأثری که از جهت سماع در قلب حاصل می شود، آثار آرامش و خضوع از آن به وجود می آید. این حالت همان رقتّ و نرمی است. همان به وجد آمدنی است که در سخنان شخص جواب دهنده به سئوال مذکور بدان اشاره شد. بدون شک این حالت، پسندیده است.
و هر حالت و تأثری که ضد خشوع و آرامش از آن به دست می آید، طرب و شادی است و نرمی و به وجد آمدن در آن وجود ندارد و از نظر بزرگان اهل تصوف، پسندیده نیست.
اما این فقیران و درویشان- غالباً- بجز حالت دوّم به وجد آمدن و شوریدگی ندارند. بنابراین اینان به وسیله‏ی نغمه و آواز بیخود می شوند و از معانی حکمت سر در نمی آورند. از این رو در هر دو جهان، زیانکار شدند.
اینان بر اثر قاطی کردن این دو چیز دچار اشتباه و خطا شدند. همچنین از این جهت که به دلیل و برهانی استدلال نکرده اند، مرتکب این خطای بزرگ شدند. پس آیات:(فَفِرُّوا إِلَى اللَّهِ )الذاريات: ٥٠  و (لَوِ اطَّلَعْتَ عَلَيْهِمْ لَوَلَّيْتَ مِنْهُمْ فِرَارًا)الكهف: ١٨  بر کار ایشان دلالت نمی کند. همچنین آیه‏ ی:(إِذْ قَامُوا فَقَالُوا)الكهف: ١٤  نمی تواند دلیل و مستند آنان باشد. کجا در این آیه هست که آنان بلند شدند و می رقصیدند یا پایکوبی می کردند و بر روی پاهایشان می چرخیدند؟
در سخنان شخص جواب دهنده‏ به سئوال مذکور، لفظ سماع آمده بدون آنکه تفسیر داده شود. پس طرف از آن چنین فهم کرده که سماع، غنا و آوازی است که پیروانش آن را به کار می برند و این فهم عامه‏ی مردم است و فهم اهل تصوف نیست؛ چون نزد صوفیان سماع بر هر صدایی که حکمتی در برداشته باشد و قلب و جسم را تحت تأثیر قرار دهد، اطلاق می شود. و سماع همان چیزی است که صوفیان در آن به وجد می آیند و بیخود می شوند. پس شنیدن قرآن از نظر آنان سماع است. همچنین شنیدن سنت نبوی و کلام حکیمان و بزرگان، حتی صداهای پرندگان و صدای چک چک آب و جیرجیر در از نظر ایشان سماع است. شنیدن اشعار نیز در صورتی که حکمتی را در برداشته باشد، سماع است. این مورد اخیر را تنها هنگام افراط و زیاده روی و بدون آمادگی می شنوند که در این صورت برای ایجاد شادی و خوشی این کار را نمی کنند و بر آن استمرار ندارند و آن را عادت قرار نمی دهند؛ چون همه‏ی اینها در مقاصد و اهدافشان که بر سماع بنا نهاده اند، خلل ایجاد می کند.
به همین خاطر جُنید رحمه الله گوید:« هر گاه مرید را دیدی که سماع را دوست می دارد، بدان که آثاری از دلیری در او هست».
همانا صوفیان قرآن و سنت و سخنان حکمت آمیز و هر چیزی که حکمتی را در برداشته باشد، دارند. نظم و نثر نزدشان یکسان است، و اگر یکی از آنان سماع را بر صدای زیبا در شعر و...اطلاق کند، از این جهت است که حکمت از آن فهم می شود از این جهت که با طبع و سرشت سازگار است؛ زیرا هر کس شعر را بشنود از آن جهت که آن را زیبا می داند، در معرض فتنه قرار دارد و حال و وضع اش همچون حال و وضع اهل سماعِ لذت آور و طرب انگیز می شود.
از جمله دلایل اینکه سماع از نظر صوفیان، چیزی است که گفته شد، عبارتند از:
از ابوعثمان مغربی(14) نقل شده که گوید:« هر کس ادعای سماع کند و صدای پرندگان و جیرجیر در و وزش بادها را نشنود، دروغگو و ادعا کننده است».
حصری گوید:« بد کاری است سماعی که منقطع است. باید سماع تو، سماعی پیوسته و مداوم باشد».
از احمد بن سالم نقل است که گوید:« سال های زیادی به سهل بن عبدالله تستُری خدمت کردم. هر وقت او را می دیدم، موقع شنیدن ذکر یا قرآن یا مانند آنها، حالت اش تغییر می کرد. در آخر عمرش، این آیه در حضورش خوانده شد:(فَالْيَوْمَ لَا يُؤْخَذُ مِنکُمْ فِدْيَةٌ وَلَا مِنَ الَّذِينَ کَفَرُوا)الحديد: ١٥« ‏ پس امروز، هم از شما، و هم از كافران، عوضي و غرامتي پذيرفته نمي‌شود.» او را دیدم که حالت اش تغییر کرد و لرزید و نزدیک بود بیفتد. وقتی به حالت بیداری اش بازگشت، در این باره از او پرسیدم. در جواب گفتم: ای دوست من! ضعیف و ناتوان شدیم».
سُلَمی می گوید:« بر ابوعثمان مغربی و یک نفر که با قرقره از چاه آب می گرفت، وارد شدم. ابوعثمان مغربی به من گفت: ای ابوعبدالرحمن! می دانی که این قرقره چه می گفت؟ گفتم: نه. گفت: می گفت: الله، الله».
این نقل ها و امثال آن نشان می دهد که سماع از نظر اهل تصوف چیزی است که از آن سخن رفت و آنان سماع و شنیدن اشعار را بر چیزهای دیگر ترجیح نمی دادند چه برسد به اینکه با آوازهای طرب انگیز و شادی آور، در آن تصنع و تکلف به خرج دهند.
وقتی روزگار سپری شد و از احوال پیشینیان صالح دور شدند، در سماع، هوای نفس دخ