ها و چوب خراشیده شود؟ و درخواست آب بکند و سرکه‏ی گرفته شده از هندوانه حنظله او نوشانده شود؟
وقتی تناقض و فساد مذهبش را برایشان تبیین کرد، آنان از مناظره با او دست کشیدند.
آنچه از این نقل بر می آید، اتکاء و اعتماد به بزرگان و پدران بدون برهان و دلیل و شبه دلیل می باشد.قسم سوم- این قسم هم چند نوع است :
صاحب این قسم، کسی است که بنا بر برائت اصلی از دیگری تقلید می کند. این هم از دو حال خارج نیست:
یا کسی وجود دارد که نسبت به فردی که از او تقلید شده، شایستگی و صلاحیت بیشتری برای تقلید داشته باشد. بنا بر فاش شدن خبر جاری میان انسان ها به نسبت مراجعه‏ی افراد زیادی به او در امور دینی شان و بزرگداشتِ وی، عالم باشد یا غیر عالم اما فردی که از او تقلید شده، چنین نباشد.
یا کسی نباشد که از آن غیر برای تقلید شایستگی و صلاحیت بیشتری داشته باشد ولی در روی آوردن مردم به او و بزرگداشتِ وی به آن درجه‏ی لازم نرسیده باشد.
اگر کسانی باشند که شایستگی و صلاحیت بیشتری برای تقلید از آنها داشته باشند و برای این کار منصوب شده باشند و این مقلّد آنان را رها کند و از غیر اینان تقلید کند، گناهکار است؛ چون به کسی مراجعه نکرده که مأمور به مراجعه به او بوده است. بلکه او را رها کرده و به کسی مراجعه کرده که صلاحیت و شایستگی کمتری از او را دارد. پس او در این زمینه معذور نیست، چون در دین اش از کسی تقلید کرده که ظاهراً عالم و آگاه به دین نیست. از این رو کار بدعتی انجام داده و به گمانش بر راه راست است. این وضعیت کسانی بوده که رسول خدا ((ص)) میان شان مبعوث شد؛ چون آنان دینِ حق آن حضرت را رها کرده و به آیین باطل پدرانشان روی آوردند و با دقت و بصیرت، تأمل و اندیشه به کار نبردند تا میان این دو آیین فرق نهند. هوای نفسانی، خردشان را پوشاند و نتوانستند راه حق را ببینند. صاحبان این نوع نیز چنین وضعی را دارند. بسیار کم پیش می آید کسانی که این اوصاف را دارند مگر اینکه صرفاً به خاطر تقلید با مخالفانش دشمنی و با موافقانش دوستی می نماید. بغوی در معجم خود از ابوطفیل کنانی روایت کرده که در زمان خدا((ص)) مردی بود که پسرش به دنیا آمد. او را نزد پیامبر((ص)) برد. پیامبر((ص)) برکت و خیر را برای آن پسر از خدا خواست و پیشانی او را گرفت. در پیشانی اش مویی مثل موی اسب روئید. ابوطفیل گوید: پسر بزرگ شد و وقتی عصر خوارج فرا رسید، دعوت آنان را اجابت نمود و آن مو از پیشانی اش افتاد. پدرش او را زندانی کرد از ترس اینکه مبادا به خوارج بپیوندد. ابوطفیل افزود: پیش آن پسر رفتیم و نصیحتش کردیم و به وی گفتیم: آیا برکت پیامبر((ص)) را ندیدی که شامل حالت شد؟ راوی گوید: پیوسته او را نصیحت کردیم تا اینکه از افکار و عقاید خوارج منصرف شد. آن گاه خداوند عّزوجّل موقع توبه‏ی او، آن مو را به پیشانی اش بازگرداند.(1) 
و اگر کسانی برای امر تقلید منصوب نشده باشند و تنها این مقلد وجود داشته باشد، و با این وجود خودش را در مقام افراد مسحقق نهاده باشد، راجع به گناه کار دانستن اش باید اندیشید و احتمال دارد که گفته شود، گناهکار است.
برای مثال می توان به اهل فتره که از پدرانشان پیروی کرده اند و بر عقاید اهل عصرشان از پرستش غیر خدا و مانند آن پایدار بودند، اشاره کرد؛ چون دانشمندان در خصوص تکلیف اینان می گویند که این افراد دو دسته اند:
1- دسته ای که شریعت از آنها پنهان بوده و نسبت به چیزهایی که با آنها به خدا تقرب جسته می شود، هیچ علم و شناختی نداشته اند. پس تنها به آنچه که به نظر خودشان وسیله تقرب و نزدیکی به خداست و دیده اند که اهل زمانه شان به آن عمل می کنند و دلیلی جز استحسان خود را نداشته اند، عمل کرده اند. این دسته مصداق حقیقی این آیه هستند:(وَمَا کُنَّا مُعَذِّبِينَ حَتَّى نَبْعَثَ رَسُولاً) الإسراء: ١٥ « و ما (هيچ شخص و قومي را) مجازات نخواهيم كرد، مگر اين كه پيغمبري (براي آنان مبعوث و) روان سازيم. »
دسته ای که آیین و عقاید اهل عصرشان از قبیل پرستش غیرخدا و حرام دانستن و حلال کردن چیزها به رأی و خواست خودشان را در هم آمیخته اند و با عقاید باطل آنان موافقت و مشارکت می نمایند. دانشمندان تصریح کرده اند که این دسته معذور نیستند و همانند اهل عصرشان بازخواست می شوند؛ زیرا این دسته در عمل و دوستی با موافقانشان و دشمنی با مخالفانشان بر سر این آیین موافقت و مشارکت دارند. پس اینان هم پیروان این آیین اند. کسی که ما از او سخن می گوییم نیز چنین وضعی دارد، چون هیچ فرقی میانشان نیست.
برخی از دانشمندان به طور مطلق می گویند: اهل فتره هر طور باشند، کسی عذاب داده نمی شود مگر پس از آمدن پیامبران و عدم پذیرش دعوت پیامبران از جانب ایشان.
مثال آن در این مطلب، این است که دانشمندی عالم تر از کسی که برای امر تقلید نصب شده بیاید و سنت را از بدعت جدا کند و برای مردم تبیین نماید. اگر این مقلد در امور دینی اش به او مراجعه کند و به شخص قبلی اکتفا نکند، به احتیاط عمل کرده، کاری که شأن خردمندان است. اما اگر به شخص قبلی اکتفا کند و به این دانشمند مراجعه نکند، عناد و لجاجت اش نمایان می شود؛ چون او به این دانشمندی که اخیراً آمده و عالم تر از فردی است که قبلاً برای امر تقلید منصوب شده، راضی نیست و این کار به خاطر پیروی از هوای نفسانی اش که در ضمن کارش است و به خاطر تعصبی که در دلش جای گرفته و از دلش جدا نمی شود همان طور که سگ از صاحبش جدا نمی شود، می باشد. وقتی به این درجه برسد، بعید نیست که مذهب مقلَّدش را برتر از دیگر مذاهب قرار دهد و آن را بهترین مذهب بداند و با هر دلیلی که در توانش است، برای آن تبلیغ کند. حکم این شخص در قسم پیش از آن گذشت.
می بینی که صاحب شریعت، محمد((ص)) وقتی به سوی صاحبان بدعت و اهل هوا مبعوث شد، که در آیین و عقاید خود به پدران و بزرگانشان استناد کرده و رسالت و آیین پیامبر((ص)) را نپذیرفتند، زنگار هوای نفسانی دل هایشان را پوشانده بود تا جایی که معجزات را با غیر معجزات قاطی کردند، می بینی چگونه شریعت و آیین پیامبر((ص)) برهان و حجتی علیه‏ی همه ی آنان شد و کسانی که از آنان وفات یافتند، همه شان بدون استثنا به جهنم رفتند و میان کسانی که صراحتاً عناد و دشمنی کرده اند و کسانی که از روی گمراهی این کار را کرده اند، هیچ فرقی نبود. این امر تنها به خاطر اقامه‏ی حجت بر آنان به وسیله‏ی مبعوث شدن و فرستاده شدن پیامبر((ص)) به سوی آنان می باشد. پیامبری که حقی را که با آن مخالفت کردند، تبیین و روشن نمود. مسأله ‏ی ما شبیه آن است. هر کس به حق و یقیقن عمل کند، دینش را حفظ کرده و هر کس از هوای نفسانی پیروی نماید، ترس هلاک و نابودی اش وجود دارد. 
-----------------------------------------------------------------------------
1) احمد در«المسند»،5/456 روایتش کرده است.باید این مسأله را بیشتر توضیح دهیم، چون خیلی مهم است؛ زیرا مفهوم اصلی این کتاب و مسائلی که در بر دارد بدان وابسته است. پس می گوییم: عبارت«اهل اهواء» و «اهل بدعت» در حقیقت بر کسانی اطلاق م