ه داشتم، قطع کردیم ؛ چون ترسیدم که اگر محکومش کنم در شهر خودش از من انتقام بگیرد.
سپس گویم : از شگفت ترین چیزهایی که در اینجا هست، اینکه امام هرگاه به کسی که قدرت و توانی ندارد، مطلبی را بفهماند، کار نادرستی کرده بنابرین عصمتی ندارد.
شگفت آورتر از آن، این است که : خداوند متعال – بنا به عقیده ی ابوالفتح عَکّی – وقتی دانسته که جز از طریق تعلیم دهنده، علمی وجود ندارد و تعلیم دهنده را ناتوان و ضعیف فرستاده که نمی تواند آنچه را یاد گرفته، بگوید و به دیگران ابلاغ کند، مثل آن است که خداوند او را تعلیم و آموزش نداده و او را نفرستاده است، و این – به ویژه بنا به مذهب امامیه- ناتوانی و ستم از جانب خداست.
اینان سخنان و عقایدی دارند که نمی توانند دلیل و برهانی برای آن بیاورند.
ماجرا پخش شد و رئیس باطنی ها که اسماعیلیه نام داشتند، چنین در نظر داشت که با من جلسه ای ترتیب دهد. پس ابوالفتح مرا پیش فقیه دیبقی بُرد و به من گفت : رئیس اسماعیلی ها مشتاق است با تو مباحثه کند. گفتم : سرم شلوغ است. گفت : اینجا مکانی ترتیب داده شده که وی به آنجا می آید و طبرانی ها از آنجا حراست و نگهبانی می کنند. آن مکان، مسجدی در یک کاخ کنار دریاست که بنای بلند و آراسته ای دارد. او فراتر از طاقت و توانم، مرا به این کار وادار کرد. من هم از طرفی شرم و حیا می کردم و از طرفی امید اجر و پاداش از خدا داشتم.
وارد آن مکان شدیم و از آنجا بالا رفتیم. دیدم که آنان در زاویه ی شرقی مسجد گرد آمده اند. با خوشایندی در چهره شان مشاهده کردم و سپس به طرف محراب رفتم و آنجا دو رکعت نماز خواندم که در طی این دو رکعت، همه اش به فکر سخن گفتن با آنان و نجات از دست شان بودم.
سوگند به کسی که تقدیر کرده که پیش شما بیایم تا با شما سخن گویم، هرگز امید رهایی از آن مجلس را نداشتم. به دریا می نگریستم که موجش به سنگی سیاه و تیز زیر قوس مسجد می زد، می گفتم : این قبر من است که آنجا دفنم می کنند و آهسته این بیت را می سرودم :
ألا هل إلی الدّنیا معاد و هل لنا		سوی البحر قبرٌ أو سوی الماء أکفانُ 
« هان ! آگاه باشید آیا بازگشتی به سوی دنیا هست و آیا جز دریا، قبر یا جز آب، کَفنی داریم؟» این واقعه، چهارمین واقه ی بسیار سخت من در طول عمرم بوده که خداوند مرا از آنها نجات داد. وقتی سلام کردم، به نزدیک شان رفتم و به طور معمول از آنان احوالپرسی کردم. با خودم گفتم : در عظیم ترین مکان، شاهد جسد مرده ای هستم که آنجا از دین حمایت می کنم و نماینده ی مسلمانان هستم. ابوالفتح به جوانی خوش سیما اشاره کرد و به من گفت : این شخص، بزرگ و سردمدار این گروه است. او را صدا زدم و چیزی نگفت. پیش از من به سخن آمد و خطاب به من گفت : نشست های علمی و مناظره ها و سخنان تو به من رسیده است و تو می گفتی که : خدا فرمود و خدا فلان کار را کرد. این خدا چه موجودی است که به سوی آن دعوت می کنی و زیاد از او یاد می کنی؟ به من خبر بده و برایم روشن کن و از این مخکصه ای که با این گروه برایت پیش آمده، خودت را نجات بده. – او از جا در رفت و خشمگین شد و روی دو زانویش نشست و تردید نداشتم که او سخنش را تمام نمی کند مگر اینکه دوستانش پیش از جواب من، مرا می ربایند.
به تیردانم مراجعه کردم و تیری درست که قبلاً آماده کرده بودم از آن بیرون کشیدم و با آن به نقطه ی سیاه دلش زدم. پس به دست و پا زدن افتاد و نتوانست کلمه ای را بر زبان جاری سازد.
توضیح آن، این است که امام ابوبکر احمد بن ابراهیم اسماعیلی، حافظ جرجانی(9) ، می گوید :
من مردم را از کسانی که علم کلام می خواندند، بر حذر می کردم. امام ابوبکر جرجانی، در علم حدیث، سردمدار و عارف و آگاه به علم حدیث بود. و می گوید : روزی وارد شهر ری شدم و قبل از هر چیز وارد مسجد جامع این شهر شدم. به طرف ستونی رفتم تا کنار آن نماز بخوانم. دیدم که دور و برم دو مرد هستند که از علم کلام سخن می گویند : آنان را به فال بد گرفتم و با خودم گفتم : اولین واقعه ای که از بدو ورود من به این شهر پیش آمد، شنیدن سخنانی است که از آن بدم می آید. نمازم را مختصر خواندم تا از آن دو نفر دور شوم. از سخن شان چنین دریافتم که این باطنی ها، کم عقل ترین آفریده های خدایند و شایسته است که انسان دانا و خردمند خودش را به زحمت نیندازد تا دلیلی را برای تفکرات و عقایدشان پیدا کند بلکه از آنان بخواهد که چرا چنین تفکرات و عقایدی دارید؟ پس هیچ دلیلی و برهانی ندارند. خیلی سریع سلام نمازم را دادم.
پس از آن خدا چنین خواست که شخصی از اسماعیلی‏ها پرده‏ی الحاد و بی دینی را کنار نهاد و شروع به مکاتبه با وشمِکیر کرد و او را به اعتقادش دعوت می کرد و به او می گفت: من دین محمد را نمی پذیرم مگر اینکه معجزه ای را برای اثبات آن بیاورید. اگر معجزه را آوردید، به سوی شما باز خواهیم گشت. 
این وضعیت ادامه داشت تا اینکه مرد تنومند و قوی هیکل را از میان آنان انتخاب کردند. این مرد نزد وشمکیر به عنوان نماینده آمد و به او گفت : تو یک فرمانده هستی و شأن فرماندهان و پادشادهان این است که از عوام جدا باشند و از عقیده‏ی آنان تقلید نکنند. فرماندهان و پادشاهان می بایست به دنبال برهان و حجت باشند. وشمکیر به او گفت : فردی را از اهل مملکت من انتخاب کن. من با تو مناظره نمی کنم بلکه در حضور من آن شخص با تو مناظره می کند. ملحد به او گفت: ابوبکر اسماعیلی را انتخاب می کنم- چون می دانست که او در زمینه‏ی توحید علم و آگاهی ندارد و در حدیث، امام و دانشمند است. ولی وشمکِیر به خاطر عامی بودنش معتقد بود که ابوبکر اسماعیلی عالم ترین مردمان روی زمین به انواع علوم است-. وشمکِیر به او گفت: این طبق خواسته و مراد من است، چون او مرد خوبی است.
پادشاه نامه ای به ابوبکر اسماعیلی در جرجان نوشت تا پیش او به غزنه سفر کند تا با این فرد اسماعیلی مذهب مناظره کند. از آنجا نام و آوازه اش و امامت و تبحرش در حدیث شنیده بود. پادشاه به خاطر عامی بودنش معتقد بود که ابوبکر اسماعیلی در همه‏ی علوم متبحر و ماهر است و کسی بالادستش نیست. او گفت: این فرد اسماعیلی مذهب و کافر ابوبکر اسماعیلی را درمانده خواهد کرد. آنان نتوانستند به پادشاه بگویند: ابوبکر اسماعیلی در این زمینه علم و دانشی ندارد تا مبادا آنان را به حسادت متهم کند. از این رو به خدا پناه بردند تا دینش را یاری دهد و به او توکل کردند.
ابوبکر اسماعیلی گوید: وقتی پیک نزدم آمد و من راه خودم را در پیش گرفته بودم و نزدیک منزل شدم، گفتم:«إنا لله» چگونه راجع به مطلبی مناظره کنم که چیزی درباره اش نمی دانم و درباره‏ی چیزی سخن گویم که به آن علم و آگاهی ندارم؟ آیا می توانم نزد پادشاه عذر بیاورم و کسی را به او نشان بدهم که جدل و مناظره بلد است و حجت ها و براهین خدا در آفریده هایش بر صحت دینش را می داند؟! از گذشته ام پشیمان شدم که چیزی از علم کلام را مطالعه نکردم. سپس خداوند سخنانی را را که از آن دو نفر در مسجد جامع شهر ری شنیده بودم، به یادم آورد. روحیه ام تقویت شد و تصمیم