اسلام را بر وي عرضه داشت و او را به پذيرش آن فراخواند. جارود که به قبول اسلام رغبت يافته بود گفت: من کيش ترسايي دارم و بايد از ديانت خود به آئين تو درآيم، آيا ضمانت مي‌کني که با اينکار، دَين من اداء شود و به تکليف خود عمل کرده باشم؟ رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- پاسخ داد: «نَعَم أَنا ضامِنٌ أَن قَد هَداکَ اللهُ إِلي ما هُوَ خَيرٌ مِنهُ».

«آري، من اينکار را ضمانت مي‌کنم زيرا که خداوند تو را به آئيني برتر رهنمون شده است».

جارود و يارانش به اسلام گرويدند و به هنگام بازگشت به ديار خود، از پيامبر مَرکَبي خواستند تا آنانرا به مقصود رساند، رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- با اينکه در آن هنگام بر مسند قدرت تکيه داشت، مرکبي راهوار نداشت! و به خود نيز حق نمي‌داد که در اموال ديگران تصرّف کند و آنان را وادارد تا مرکب خويش را به تازه مسلمانان ببخشند! ناچار گفت: 

«وَاللهِ ما عِندي ما أَحمِلُکُم عَلَيهِ»!.

«به خدا سوگند مرکبي که شما را بر آن سوار کنم نزد من نيست»!.

جارود پرسيد: 

«فَإِنَّ بَينَنا وَبَينَ بِلادِنا ضَوالٌّ مِن ضَوالِّ النّاسِ، أَفَنَتَبَلُّغُ عَلَيها إِلي بِلادِنا»؟

يعني: «ميان ما و ديارمان، شتران گمشده‌اي از مردم يافت مي‌شود آيا اجازه ‌مي‌دهي تا بر آنها سوار شويم و به ديار خود رسيم»؟

پيامبر فرمود: 

«لا، إِياکَ وَإِياها، فَإِنَّما تِلکَ حَرَقُ النّار[5]»! (سيرة ابن هشام، ج 2، ص 575 و تاريخ طبري، ج 3، ص 136)

يعني: «نه! بر تو باد از آنها بپرهيزي که آتش سوزانند»!

آري، پيامبر بزرگوار اسلام سياستمداري بود که در کمال قدرت و شکوهِ پيروزي به خود حق نمي‌داد تا براي جلب خشنودي ديگران، دست به مال اين و آن دراز کند و حتّي اجازه نمي‌داد که پيروانش، شتران گمشده را تصاحب کنند!

اين سياست را با سياستي که از راه مصلحت‌تراشي! دست بر اموال بزرگ و کوچک مي‌نهد و با تکيه بر قدرت، خود را بر جان و مال مردم حاکم مي‌شمرد، تفاوت از عرش تا فرش است!

طبري و ابن هشام مي‌نويسند: جارود به سوي قوم خود بازگشت تا پايان عُمر، مسلماني استوار دل، گرديد و چون گروهي از قومش پس از وفات پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- مرتد شدند به ستيز با آنان برخاست و ايشان را به اسلام فراخواند....

به نظر ما ثَبات‌ قدم جارود، مولود آن بود که او سياست نبوي را از سياست دنيوي تميز داد، همان حقيقتي که 23 سال نويسان! از شناخت آن مهجور و محجوبند.

پيامبر ارجمند اسلام در حفظ جان مردم نيز دقّت و سختگيري عجيبي داشت. محمّد بن جرير طبري و احمد بن حنبل آورده‌اند که روزي پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- گروهي از يارانش رابه مأموريت فرستاد، آنان در ميان راه با چوپاني برخورد کردند. مرد چوپان برسم مسلمانان بر ايشان سلام کرد. يکي از سپاهيان بدستاويز آنکه چوپان مزبور از ترس سلام نموده و از دستة محاربين شمرده مي‌شود، تيري بَر وي افکند و او را بکشت. پيامبر چون از اين حادثه آگاه شد پيشنهادکرد تا کسان چوپان، خونبهاي مقتول را بازستانند و بگزارش احمد بن حنبل فرمود: 
«تَأخُذُونَ الدِّيةَ خَمسينَ في سَفَرِنا هذا، وَ خَمسينَ إِذا رَجَعنا». (مسند أحمد، ج 6، ص 10)

يعني: «پنجاه دينار در اين سفر بگيريد و پنجاه دينار چون از سفر بازگشتم».

اولياءِ خون، اين پيشنهاد را پذيرفتند. آنگاه کشندة چوپان را آوردند تا رسول خدا براي او – که در حقيقت به طمع غنيمت جنايت کرده بود – از خدا آمرزش بخواهد! رسول اکرم به وي فرمود: نام تو چيست؟ آن مرد پاسخ داد: «مُحَلِّم بن جَثّامَة».

احمد بن حنبل مي‌نويسد: 
«فَرَفَعَ رَسُولُ الله صلى الله عليه وسلم يدَهُ وَقالَ: اللّهُمَّ لا تَغفِر لِمُحَلِّم بن جَثّامَة!». (مسند احمد، ج 6، ص 10 و تفسير طبري، ج 5، ص 222)

يعني: «رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- دست خود را به سوي آسمان بلند کرد و گفت: بارخدايا مُحَلِّم بن جَثّامَه را نيامرز»!. 

آري، اگر پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- در برابر قتل بي‌گناهي، از خود چنين واکنشي نشان نمي‌داد، چه بسا ريختن خون مردم در نظر برخي از سپاهيانش آسان جلوه مي‌کرد و مي‌پنداشتند که حدّاکثر با پرداختن خونبها، کارشان فيصله مي‌يابد! امّا سخن رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- همه را تکان داد تا آنجا که اشک قاتل را از ديده‌اش سرازير کرد و به قول طبري: «وَ هُوَ يتَلَقّي دُمُوعَهُ بِبُردَيهِ!» يعني: مُحَلِّم بن جَثّامَه قطره‌هاي اشک خود را با دو جامة بُرد که بر تن داشت مي‌گرفت!.[6]

آنگاه وحي الهي بيامد و مسلمانان را هشدار داد که: 

)يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذَا ضَرَبْتُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَتَبَيَّنُوا وَلا تَقُولُوا لِمَنْ أَلْقَى إِلَيْكُمْ السَّلامَ لَسْتَ مُؤْمِنًا تَبْتَغُونَ عَرَضَ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا فَعِنْدَ اللَّهِ مَغَانِمُ كَثِيرَةٌ كَذَلِكَ كُنتُمْ مِنْ قَبْلُ فَمَنَّ اللَّهُ عَلَيْكُمْ فَتَبَيَّنُوا إِنَّ اللَّهَ كَانَ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِيرًا( (نساء: 94).

«ألا اي مؤمنان! چون در راه خدا ره مي‌سپريد به تحقيق پردازيد (تا دشمنِ محارب را از ديگران بازشناسيد) و به آن کس که سلام بر شما عرضه مي‌کند مگوييد که مؤمن نيستي تا بهرة زندگي دنيا بجوييد! که نزد خدا غنيمت‌هاي بسيار (پاداشهاي فراوان) هست. شما خود پيش از اين، چنين بوديد آنگاه خداوند بر شما منّت نهاد (و به اسلامتان رهنمون گشت)، پس به تحقيق پردازيد که خدا از آنچه مي‌کنيد آگاه است».

آري، پيامبر در رعايت اوامر الهي و احترام به جان و مال و ناموس و آبروي مردم، خشنودي هيچکس را درنظر نمي‌گرفت و از عدالت و تقوي جدا نمي‌شد، و مصلحت‌گرايي نمي‌کرد و سياستي مستقيم و قاطع داشت، ولي در مواردي که زياني به کسي نمي‌رسيد تدبيرهاي شگفت از خود نشان مي‌داد و به نيروي خود و پشتيباني وحي، گره از کار مشکلات مي‌گشود. سختگيري و دقّتي که پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- در حفظ جان مردم بکار مي‌بست، موجب شد که در تمام جنگهاي دوران رسالت بيش از هزار و چهار صد تن از دو طرف (مسلمانان و کفّار) کشته نشدند! چنانکه مورّخان بزرگ، تعدادکشتگان هر جنگ را ضبط کرده و اين حقيقت را به اثبات رسانده‌اند.

بنابر گزارش ابن هشام: 
در جنگ بدر 84 تن و در اُحُد 92 تن و در خندق (احزاب) 9 تن و در نبرد با بني‌قريظه 850 تن و در خيبر 23 تن و در مؤته 13 تن و در فتح مکّه 20 تن و در حُنَين و طائف 101 تن و در ديگر جنگها 122 تن ومجموعاً 1314 تن کشته شدند.

و به گزارش ابن سعد: 
در جنگ بدر84 تن و در اُحُد 109 تن و در خندق 11 تن و در نبرد با بني‌قريظه 700 تن و در جنگ بني‌المصطلق 10 تن و در خيبر 98 تن و در مؤته 13 تن و در فتح مکّه 33 تن و در حنين و طائف 87 تن و در ديگر جنگها 119 تن و روي هم رفته 1264 تن کشته شدند.
و به گزارش طبري: 
در جنگ بدر 84 تن و در اُحُد 70 تن و در خندق 9 تن و در نبرد با بني‌قريظه 850 تن و در خيبر 3 تن و در مؤته 3 تن و در فتح مکّه 21 تن و در حنين و طائف 85 تن و در ديگر 