ذِهم من الضّلال. أمّا في المَدينة وقد تَغَيرَتِ الظُّروفُ الخأرِجِيةُ، فَقد تَغَيرَتِ مَقاصِدُهُ وخُطَطُه».
[3]- به نقل از جان دونپورت در کتاب: «عذر تقصير به پيشگاه محمّد و قرآن» ترجمه غلامرضا سعيدي، صفحه 218.
[4]- در ترجمه عربي کتاب گلدزيهر چنين آمده است: «وأَنَّ ما يشاهَدُ اليومَ ممّا يشبَهُ أن يکونَ تَسامحاً دينياً في علاقاتِ الحکوماتِ الإِسلاميةِ ونَجِدُ ظَواهِرَ هذا التَّشريعِ في الإِسلام في کُتُبِ الرِّحالَةِ في القرنِ الثامن – عَشَر يرجعُ إلي ما کان في النّصفِ الأَوَّلِ منَ القَرن السّابِع من مَبادِيء الحُرّيةِ الدّينيةِ الَّتي مُنِحَت لأَهلِ الکِتابِ في مُباشَرَةِ أَعمالِهِمُ الدّينيةِ. وروحُ التَّسامُحِ في الإسلام قَديماً، تلک الرّوحُ الّتي اعتَرَف بها المسيحيونَ المُعاصِرونَ ايضاً کان لها أصلُها فِي القرآن» (سورة البقرة: 256) )لا إِكْرَاهَ فِي الدِّينِ (.
[5]- مجموعة الوثائق السّياسية للعهد النّبوي و الخلافة الرّاشدة، چاپ بيروت، صفحه 201.
[6]- مجموعة الوثائق السّياسية ... صفحه 362.
[7]- الشّفا بتعريف حقوق المصطفي، اثر قاضي عياض أندلسي، الجزء الاوّل، صفحه 105.
[8]- سيره ابن هشام، القسم الثاني، صفحه 489. و تاريخ الطبري، الجزء الثالث، صفحه 87.
[9]- سيره ابن هشام، القسم الثاني، صفحه 489. و تاريخ الطبري، الجزء الثالث، صفحه 87.
[10]- به تاريخ طبري و سيره ابن هشام و مغازي واقدي در حوادث مربوط به «فتح مکّه» نگاه کنيد.
[11]- سيره ابن هشام، القسم الثّاني، صحفه 338.
[12]- فتح المبدي بشرح مختصر الزّبيدي لصحيح البخاري، چاپ مصر، الجزء الثّالث، صفحه 130.
[13]- کنز العمّال في سنن الأقوال و الأفعال، اثر شيخ علاءالدين متّقي هندي، چاپ حيدرآباد دکن، الجزء الثّاني، صفحه 77.
[14]- برخي از يهوديان و مسيحيان، نبوّت داود و سليمان را نپذيرفته و آن دو را از پادشاهان بني‌اسرائيل مي‌شمرند ولي اين پندار برخلاف «کتاب مقدّس» ايشان است که درباره داود مي‌نويسد: «و اينست سخنان آخر داود بن يسا، و وحي مرديکه بر مقام بلند ممتاز گرديده. مسيح خداي يعقوب و مُغنّي شيرين اسرائيل: روح خدا بوسيله من متکلم شد و کلام او بر زبانم جاري گرديد». (کتاب دوم سموئيل، باب 33)
پيداست که نزول وحي بر داود و جاري‌شدن کلام خدا بر زبان او مي‌تواند دليل برگزيدگي و نبوّت وي بشمار آيد چنانکه کتاب مقدّس درباره سليمان نيز مي‌نويسد: «خداوند بار ديگر به سليمان ظاهر شد چنانکه در جبعون بر وي ظاهر شده بود، وي را گفت ... (کتاب اوّل پادشاهان، باب 9).
[15]- در قرآن کريم تصريح شده که زمان رستاخيز را هيچکس جز خدا نمي‌داند و مي‌فرمايد: )يَسْأَلُونَكَ عَنْ السَّاعَةِ أَيَّانَ مُرْسَاهَا قُلْ إِنَّمَا عِلْمُهَا عِنْدَ رَبِّي( (اعراف: 187). و اگر در برخي از آيات آمده که «رستاخيز نزديک شده» مقصود، نزديکي آن نسبت به عمر عالم است يعني جهان، بيشترِ عمر خود را طي کرده و با وجود اين ممکن است قرنهاي بسيار از عمر جهان باقيمانده باشد.
[16]- صفحه 39 از کتاب 23 سال.
[17]- صفحه 302 از کتاب 23 سال.
[18]- صفحه 290 از کتاب 23 سال.
[19]- انجيل متّي، باب بيست و ششم.
[20]- صفحه 96 از کتاب 23 سال.ترک تبليغ دين!!

سيره‌نگارِ پريشان گفتار! در پي ادّعاي خود مبني بر تغيير شخصيت پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- چنين مي‌نويسد:
[ويلز تصوّر مي‌کند آدميان پيوسته در حال تحوّل و تغييرند و اين تبدّل به آهستگي و مرور انجام مي‌گيرد و از همين روي بدان توجّه نداريم وخيال مي‌کنيم شخص پنجاه ساله همان شخص بيست ساله است در صورتي که چيزي از آن جوان بيست ساله در او نيست(!!) و بتدريج تغيير کرده است. اين فرض از اين لحاظ صحيح است که قواي حياتي رو به ضعف و افول مي‌گذارند و از طرف ديگر قواي معنوي در اثر خواندن، انديشيدن و آزمودن به سوي کمال مي‌گرايند. تفاوت شخص پنجاه ساله با همان آدم بيست ساله فرونشستن هيجانها، شهوات و خواهشهاي شديد جسمي و روحي است بويژه پخته‌شدن تدريجي فکر بواسطة تجربه و مطالعات و شکل‌گرفتن معقولات و خلاصه، نمودِ تدريجي معنويات. اين فرض که در جاي خود واجد ارزش است ابدا دربارة محمّد صدق نمي‌کند، زيرا او در 53 سالگي وارد مدينه شده است يعني در همان سنّي که همة قواي جسمي و معنوي بحال متوسّط و عادي برگشته‌اند ولي از آغاز ورود به يثرب محمّدي ديگر از گريبان محمّد سردرمي‌آورد و در مدت ده سال و اندي که در اين شهر مي‌گذراند بکلّي(!!) با آن محمّدي که سيزده سال در مکّه مردم را به مردمي[1] دعوت مي‌کرد(!!) فرق مي‌کند، از لباس پيغمبري که به مفاد: «و أنذر عشيرتک الأقربين» خويشان و کسان خود را از تاريکي عادات سخيف جاهليت بايد برهاند بيرون مي‌آيد(!!) تا نخست همان عشيرة اقربين را زبون سازد و همان کساني که سيزده سال او را مسخره کردند و آزار رسانيدند بزانو در آورد. کسوت «لتنذرأم القري و من حولها» را به يکسوي انداخته(!!) و لباس رزم به تن مي‌کند و در مقام آنست که تمام جزيرة العرب را از يمن گرفته تا شام زير لواء خود درآورد]. (صفحة 135 و 136)

در اينجا چنانکه مي‌بينيد سيره‌نويس چاله‌اي بر کنده و خويشتن را در آن افکنده است! زيرا اعتراف مي‌کند که پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- در مرحله‌اي از عمر خود به مدينه گام نهاد که فرضية «تغيير شخصيت» در مورد او درست نمي‌آيد، در اينجا سيره‌نويس در مي‌ماند و براي حلّ معمّا! ناگزير دست بدامان «مسترراک» مي‌زند و از «بيماري مخصوص مردان فوق‌العاده»! سخن مي‌گويد و مي‌نويسد: [بقول گلدزيهر اين تغيير ناگهاني و بدون طي مراحلِ تحوّل را بايد بر آن امري حمل کرد که راک آنرا بيماري مخصوصِ مردان فوق‌العاده نهاده]!.[2]

گويي اين درماندگان نمي‌دانند که بيماري، چيزي جز انحراف از تعادل طبيعي نيست و چنين انحرافي نمي‌تواند آفرينندة آئيني معتدل باشد که نه دنياطلبي محض را سفارش مي‌کند و نه ترک دنيا را توصيه مي‌نمايد، نه از لذائذ زندگي منع مي‌کند و نه شهوت‌پرستي را مي‌پذيرد، نه مالکيتِ شخصي را ردّ مي‌کند ونه انباشتن مال را نيکو مي‌شمارد، نه ستم‌کردن را روا مي‌دارد و نه ستم‌کشيدن را جايز مي‌داند، نه رياضت‌کشي را مي‌پسندد و نه ترک عبادت را مي‌پذيرد، نه همچون خاورشناسانِ (نازک‌دل)! جنگ دفاعي را محکوم مي‌کند و نه مانند چنگيز و تيمور و آتيلا سفّاکي و قساوت را مشروع مي‌داند....

امّا آنچه سيره‌نويس تازه آورده که پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- در مدينه: «بکلّي... فرق مي‌کند»! و «از لباس پيغمبري... بيرون مي‌آيد»! و «کسوت لتنذر أمّ القري و من حولها را به يکسو مي اندازد»! همه از کمال بي‌خبري يا تغافل وي حکايت مي‌کند که نمي‌داند جنگ محمّد -صلى الله عليه وآله وسلم- مانند صلحش و بشارت وي همچون انذارش براي رضاي خدا واصلاح مردم بوده است و بس. و اين روحيه در همة کوششهاي وي حفظ شده و بقول قرآن مجيد: 

)قُلْ إِنَّ صَلاتِيْ وَنُسُكِي وَمَحْيَايَ وَمَمَاتِي لِلَّهِ رَبِّ