‌توان ديد.

رابعاً: سخني که نويسنده درنکوهش از سلب آزاديهاي فکري آورده، با کمال شگفتي از سوي خودش نقض و رد شده است! زيرا جناب سيره‌نگار در ميان گفتارِ پرسوز و گداز! خود مي‌نويسد: 

[پادشاه يا فرمانروا يا حکومتي مي‌تواند مخالف خود را از بين ببرد، اين صورتي است از تنازع بقاء، هرچند مخالف اصول انساني باشد. امّا مجبورساختن مردمي که چون او فکر کنند و مطابق ذوق و مشرب او رأي داشته باشند قابل چشم‌پوشي و توجيه نيست]!!.

عجبا! هنگامي که ما پذيرفتيم حکومتي اجازه دارد برخلاف اصول انساني، مخالفان خود را از ميان بردارد، ديگر مرثيه‌خواني براي سلب آزاديهاي فکري چه معنا مي‌دهد؟ آيا اين تناقض‌گويي نيست که ما ادّعا کنيم: دولت‌ها حق ندارند از آزادي عقايد جلوگيري کنند امبا حق دارند مخالفان عقايد و رفتار خود را به قتل رسانند؟ راستي آنهمه ناله و فغان و روضه‌خواني و سوگواري در فراق آزادي، براي وصول به همين نتيجه بود؟ يا جناب سناتور! خواسته‌اند بدين وسيله به دولت متبوع خود رشوه‌اي دهند و اعلام دارند که هر چد سلب آزادي جايز نيست ولي شما در کشتن آزادي‌خواهان مجاز هستيد زيرا از حقّ طبيعي خود! استفاده مي‌کنيد؟

خنده‌آور است که نويسندة آزاديخواه! اين اجازه را به استناد «قانون تنازع بقاء» براي دولت‌ها صادر مي‌کند يعني همان قانوني که در بيابان و جنگل و در ميان حيوانات وحشي برقرار است! گويا هنوز نمي‌داند اصلي که بايد در ميان بشر متمدّن حکومت کند «قانون تعاون بقاء» است يعني انسانها از راه معاونت وهمياري بايد چرخ زندگي را بگردانند و گره از دشواريهاي حيات برگشايند، نه از راه دريدن و از ميان بردن يکديگر!

آيا ماية تأسّف نيست که اين مدافعان آزادي! از فهم اصول اوّلية زندگي درمانده و براي عالم انساني «قانون جنگل» را مطرح مي‌کنند؟!

خامساً: نويسندة 23 سال از مقدّمه‌چيني خود، به نتيجه‌اي نادرست و قياسي مع‌الفارق رسيده که اسناد و مدارک روشن تاريخي، آنرا مردود مي‌سازد. در اين استنتاج ظالمانه، روش دفاعي پيامبراسلام را با شيوة خود کامگان و طاغيان و مستبدّان و فاشيستها وکمونيستها... همسان و برابر مي‌شمارد و کينة دروني خويش را با پيامبرِ والامقام خدا به نمايش مي‌گذارد چنانکه مي‌نويسد: [آيا به زور شمشير مردم را به قبول عقيده وديني مجبورکردن، کاري پسنديده و با مبادي فاضلة عدل و انسانيت سازگار است؟... آدميان را کشته‌اند، سوزانده‌اند، به زندانهاي تاريک انداخته‌اند، دست و پايشان را قطع کرده‌اند، به دار آويخته‌اند و کشتار دسته‌جمعي مرتکب شده‌اند، نمونه‌هاي بارزي که در عصر خود ما و قرن بيستم روي داده است وقايع خونين کشورهاي نازي و فاشيست وکمونيست است. پس بي احترامي به آزادي فکر و عقيده، در همة جهان و ميان همة اقوام صورت گرفته است ولي مطلب قابل ملاحظه اين است که: آيا عين اين روش از طرف کسي که پرچم هدايت را به دوش گرفته... سزاوار و روا است]؟.[5]

در پاسخ مي‌گوييم: آيا عفو مردم مکّه از سوي پيامبر، و آزادکردن 6000 تن اسير حُنَين، و در گذشتن از جنايتکاراني چون ابوسفيان و هند و وحشي و ديگران، و بخشودن زني که بر آن بود تا پيامبر را مسموم کند ، و چشم پوشي از گناه مردي که ضارب فرزند و قاتل نوادة پيامبر شمرده مي‌شد... همة اينها معنايش آن است که پيامبر اسلام از راه سخت‌دلي، انسانهاي بي‌گناه را مي‌کشت و مي‌سوزانيد و به زندانهاي تاريک مي‌افکند وبدار مي‌آويخت؟!

يا دفاع از مردم بي‌پناهي که به جرم ترک بت‌پرستي، سالها در مکّه شکنجه شدند و سپس از ديار خود رانده گشته و اموالشان به تصرّف درآمد و هر دم در معرض حملة دشمني قرار داشتند، معنايش تحميل عقيده به زور شمشير است؟!

مگر قرآن مجيد در دوران مدينه صريحاً مسلمانان را از جنگ با کساني که بي‌طرف بودند منع نمي‌کند و نمي‌فرمايد: 

)إِلاَّ الَّذِينَ يَصِلُونَ إِلَى قَوْمٍ بَيْنَكُمْ وَبَيْنَهُمْ مِيثَاقٌ أَوْ جَاءُوكُمْ حَصِرَتْ صُدُورُهُمْ أَنْ يُقَاتِلُوكُمْ أَوْ يُقَاتِلُوا قَوْمَهُمْ وَلَوْ شَاءَ اللَّهُ لَسَلَّطَهُمْ عَلَيْكُمْ فَلَقَاتَلُوكُمْ فَإِنْ اعْتَزَلُوكُمْ فَلَمْ يُقَاتِلُوكُمْ وَأَلْقَوْا إِلَيْكُمْ السَّلَمَ فَمَا جَعَلَ اللَّهُ لَكُمْ عَلَيْهِمْ سَبِيلاً( (نساء: 90)

«(با کافران کارزار کنيد) مگر کساني که به گروهي پيوسته‌اند که ميان شما و آنان پيماني هست يا به نزد شما آمده‌اند و حوصلة آنان از جنگيدن با شما يا کارزار با قومشان تنگ شده – اگر خدا مي‌خواست آنانرا بر شما چيرگي مي‌داد و با شما پيکار مي‌کردند – بنابراين همين که از شما کناره گرفتند و با شما نجنگيدند واظهار صلح به شما نمودند، خداوند هيچ راهي را بر ضدّ آنها براي شما مقرّر نداشته است...»!.

مگر تاريخ‌ نشان نمي‌دهد که چون در دوران مدينه و زمان شکوفايي قدرت پيامبر، به آن بزرگوار پيشنهاد مي‌نمودند که با اقوام بي‌طرف نبرد کن تا به مسلماني گرايند، پيامبر راستين اين پيشنهاد را رد مي‌نمود؟

آري، تاريخ بارها از اين حقيقت خبر داده ولي گوش مخالفان اسلام همواره کَر و چشمشان از ديدن مدارک روشن تاريخي نابينا بوده است! و ما در اينجا چند نمونه از اين وقايع را مي‌آوريم:

أحمد بن أبي يعقوب معروف به يعقوبي (متوفّي در سال 275 هجري قمري) در تاريخ قديمي خود مي‌نويسد: 

«بَعَثَ رَسُولُ الله صلى الله عليه وسلم غالِبَ بنَ عَبدِاللهِ الکَلبِي إِلي بَني مُدلِجٍ وَهُم حُلَفائُهُ وَهُمُ الَّذينَ قالَ اللهُ فيهِم: )أَوْ جَاءُوكُمْ حَصِرَتْ صُدُورُهُمْ( فَقالُوا لَسنا عَلَيکَ وَلَسنا مَعَکَ! وَلَم يجيبُوهُ. فَقالَ النّاسُ: اغزُهُم يا رَسُولَ اللهِ! فَقالَ: إِنَّ لَهُم سَيداً أَديباً لَن يأخُذَ إِلاّ خِيرَةَ أَمرِه...». (تاريخ اليعقوبي، چاپ بيروت، ج 2، ص 73)

يعني: «رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- غالب بن عبدالله کلبي را به سوي قوم بني‌مُدلِج که با او همپيمان بودند فرستاد (تا آنانرا به اسلام دعوت کند) و اين قوم کساني بودند که خداوند دربارة آنان آية )أَوْ جَاءُوكُمْ حَصِرَتْ صُدُورُهُمْ( را نازل کرد. آنها به نمايندة پيامبر پاسخ دادندکه ما نه بر ضدّ محمّد هستيم و نه با وي همراهيم و دعوتِ غالب بن عبدالله را نپذيرفتند. آنگاه مردم به پيامبر گفتند که اي رسول خدا با ايشان جنگ را آغاز کن! پيامبر پاسخ داد: آنان سروري شريف دارند که جز کار پسنديده را در پيش نخواهد گرفت (و سرانجام خودش اسلام را مي‌پذيرد) و پيامبر با ايشان پيکار را روا نشمرد».

باز يعقوبي مي‌نويسد: 

«وَبَعَثَ نُمَيلَةَ بنَ عَبدِاللهِ اللَّيثِي إِلي بَني ضَمرَة فَرَجَعَ إِلي رَسُولِ اللهِ فَقالَ: يا رَسُولَ اللهِ قالُوا لانُحارِبُهُ وَلا نُسالِمُهُ وَلا نُصَدِّقُهُ وَلا نُکَذِّبُهُ! فَقالَ النّاسُ: يا رَسُولَ اللهِ اغزُهُم! فَقالَ: دَعَوهُم فَإِنَّ فيهِم عَدَداً وَسُودَداً وَرُبَّ ش