 اگر مردم به اصول ديانت پايبند نباشند نمي‌توان از ايشان انتظار داشت تا فروع دين را رعايت کنند! با وجود اين – چنانکه ديديم– در سوره‌هاي مکّي (علاوه بر ذکر توحيد و نبوّت پيامبران و زندگي پس از مرگ)، از اخلاق فاضله و اعمال صالحه نيز به فراواني ياد شده است و آنچه در گزارش عائشه آمده اين است که قوانين شريعت، پس از طلوع اسلام و ايمان مردم نازل گشت ولي سخن از اين مقوله نرفته که حلال و حرام در دوران مدينه مقرّر شد و در مکّه خبري از آنها نبود! بنابراين، گفتار عائشه از حيث زمان‌بندي با مدّتي پس از بعث در همان دورة مکّه، قابل تطبيق است چنانکه حرمت زنا را (که در روايت عايشه آمده) در سوره‌هاي مکّي، بوضوح ملاحظه مي‌کنيم. همانگونه که در سورة اسراء آمده است: 

)وَلا تَقْرَبُوا الزِّنَى إِنَّهُ كَانَ فَاحِشَةً وَسَاءَ سَبِيلاً (  (اسراء: 32)

«به زنا نزديک مشويد که آن، کاري زشت و راهي ناپسند است».

و يا در سورة فرقان مي‌خوانيم: 

)وَلا يَزْنُونَ وَمَنْ يَفْعَلْ ذَلِكَ يَلْقَ أَثَامًا ( (فرقان: 68)

«(بندگان نيک خدا) زنا نمي‌کنند و هر کس چنان کند، کيفر گناهش را خواهد ديد».

و در ديگر سوره‌هاي مکّي نيز (مانند سورة مؤمنون آية 5 تا 7 و سورة معارج آية 29 تا 31 و سورة اعراف آية 33 و سورة نجم آية 32 و سورة شوري آية 37) به اشاره و تصريح از حرمت زنا سخن رفته است. بنابراين، گفتاري که سيره‌نگار از عائشه نقل مي‌کند مبني بر آنکه: [در قرآن مکّي فقط سخن ازبهشت و دوزخ است]! تهمتي آشکار به شمار مي‌آيد که در گزارش عايشه آنرا نمي‌يابيم. امّا نيت اصلي نويسنده از طرح اين بحث آن است که وانمود کند احکام قرآني از آنجا که در شرائط خاص نازل شده، بنابراين تحت تأثير محيط قرار داشته است و مبدأ إلهي ندارد!

از اين برهان قاطع! مي‌توان بدين نتيجة شگفت‌انگيز رسيد که به نظر جناب سيره‌نگار اگر قرآن کريم، پيام خداوند بود لازم مي‌آمد تا شرائط محيط و استعداد مردم را رعايت نکند!  درصدد بر نيايد تا جامعه را بتدريج و به شکل مرحله‌اي اصلاح و تربيت کند بلکه درهمة احوال سزاوار بود احکامي همسان و يکنواخت صادر فرمايد! به راستي که نويسنده، علم و حکمت را به نهايت رسانده و در طريق کشف حقايق، معجزه و کرامت نشان داده است!!

منطق اين نويسندة عصر فضا! همان منطق بُت‌پرستان کهن است که مي‌گفتند: 

)لَوْلا نُزِّلَ عَلَيْهِ الْقُرْآنُ جُمْلَةً وَاحِدَةً y( (فرقان: 32).

«چرا اين قران، يکباره بر او (محمّد) نازل نشد؟».

قرآن مجيد از اين اعتراض نابخردانه به دو صورت پاسخ داده است، يکي آنکه گويد:

)كَذَلِكَ لِنُثَبِّتَ بِهِ فُؤَادَكَ وَرَتَّلْنَاهُ تَرْتِيلاًy( (فرقان: 34)

«همچنانکه ايشان مي‌گويند (قرآن را يکباره نازل نکرديم) براي اينکه قلب ترا (درکشاکش حوادث، با تجديدوحي) استوار سازيم و از اين رو آنرا با درنگي متناسب بر تو خوانديم».

و ديگر آنکه مي‌فرمايد: 

)وَقُرْآنًا فَرَقْنَاهُ لِتَقْرَأَهُ عَلَى النَّاسِ عَلَى مُكْثٍ (  (اسراء: 106)

«قرآن را بتدريج فرو فرستاديم براي اينکه آنرا با درنگ بر مردم بخواني (و ايشان را گام‌بگام، رهبري و تربيت کني)».

چنانکه ملاحظه مي‌شود قرآن کريم به ملاحظة تقويت روحية پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- و نيز به اعتبار مراحل هدايت مردم، يک باره نازل نشده بلکه با عنايت به مقتضيات محيط و شرائط گوناگون تدريجاً فرود آمده است. يعني همانگونه که کودک در رحم مادر از خون پيکر وي تغذيه مي‌کند ولي به محض آنکه از محيط محدود و بستة رحم هجرت کرد و در فضاي باز و آزادِ خارج گام نهاد، از غذاي ديگري که شير باشد بهره‌ور مي‌شود، مسلمانان نيز در جوّ تاريک و پرفشار مکّه نمي‌توانستند از قوانين جزائي و نظامي و سياسي بطور آزاد برخودار باشند امّا به محض آنکه راه هجرت در پيش گرفتند و به افق باز و آزاد مدينه رسيدند، احکام لازم براي هدايت ايشان از سوي مبدأ عالم رسيد و آنها را براي ساختن جامعة توحيدي ودفاع از آن مهيا ساخت.

در اينجا يک نويسندة پر ادّعا تا چه اندازه بايد جاهل و بسيط! باشد که از عنايت قرآن به افزار دفاع در مدينه، انتقادکند و با لحني سُخريه‌آميز بنويسد: 

[در مکّه هنوز خواصّ آهن معلوم نبوده(!!) و در مدينه است که خداوند مي‌فرمايد(!!) انا[4] )وَأَنْزَلْنَا الْحَدِيدَ فِيهِ بَأْسٌ شَدِيدٌ وَمَنَافِعُ لِلنَّاسِ...( گوئي در مکه يا آهن نبود يا خداوند عليم و حکيم، خداوندي که: «لايشغله شأن عن شأن» توجّه به اين امر نداشته»!!. (صفحة 162 و 163)

چنانکه مي‌دانيم در سوره‌هاي مکّي چندبار از آهن سخن به ميان آمده و آية: 
)وَأَلَنَّا لَهُ الْحَدِيدَ ( (سبأ: 10)

و نيز: 
)آتُونِي زُبَرَ الْحَدِيدِ ( (کهف: 96)

و همچنين: 
)کُونُوا حِجارَةً أَو حَديداً( (إسراء: 17)

بر اين مدّعا گواه است. پس قرآن کريم در مکّه به منافع آهن عنايت داشت ولي دفاع مسلّحانه در برابر شکنجه‌هاي قريش با توجّه به قلّت مسلمانان در آن هنگام، به نابودي همة ايشان مي‌انجاميد و زمانش فرا نرسيده بود. امّا به نويسنده‌اي که اعتياد مقدّسش!! شهرة آفاق است جز اين چه مي‌توان پاسخ داد که: 
اي شده مخمور از وافور و دود!
 با تو از قرآن سخن‌گفتن چه سود؟!
وصف قرآن و بيانِ حال تو است
   آنچه مي‌گويد «جلال‌الدّين» درست:

«مه فشاند نور سگ عوعو کند  
 هر کسي بر طينت خود مي‌تند»![5]

براستي اگر ما به نويسندة 23 سال پاسخ داده و مي‌دهيم براي آن است که اذهان منصف و بي‌غرض را با حقايق تاريخ اسلام و تعاليم پاک قرآن آشنا کنيم و غبار شُبهه را از انديشه‌هاي آنان بزداييم و گرنه، خوب مي‌دانيم کساني همچون نويسندة 23 سال با آن همه غرض‌ورزي، در خور ارشاد وهدايت نيستند و به قول قرآن مجيد: مردگان قبور، شنواي شخن نمي‌باشند!.
)مَا أَنْتَ بِمُسْمِعٍ مَنْ فِي الْقُبُورِ( (فاطر: 22)
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- به عنوان نمونه به: سوره انبياء آيه 51 تا 70 و سوره اعراف آيه 162 تا 170 و سوره مريم آيه 34 تا 327 نگاه کنيد.
[2]- مترجمان عربي، سخن گلدزيهر را بدين صورت ترجمه کرده‌اند: «وَالوَحي الَّذي نَشَرَهُ مُحَمَّدٌ في أَرضِ مَکَّةَ لَم يکُن لِيشيرَ إلي دينٍ جَديدٍ»! (العقيدة و الشريعة في الاسلام، ص 17)
[3]- به صفحات 104 تا 123 از بخش نخستين نگاه کنيد.
[4]- در آية کريمه لفظ (انا) نيامده است.
[5]- اشعار از نويسنده اين کتاب است و بيت اخير از جلال الدّين مولوي است.بازگشت به خبر موهوم!

نويسندة 23 سال مي‌نويسد: 
[کدام آمار در مکّه وجود داشته است که نشان دهد در سال 570 م. فقط چهل زن (و نه بيشتر) آبستن بوده و همة آنها هم بدون استثناء پسر زائيده‌اند و نام همة آن پسرها هم محمّد بوده است و حضرت محمّد در دوران کودکي چهل محمّد هم سن، و سال داشته است]. (صفحة 7 کتاب 23 سال).

اين سخن بر مبناي نادرست‌بودن روايت طبري آمده که ما گفتيم أساساً چنين روايتي در تفسير طبري نيست و انکار نويسندة به اصطلاح منطقي مصداق «سالبة به انتفاء موضوع»[1] است! از