سلام بخواند و سپس آنها را به تحريف آورد يا ناديده گيرد؟!

يک لحظه بايد انديشيد، پيامبري که اين همه لطف و بزرگواري نشان داده در محيطي مي‌زيسته که در آنجا جز تعصّب و قساوت، چيزي حاکم نبوده است، آيا دعوت و سيرت چنين پيامبري را مي‌توان کوچک شمرد؟!

سيره‌نگار از کشتن دوتن اسير ديگر بنام: «نَضَر بن حارِث» و «عُقبَة بن أَبي مُعَيط» ياد مي‌کند و مي‌نويسد: 

[از جمله اسيران بدر، عقبه بن أبي معيط و نضر بن حارث بودند. از مشاهدة اين دو تن، پيغمبر بياد مخالفت و شرارت آنها در مکّه افتاده امر کرد گردن آن دو را بزنند]. (صفحة 164)

پيش از اين گفتيم که فرمان قرآن دربارة اسيران جنگ دو چيز بيش نيست، يکي آنکه بر اسير منّت نهاده او را آزاد کنند و ديگر آنکه از وي تاوان بگيرند )فَإِمّا مَنَّاً بَعْدُ وَإِمّاَ فِداءً(. و البتّه تاوان مزبور، گاهي از راه «مبادلة اسيران» تسويه مي‌شود و گاه، بصورت «غرامت مالي» بايد پرداخت گردد. امّا اين قانون، مربوط به أسراي عادي است و کساني که علاوه بر شرکت در جنگ، دست به جنايتهاي ديگر نيز زده باشند کيفري جداگانه دارند و آن دوتن که سيره‌نگار از ايشان نام مي‌برد، از اين زُمره‌اند!

واقدي در کتاب مغازي آورده هنگامي که نَضر بن حارِث را در ميان اسيران بر پيامبر عرضه کردند، وي به هراس افتاد و به مُصعَب بن عُمَير گفت: 

«کَلِّمْ صاحِبَکَ أَن يجعَلَني کَرَجُلٍ مِن أَصحابي». (المغازي، ج 1، ص 106)

يعني: «با رفيق خود (پيامبر) سخن بگو تا مرا مانند يکي از يارانم قرار دهد (و اسير عادي به شمار آورد)»!.

مصعب به وي پاسخ داد: 

«إِنَّکَ کُنتَ تُعَذِّبُ أَصحابَه»[3]. (المغازي، ج 1، ص 106)

يعني: «تو ياران پيامبر را شکنجه مي‌دادي»!.

آري، يک شکنجه‌گر را که به جنگ مسلمانان آمده و چه بسا در جنگ نيز کساني را کشته است، آزاد نمي‌کنند زيرا که او يک اسير عادي بشمار نمي‌آيد.

بنابراين، مرثيه‌خواني سيره‌نگار براي نضر بن حارث، اشكي بديده نمي‌آورد! و اسلام همچنانکه گنه‌کاران را مشمول عفو ورحمت مي‌کند، از اظهار صلابت و اجراي عدالت در برابر جنايتکاران نيز دريغ نمي‌ورزد. و اين هر دو قاعده، لازم و ملزوم يکديگرند که اگر جز اين بود، نشانة کاستي دين بود!

اما عُقبَة بن أَبي مُعَيط نيز در حقيقت همکار نضر بن حارث شمرده مي‌شد و در شکنجه‌دادن، دست کم از او نداشت! عقبه، جسارت را بدانجا رسانده بود که روزي دوستش أُبَي بن خَلَف به وي گفت: 

«وَجهي مِن وَجهِکَ حَرامٌ إِن لَقيتَ مُحَمَّداً فَلَم تَطَأ قَفاهُ وَتبَزُق في وَجهِهِ وَتَلطِم عَينَهُ». (السّيره الحلبيه، ج 2، ص 442)

يعني: «ديدار من بر تو حرام باشد اگر به هنگام ملاقات محمّد، پاي خود را بر پشت سر او ننهي و در چهره‌اش آب دهان نيافکني و مشت بر چشمش نکويي»!.

حلبي مي‌نويسد: 

«فَوَجَدَهُ صلى الله عليه وسلم ساجِداً في دارِ النَّدوَةِ فَفَعَلَ بِهِ ذلِکَ»![4] (السّيره الحلبيه، ج 2، ص 442)

يعني: «عقبه، پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- را در دارالنَّدوَه يافت که به حالت سجده در افتاده بود و سفارش دوستش را جامة عمل پوشانيد»!.

شگفتا که سيره‌نويسِ خوش‌انصاف! تنها به کيفر چند «شکنجه‌گر» که به بجنگ پيامبر هم آمده بودند چشم دوخته و اندوه آنانرا مي‌خورد! ولي از افرادي که پس از غزوة «بدر» بدون تاوان آزاد شدند هيچ سخن نمي‌گويد! آري، کتابهاي سيره وتاريخ کساني را نام مي‌برند که مشمول رحمت اسلام و کرامت پيامبر گشتند و بدون آنکه آئين اسلام را بپذيرند، آزاد شدند مانند: «مُطَّلِب بن حَنطَب وأَبُو العاص بن رَبيع وأبو عَزَّة جُمَحي وابن عُمَير بن وَهَب وصَيفي بن أبي رِفاعَة»[5] که البته شخص اخير را رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- آزاد کرد تا خود غرامتش را بازفرستد ولي از اداي آن خودداري ورزيد.

نکتة بسيار حسّاس اينجا است که پيامبر اکرم -صلى الله عليه وآله وسلم- با کساني از اسيران که نوشتن مي‌دانستند شرط نمود که هر کدام چون ده کودک مسلمان را خط‌نويسي بياموزد، از اسارت‌ رهايي يابد! ابن سعد در طبقات کبري مي‌نويسد: 

«أَسَرَ رَسولُ الله صلى الله عليه وسلم يومَ بَدرٍ سَبعينَ أَسيراً وکانَ يفادِي بِهِم عَلي قَدرِ أَموالِهِم وکانَ أَهلُ مَکَّةَ يکتُبُونَ وأَهلُ المَدينَةِ لا يکتُبَونَ فَمَن لَم يکُن لَهُ فِداءٌ دُفِعَ إِلَيهِ عَشَرَةُ غِلمانٍ منِ غِلمانِ المَدينَةِ فَعَلَّمَهُم فَإِذا حَذَفُوا فَهُوَ فِداؤُهُ». (طبقات ابن سعد، ج 2، ص 14 و سمند احمد بن حنبل، ج 1، ص 246)

يعني: «رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- روز بدر هفتاد تن اسير گرفت و از آنان به تناسب اموالشان غرامت مي‌خواست و (برخي از) مردم مکه ‌نويسا بودند ولي اهل مدينه خط نمي‌نوشتند، پس هر کس از اسيران که نمي‌توانست تاوان دهد، ده تن از پسران مدينه را به او مي‌سپردند تا بدانها نوشتن آموزد و چون پسران، کاردان مي‌شدند همين آموزش، تاوان اسير به شمار مي‌آمد».

اين نکتة تاريخي نمايشگر آن است که اسلام تا چه اندازه به دانش و آگاهي ارج مي‌نهاده و در آموزش مسلمانان، تأکيد داشته است.

نکتة ديگر آنکه عربها نسبت به نژاد خود تعصّبي شديد و حميتي فراوان داشتند ولي پيامبر اسلام در جنگ «بدر» مقرّر فرمود تا اسيرانِ غيرعرب (سياه‌پوستان) نيمي از تاواني را بپردازند که اسراي عرب‌نژاد، پرداخت مي‌کنند!. (کَنزُ العُمّال، ج 5، شمارة 5367)

باز هم نکتة ديگر آن است که شکنجه و مثله‌کردن اسيران در ميان تازيان معمول بود و اينکار زشت، بوسيلة پيامبر اسلام منسوخ و تحريم شد. در کتب سيره آورده‌اند که سُهَيل بن عَمرو در جنگ بدر به اسارت مسلمانان درآمد. وي معمولاً در مکّه بر ضدّ پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- سخنراني مي‌کرد، هنگامي که گرفتار شد، عُمَر بن خَطّاب به رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- گفت:

«يا رَسُولَ اللهِ دَعني أَنزِع ثَنِيتَي سُهَيلِ بنِ عَمرو يدلَعُ لِسانُهُ فَلا يقُومُ عَلَيکَ خَطيباً في مَوطِنٍ أَبَداً»!

يعني: «اي پيامبر خدا مرا اجازت ده که دندانهاي پيشين سهيل را بکشم تا زبانش به هنگام سخن‌گفتن بيرون آيد و هرگز نتواند در هيچ مقامي بر خلاف تو سخنوري کند»!.

رسول اکرم -صلى الله عليه وآله وسلم- به عمر پاسخ داد: 

«لا أُمَثِّلُ بِهِ، فَيمَثِّلُ اللهَ بي وَإِن کُنتُ نَبِياً». (سيرة ابن هشام، ج 1، ص 449 و تاريخ طبري، ج 2، ص 465 و مغازي واقدي، ج 1، ص 107)

يعني: «من او را مُثْله نمي کنم که خدا مرا – هر چند پيامبرم – مُثْله خواهد کرد»!.

آنگاه سهيل بن عمرو را در برابر گروگاني، آزاد فرمود.

اين گونه رفتار با اسيران، در روزگاري صورت مي‌گرفت که آنها را در عربستان و ديگر مناطق جهان به زشت‌ترين صورتها شکنجه مي‌دادند، مردانشان را کور يا اخته مي‌کردند و زنانشان را بفحشاء وامي‌داشتند. در کتاب «فارس نامه» اثر ابن بلخي دربارة رفتار شاپور دوّم (پادشاه ايران) با اسيران عرب مي‌خوانيم: «پس مرد را مي‌آور