 کشتن نجات داد]!. (صفحة 169)

گذشته از ترجمة نارسا و ناقص نويسنده[4]، بايد دانست تفسيري که از سيوطي بجاي مانده ومورد اعتماد سيره‌نگار قرار دارد، همان تفسير جلالَين است که پيش از اين درباره‌اش سخن گفته‌ايم. اما شگفتا که در اين تفسير اثري از آنچه نويسنده آورده، نمي‌بينيم! سيوطي دربارة آية 88 از سورة نساء، همين اندازه مي‌نويسد: 

«وَلَمّا رَجَعَ ناسٌ مِن أُحُدٍ اختَلَفَ النّاسُ فيهِم فَقالَ فَريقٌ: اقتُلهُم! وَقالَ فَريقٌ لا، فَنَزَلَ». (تفسير الجلالين، سورة نساء، آيه 88)

يعني: «زمانيکه دسته‌اي از مردم (منافقان) از جنگ احد بازگشتند (و پيامبر و يارانش را ياري نکردند) ميان صحابة پيامبر دربارة آنان اختلاف نظر پديد آمد، عدّه‌اي به پيامبر پيشنهاد کردند که آنها را بقتل رسان! و دستة ديگر گفتند: نه، در آن هنگام اين آيه نازل شد».

اگر فرض کنيم که شأن نزول مذکور صحيح باشد، در اين صورت همانگونه که ملاحظه مي‌شود پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- قصد کشتن متخلّفان از جنگ را نداشته بلکه گروهي از ياران وي، پيشنهاد مزبور را مطرح ساخته بودند و قرآن کريم نيز در آية 88 سورة نساء همين اندازه سفارش فرموده که مسلمانان در کار منافقان به اختلاف و دودستگي نپردازند و سخن از اين مقوله به ميان آورده که منافقان بدليل اعمال خود، به گمراهي رفته‌اند. بعلاوه در آية شريفه از منافقين، به لفظ جمع ياد شده )فَمَا لَكُمْ فِي الْمُنَافِقِينَ فِئَتَيْنِ( و از شخص معيني نام و نشان نرفته است تا با عبدالله بن أُبَي تطبيق شود. و هيچ مورخي هم ادّعا نکرده که پيامبر اسلام پس از نزول اين آيه، درصدد برآمد تا عبدالله بن ابي و ديگر متخلّفان از جنگ احد را بقتل رساند تا بتوان گفت که اختلاف أوس و خزرج، منافقان مزبور را از کشته‌شدن نجات داد! پس اين افسانه سرايي چه معنا دارد؟

از اينها گذشته، ادّعاي فوق در صورتي قابل اعتناء است که شأن نزول مذکور درست باشد با آنکه چنين نيست و متن قرآن با اين شأن نزول نمي‌سازد و سياق آية بعد، آنرا رد مي‌کند چنانکه مي‌فرمايد: 

)وَدُّوا لَوْ تَكْفُرُونَ كَمَا كَفَرُوا فَتَكُونُونَ سَوَاءً فَلا تَتَّخِذُوا مِنْهُمْ أَوْلِيَاءَ حَتَّى يُهَاجِرُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ...( (نساء: 89).

«آنها (منافقان) دوست دارند همانگونه که خودشان به کفر گراييدند شما نيز کافر گرديد و با يکديگر همسان شويد! پس، از آنان دوستاني همپيمان مگيريد تا آنکه در راه خدا مهاجرت کنند...».

از قيدي که در آخر جمله آمده، به خوبي معلوم مي‌شود که منافقان مزبور، از ساکنان مدينه نبودند زيرا شرط دوستي و همياري با آنان را هجرت ايشان به سوي مسلمين شمرده است و ترديد نيست که مقصود از هجرت در روزگار پيامبر، حرکت از ديار کفر به سرزمين ايمان يعني (مدينه) بوده است.

بنابراين، آية شريفه با منافقان مدينه که در جنگ اُحُد از نيمة راه بازگشتند، تطبيق نمي‌شود بلکه بقول طبري، آية کريمه با مرتدّاني پيوند دارد که از مسلمين جدا شده و به اهل مکّه پيوسته بودند[5].

پس، توسّل به گفتار سيوطي در حکم: «سالبة بانتقاءِ موضوع»! است يعني موضوع اصلي در سخن او درست نيست تا چه رسد به نتايجي که از گفتارش مي‌توان بدست آورد!

از اين گذشته، اگر رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- تصميم به قتل عبدالله بن اُبَي داشت مي‌توانست هنگامي که همة اصحابش از عبدالله رويگردان شدند، تصميم خويش را به مرحلة اجراء گذارد. مگر نه آنکه خود نويسندة 23 سال مي‌نويسد: 

[روزي حضرت محمّد به عمر مي‌گفت: اگر به رأي تو رفتار کرده و عبدالله بن أُبَي را کشته بودم، کساني به خونخواهي وي برمي‌خاستند ولي رفتار او طوري ناپسند شده است که اگر فرمان دهم، همان کسانش او را خواهند کشت]!. (صفحة 168)

آري، اگر پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- اهل عفو وملايمت نبود پس چرا دراين هنگام فرمان قتل عبدالله را صادر نفرمود؟

حقيقت آن است که ويژگيهاي اخلاقي پيامبر را از گزارشهاي همنشينان و نزديکان او بايد شناخت نه از نوشته‌هاي سياستمداراني چون نويسندة 23 سال!

اين، علي بن أبي‌طالب -عليه السلام- است که بنقل يکي از کهن‌ترين اسناد تاريخي، دربارة رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- گفته: 

«لَم يتَعَلَّق عَلَيهِ مُسلِمٌ وَلا کافِرٌ بِمَظلَمَةٍ قَطُّ، بَل کانَ يظلَمُ فَيغفِرُ وَيقدِرُ فَيصفَح»![6]

يعني: «هرگز بر هيچ مسلمان و کافري، از جانب او ستمي نرفت بلکه بر پيامبر ستم مي‌ورزيدند و او عفو مي‌کرد و بر قدرت دست مي‌يافت، و از دشمنانش در مي‌گذشت»!.

سيره‌نگار خوش‌انصاف! نه تنها اندوه منافقان را مي‌خورد بلکه پياپي از يهوديان پيمان‌شکن و فتنه‌انگيز دفاع مي‌کند و با اين کار در حقيقت، بر جان و ناموس مسلماناني که گناه بزرگشان خداپرستي و عدالت‌طلبي بود، هر تجاوزي را روا مي‌شمرد! چنانکه باز در دفاع از سُوَيلِم يهودي و منافقاني که در خانة او گرد آمده بودند، مي‌نويسد: 

[هنگام جنگي که مي‌خواستند با روميان براه اندازند(!!) به حضرت خبر رسيد که جمعي در خانة شويلم يهودي اجتماعي مي‌کنند و عليه اين جنگ کنکاش دارند. طلحه را با عده‌اي مأمور کرد، آنها خانه را محاصره کرده آتش زدند. فقط يک نفر توانست فرار کند(!!) که او هم پايش شکست]. (صفحة 169)

در اين عبارت کوتاه، چند دروغ بزرگ ديده مي‌شود.

اوّل آنکه: نويسنده، مسلمانان را به جنگ‌افروزي متّهم مي‌کند و مي‌نويسد: 

[جنگي که مي‌خواستند با روميان براه اندازند]! با آنکه پيش از اين بنقل از تواريخ نشان داديم که رسول اکرم -صلى الله عليه وآله وسلم- يکي از ياران خود را بنام حارِث بن عُمَير أَزُدِي با نامه‌اي نزد پادشاه «بُصري» به سوي شام فرستاد و پادشاه مزبور که شُرَحبيل غَسّاني نام داشت، سفير پيامبر را در سرزمين «موته» برخلاف رسم معمول، بقتل رسانيد. (بعلاوه رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- يک هيئت تبليغاتي مرکّب از 15 تن را به سرپرستي کَعب بن عُمَير غِفارِي به «ذات اَطلاع» در شام فرستاد که همة آنها را نيز مقتول ساختند)[7]. پيامبر اکرم -صلى الله عليه وآله وسلم- براي اعتراض به اين پادشاه ستمگر، گروهي از مسلمانان را به فرماندهي جعفر بن أبي‌طالب گسيل داشت ومسلمين بدون آنکه پيش‌بيني کنند در شام با سپاه انبوه هِرَقل (امپراطور روم شرقي) روبرو شدند که براي جانبداري از شرحبيل آمده بودند. در آن جنگ، هرقل به کشتار مسلمانانِ عدالت طلب دست زد و گروهي از آنان را از پاي درآورد. چندي بعد، برخي از بازرگانان نَبَطي که از شام به مدينه آمده بودند خبر آوردند که هرقل در «بَلقاء» لشکري گران فراهم آورده تا بر مسلمانان يورش آورد. رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- بناچار بر آن شد تا به دفاع از جان و مال مسملين برخاسته و با هرقل رويارو شود و از اين رو عزم تَبُوک کرد. آيا چنين کاري را «جنگ به راه انداختن» بايد شمرد؟ آيا اين گونه برخورد با سيرة پيامبر، نشانة انصاف و بي‌غرضي ا