قض‌گويي‌ها معماري کرده باشد، در آن صورت تاريخ فرنگستان رابايد خرابستان بناميم!

اينک جاي دارد به سخنان استاد گلدزيهر در باب اعطاي آزادي و آسانگيري پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- در دوران مدينه نظر افکنيم و ببينيم وي چگونه به اين حقيقت تاريخي اعتراف کرده است؟!

گلدزيهر در همان کتاب: «سخنرانيهاي دربارة اسلام» که به عربي تحت عنوان: «العقيده و الشّريعه في الإسلام» ترجمه شده، مي‌نويسد: 

[آنچه که امروز در روابط دولتهاي اسلامي مي‌بينيم که به نوعي تسامح مذهبي شبيه است و ظواهر آنرا در کتب جهانگردان قرن هيجدهم ميلادي نيز مي‌يابيم، اين موضوع به مبدأ آزادي مذهبي بازمي‌گردد که در نيمة اوّل قرن هفتم ميلادي (دوران رسالت پيامبر اسلام) به اهل کتاب بخشيده شده است تا ايشان به آزادي، مراسم ديني خود رابه جاي آورند. روح تسامح و آسانگيري از قديم در اسلام وجود داشته واين همان روحي است که مسيحيان معاصر نيز بدان اعتراف دارند و ريشة آنرا بايد در قرآن يافت که مي‌گويد: 

)لا إِكْرَاهَ فِي الدِّينِ ( (بقره: 256)[4].

(العقيده و الشريعه، صفحة 45 و 46)

البته آزادي وتسامحي که گلدزيهر از آن ياد مي‌کند در دوران مدينه (مانند دورة مکّه) برقرار بوده زيرا آيه‌اي که گلذزيهر آنرا ريشة آزادي معرفي مي‌کند در سورة بقره يعني در مدينه آمده است و مي‌فرمايد: 

)لاَ إِكْرَاهَ فِي الدِّينِ قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنْ الغَيِّ فَمَنْ يَكْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَيُؤْمِنْ بِاللَّهِ فَقَدْ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَى لاَ انفِصَامَ لَهَا( (بقره: 256).

«هيچ اجباري در پذيرش دين نيست، راه راست از گمراهي نمايان شده است پس کسي که طاغوت را انکار کند و به خداي يگانه ايمان آورَد بدستاويز مطمئنّي چنگ زده که از هم گسيختگي در آن راه ندارد».

با اين اعتراف، ديگر جناب استاد! حق ندارد ادّعا کند که پيامبراسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- در دوران مدينه زورگويي کرده و سلب آزادي نموده و تغيير شخصيت داده است.

امّا دربارة نويسندة بيست و سه سال بايد گفت که آن جناب در تناقص‌گويي، گوي سبقت از استادش ربوده زيرا از يکسو ضمن صفحة 135 از کتابش دربارة پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- مي‌نويسد: 

[چنين مردي که به روش مسيح سراپا شفقت است يکباره مبدّل به جنگجوئي مي شود سرسخت و بي‌گذشت(!!) که مي‌خواهد دين خود را بزور شمشير رواج دهد(!!)].

و باز در صفحة 136 مي‌نويسد: 

[در مدينه امر و حکم صادر مي‌شود، امر سرداري که هيچگونه تخلّف و انحرافي را نمي‌بخشد(!!) و سستي و اهمال در انجام امر و فرمان او کيفرهاي گدازنده‌اي در پي دارد(!!)].

و از سوي ديگر، در صفحة 290 از کتاب خود مي‌گويد: 

[امارت بر مردماني که سوداي رياست، آنها را به شور و ماجرا مي‌کشاند، مستلزم نرمخوئي و گذشت و مراعات حوائج و تمنّيات زيردستان است. در شخص پيغمبر، اين صفات به حدّ کمال وجود داشته است]!!.

اين گونه پريشانگويي‌ها که به «کوسة ريش‌پهن»!! مي‌ماند نشان مي دهد که شرقشناسان اروپايي و سيره‌نويس کذائي! تنها زير نفوذ مدارک تاريخي قرار نداشته‌اند بلکه احساسات شخصي و اغراض نهاني آنها نيز در نوشته‌هايشان دخالت نموده است، از اين رو گاهي به موافقت با تاريخ سخن مي گويند و گاهي با اعترافات خود مخالفت مي‌ورزند! و اين روحيه (با توجه به سخن آقاي «راک») زاييدة «بيماري مخصوصي است که بسراغ بعضي از نويسندگان مشهور وخاورشناسان مرموز مي‌رود»!! و ظاهراً سيره‌نيوس تازه از اين بيماري سهمي بيش از سايرين داشته است!

ثالثاً: در ميان شرقشناسان، افرادي نسبتاً محقّق و منصف نيز بوده و هستند که برخلاف رأي گلدزيهر و امثال او سخن گفته‌اند. از آنجمله توماس آرنولد ARNOLD مستشرق نامور انگليسي است که کتابي تحت عنوان: «تاريخ گسترش اسلام» نگاشته و در آن مي‌نويسد: 

[نويسنگان اروپائي مکّرراً اصرار ورزيده‌اند ثابت نمايند از آنروز که محمّد به يثرب هجرت نمود و از آن زمان که شرائط و محيط زندگي وي درآنجا تغيير يافت، وي يک شخصيت کاملاً متفاوت به نظر مي‌رسيد. او ديگر يک مُبلّغ، يک اخطار‌کننده، فرستادۀ خدا بسوي مردم نبود! بلکه اواينک يک فرد متعصّب بنظر مي‌رسيد که از تمام وسائل موجود و در اختيار خويش، از قدرت و سياست، بمنظور تثبيت موقعيت خود و تحميل نظرات خويش استفاده کرد. ولي اين تصوير و تصوّر با حقيقت تطبيق نمي‌نمايد». (تاريخ گسترش اسلام، ترجمة دکتر عزّتي، صفحة 27)

سپس «توماس آرنولد» مي‌کوشد تا با استناد به مدارک و مآخذ فراوان، اين پندار مغرضانه را ردّ کند و نادرستي آنرا ثابت نمايد و در پايان، به اين نتيجه مي‌رسد که: 

[بنابراين، اسلام از ابتداي امر داراي خصوصيت يک دين دعوتي بود که مي‌کوشيد دلهاي مردم را به خود متوجّه سازد، آنان را مسلمان کند و در سلک برادري ايماني درآورد و همانطور که از ابتداء اين چنين بود به خصوصيت دعوتي و تبليغاتي خود تا زمان حاضر ادامه داده است]. (صفحة 34 کتاب مزبور)

در اينجا نمي‌خواهيم از آراء خاورشناسان منصفي چون کارلايل و جان ديون پورت و ديگران ياد کنيم، همين اندازه کافيست که بدانيم در هر دياري پژوهشگران حق‌جو و با انصاف وجود دارند که آراء مغرضانه را نمي‌پذيرند و در برابر آنها از مخالفت خودداري نمي‌ورزند و از اين رو دروغهايي را که به پيامبر اسلام نسبت داده شده، ردّ کرده‌اند.

رابعاً: وحي محمّدي -صلى الله عليه وآله وسلم- هر چند در سوره‌هاي مدني اجازة جنگ به مسلمانان داده ولي هرگز اين اجازه را براي سُلطه‌جويي و زورگويي صادر نکرده است. قرآن کريم مي‌گويد: 

)أُذِنَ لِلَّذِينَ يُقَاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا ((حج: 39)

«به مسلماناني که در معرض جنگ قرار گرفته‌اند، اجازه داده شده که پيکار کنند زيرا بر آنان ستم رفته است».

قرآن مي‌گويد: 

)وَقَاتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ الَّذِينَ يُقَاتِلُونَكُمْ وَلاَ تَعْتَدُوا إِنَّ اللَّهَ لاَ يُحِبُّ الْمُعْتَدِينَ ( (بقره: 190).

«با کساني که به جنگ شما مي‌آيند در راه خدا پيکار کنيد و تجاوز روا مداريد که خدا تجاوزگران را دوست نمي‌دارد».

قرآن مي‌گويد: 

)وَقَاتِلُوا الْمُشْرِكِينَ كَافَّةً كَمَا يُقَاتِلُونَكُمْ كَافَّةً ( (توبه: 36).

«همه با مشرکان بجنگيد چنانکه آنان همگي با شما مي‌جنگند».

قرآن مي‌گويد: 

)أَلاَ تُقَاتِلُونَ قَوْمًا نَكَثُوا أَيْمَانَهُمْ وَهَمُّوا بِإِخْرَاجِ الرَّسُولِ وَهُمْ بَدَءُوكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ( (توبه: 13).

«چرا با گروهي نمي‌جنگيد که پيمانهاي خود را شکستند و تصميم به اخراج پيامبر گرفتند و آنان بودند که نخستين بار جنگ را با شما آغاز کردند».

خلاصه آنکه قرآن نشان مي‌دهد مسلمانان از سوي دشمنانشان در معرض تهاجم و تجاوز و ستم قرار گرفته بودند و از اين رو حق داشتند تا از دين و ناموس و جان و مال خود دفاع کنند و در راه خدا با دشمن متجاوز و بي‌رحم که سالها آنها را در مکّه