ي: «رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- مرا بسوي شما فرستاده و مي‌گويد پيماني را که با شما بسته بودم بدليل حيله‌اي که مي‌خواستيد بر من زنيد، شکستيد... اينک از شهر من بيرون رويد».

بنابراين برخلاف ادّعاي سيره‌نگار، پيامبر گرامي اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- بدون مهلت‌دادن و بي‌مقدّمه‌سازي، فرمان قتال صادر نکرد بلکه در ابتداي امر براي يهوديان پيمان‌شکن پيام فرستاد که از جوار او کوچ کنند و به نواحي ديگر روند. ولي يهوديان که بقول سيره‌نويس تازه: «از سرنوشت بني‌قينقاع عبرت گرفته! خويش را آماده‌تر ساخته بودند» به نيرويهاي جنگي و قلعه‌هاي سنگي! خود اعتماد کردند و بقول قرآن مجيد: 

)وَظَنُّوا أَنَّهُمْ مَانِعَتُهُمْ حُصُونُهُمْ مِنْ اللَّهِ ( (حشر: 2).

«پنداشتند که دژهايشان، کيفر خدا را از آنان باز مي‌دارد»!.

و همچنين انگاشتند که منافقان مدينه، بزودي بياري آنها مي‌شتابند! از اين رو گردنکشي نموده ودر برابر پيامبر و مسلمين ايستادگي نشان دادند. رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- ناگزير فرمان داد تا آنانرا محاصره کنند و پس از بيست روز، سرانجام تسليم و سپس تبعيد شدند.

ثالثاً: اينکه نويسنده مي‌گويد: [بواسطة شفاعت بعضي از سران خزرج بنا شد سالم از مدينه بيرون روند و تمام دارائي خود را بر جاي گذارند تا ميان ياران پيغمبر توزيع شود] دروغ اندر دروغ است! زيرا هيچيک از مورّخان ننوشته‌اند که عفو پيامبر و صرفنظرکردن از کشتار بني‌نضير در پي شفاعت کسي صورت پذيرفته باشد. و همچنين يک تن از تاريخ‌نويسان نياورده است که بني‌نضير تمام دارايي خود را بر جاي نهاده باشند. اين دروغهاي بي‌فروغ اگر براي اثبات آن است که نشان دهد روحية پيامبر اسلام در دوران مدينه، تحوّل يافته بود و پيامبر درصدد «ايجاد اقتصاد سالم» برآمد! بايد بگويم که ديگر حناي اين قبيل تهمت‌ها رنگي ندار و طشت رسواييشان از بام افتاده است. بقول عربها اين قبيل گزارشها نزد تاريخ‌دانان: «أَکذَبُ مِن يلمَع»! شمرده مي‌شود. يعني: دروغتر از سراب!.

ابن اسحق و طبري و ابن سيدالنّاس و ديگر مورّخان دربارة تسليم بني‌نضير مي‌نويسند: 

«سَأَلُوا رَسُولَ اللهِ صلى الله عليه وسلم أَن يجلِيهُم وَيکُفَّ عَن دِمائِهِم عَلي أَنَّ لَهُم ما حَمَلَتِ الإِبِلُ مِن أَموالِهِم إِلاَّ الحَلقَةَ، فَفَعَلَ». (سيرة ابن هشام، ج 2، ص 191 و تاريخ طبري، ج 2، ص 554 و عيون‌الأثر، ج 2، ص 49)

يعني: «بني‌نضير از رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- درخواست کردند که آنها را تبعيد کند و از ريختن خونشان خودداري ورزد، بشرط آنکه اموال آنان تا اندازه‌اي که شتر آنها را حمل کند، از آنِ ايشان باشد مگر سلاح جنگ، رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- هم پذيرفت و اينکار را انجام داد».

واقدي نيز شبيه همين مضمون را آورده است[3]. ابن سعد در کتاب طبقات مي‌نويسداين پيشنهاد از سوي خود پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- به بني‌نضير ابلاغ شد و آنها پذيرفتند و آنچه از قول رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- گزارش نموده بدينصورت آمده است: 

«اُخرُجُوا مِنها وَلَکُم دِماؤُکُم وَما حَمَلَتِ الإِبِلُ إِلاَّ الحَلقَةَ، فَنَزَلَتِ اليهُودُ»[4].

يعني: «از دژهاي خود بيرون آييد، خونهاي شما از ريخته‌شدن مصون است و نيز اموالتان هر اندازه‌اي که شتر بردارد از آنِ شما باشد مگر اسلحة جنگي، يهوديان قبول کردند و از دژها پايين آمدند».

در اينجا چنانکه ملاحظه مي‌شود، پيامبر مستقيماً با خود يهوديان وارد مذاکره شده، نه از شفاعت و وساطت کسي سخني بميان آمده و نه از تصرّف تمام ثروت يهود ذکري رفته است. جالب آن است که ابن اسحق و طبري نوشته‌اند: 

«فَکانَ الرَّجُلُ مِنهُم يهدِمُ بَيتَه عَن نِجافِ بابِهِ، فَيضَعُهُ عَلي ظَهرِ بَعيرِهِ فَينطَلِقُ بِهِ»!.[5]

يعني: «بني‌نضير چنان بودند که مردي از ايشان خانة خويش را از چهار چوبِ بالاي در، ويران مي‌کرد و سپس درِ خانه را بر پشت شتر خود بار کرده و براه مي‌افتاد»!

با اين تفصيل! نمي‌دانم چرا جناب سيره‌نگار، اندوه مال يهوديان را مي‌خورد ودر اين باره بيش از اندازه حسّاسيت بخرج مي‌دهد؟!

)أَفِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ أَمْ ارْتَابُوا أَمْ يَخَافُونَ أَنْ يَحِيفَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ وَرَسُولُهُ بَلْ أُوْلَئِكَ هُمْ الظَّالِمُونَ ([6] (نور: 50).

شگفت آنکه پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- به يهوديان مهلت داد تا هر چه زودتر وامي را که به مسلمانان داده بودند بگيرند و ايشان را از اينکار منع نکرد. واقدي مي‌نويسد: 

«فَقالُوا إِنَّ لَنا دُيوناً عَلَي النّاسِ إِلي آجالٍ فَقالَ رَسولُ اللهِ تَعَجَّلُوا وَضَعُوا. فَکانَ لأَِبي رافِعٍ سَلامِ بنِ أَبِي الحَقيقِ عَلَي اُسَيدِ بنِ حُضَيرٍ عِشرونَ وَمأةُ دينارٍ إِلي سَنَةٍ فَصالَحُوا عَلي أَخذِ رَأسِ مالِهِ ثَمانينَ ديناراً وأَبطَلَ ما فَضَلَ»!.[7]

يعني: يهوديان (بني‌نضير) گفتند ما تا سرآمدي معين از مردم طلبکاريم. رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- فرمود: شتاب کنيد و حسابتان را تسويه نماييد. أبي رافِع يهودي، صد و بيست دينار تا مدّت يسکال از اُسَيد بن حُضَير طلب داشت. اين مقدار را به هشتاد دينار نقد که اصل وامش بود مصالحه کرد و از (40 دينار) زائد صرفنظر نمود»!.

بدين ترتيب، يهودي رباخوار در اين تبعيد چندان زياني نکرد، بنابراين اشک تمساح‌ريختن براي او چه سودي دارد؟!

رابعاً: آنچه نويسندة 23 سال دربارة کشته‌شدن کَعب بن أَشرَف آورده نياز به توضيح دارد تا دستاويزي براي «مظلوم‌نمايي» بدست ندهد!

کعب بن اشرف، يهودي مالداري بود که از ناحية مادرش با قبيلة بني‌نضير پيوند داشت. اين مرد از يکسو همپيمان پيامبر بود و از سوي ديگر با بت‌پرستان مکّه بلحاظ ديانت پيوندي نداشت. با وجود اين، پس از جنگ بدر به مکّه رفت تا مشرکان آنجا را با اشعار خود بر ضدّ پيامبر اسلام بشوراند و کينه‌ها را در دلهايشان بجوش آورد! ابن اسحق و طبري دربارة او نوشته‌اند: «وَجَعَلَ يحَرِّضُ عَلي رَسُولِ اللهِ وَينشِدُ الأَشعارَ»[8]. يعني: «مردم را بر ضدّ رسول خدا به جنگ تشويق مي‌کرد و شعرها مي‌سرود». اين مرد همان يهودي منافقي بود که در برابر بُت‌هاي مشرکان سجده نمود تا آنها باور کنند که آئينشان برتر از دين محمّد -صلى الله عليه وآله وسلم- است! و به جنگ با رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- بشتابند[9]. او به مشرکان وعده داد که اگر به مدينه حمله‌ور شوند آنها را ياري خواهد کرد. عبدالرّزاق از قول عِکرمَة آورده که: «أَنَّ کَعبَ بنَ الأَشرَفِ انطَلَقَ إلَي المُشرِکينَ مِن کُفّارِ قُرَيشٍ، فَاستَجاشَهُم عَلَي النَّبِي صلى الله عليه وسلم وَأَمَرَهُم أَن يغزُوُهُ وقالَ لَهُم إِنّا مَعَکُم»[10]. يعني: «کعب بن اشرف بسوي مشرکان قريش رهسپار شد و آنانرا بر ضدّ پيامبر برانگيخت و سفارش نمود که وارد جنگ با او شوند و بدانها گفت که ما (يه