. در اين گيرودار، چهرة عبدالله به ديوار کوفته شد و زخم برداشت. يهوديان همينکه رخسار عبدالله بن أبي را خونين ديدند از وساطت او نااميد شده فرياد برآوردند: 

«يا أبَا الحُبابِ! لا نُقيمُ أَبَداً بِدارٍ أََصابَ وَجهَک فيها هذا، لا نَقدِرُ عَلي أَن نُغَيرَه»[6].

يعني: «اي اباالحُباب (کنية عبدالله بن أبي بوده) ما هرگز در سرايي اقامت نمي‌گزينيم که اين چنين بر گونة تو آسيب رسد و ما قدرت نداشته باشيم آنرا دگرگون سازيم»!.

کسي که دايرة قدرت و نفوذش تا اين درجه بود که به خانة پيامبر – بدون اجازه او – راهش نمي‌دادند، آيا مي‌توانسته رسول خدا را تهديد کند و از روي ترس و ضعف، پيامبر را به کاري وادارد؟!

باز واقدي و ابن اسحاق آورده‌اند که: يهوديان بني‌قينقاع، دو همپيمان داشتند. يکي از آن دو، عبدالله بن أبي بود و ديگري عِبادَة بن صامِت. همينکه يهود، پيمان‌شکني نمودند و اعلام جنگ با مسلمين کردند، عباده بن صامت بنزد پيامبر آمده و گفت: «يا رَسُولَ اللهِ! إِنّي أَبرَءُ اِلَيکَ مِنهُم ومِن حِلفِهِم»[7]. يعني: «اي پيامبر خدا من در حضور تو از ايشان و پيمانشان بيزاري مي‌جويم» و سپس خود فرمان يافت تا اخراج يهوديان را از شهر مدينه به مرحلة اجرا درآورد! با وجود اين، آيا ممکن است بپذيريم که پيامبر اسلام از ترس همپيمانان يهود، آنانرا کيفر نداد و به تبعيد ايشان راضي گرديد؟ اگر نويسندة 23 سال معناي عبارت: «إِنّي امرُوٌا أَخشَي الدَّوائِرَ» را که نظيرش در قرآن کريم[8] آمده، نفهميده است لااقل مي‌توانست از قرائن گزارش واقدي دريابد که پيامبر از تهديد کسي بيم نکرد و چون يهوديان را عفو نمود و از مصادرة اموالشان خودداري ورزيد، مانند هميشه براساس رحمت و بزرگواري اين پيشنهاد را قبول کرد و تحقّق بخشيد.
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- المغازي، ج 1، ص 177. 
*-  نظير عفو پيامبر درباره مردم و عفو قاتل حمزه و عفو زن يهودي که قصد مسموم‌ساختن پيامبر را داشت و عفو اسيران هوازِِن و ديگر گذشتهاي رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم-.
[3]- السّيرة الحلبّية، ج 2، ص 479 و المغازي اثر واقدي، ج 1، ص 179 (لم يکن لهم اَرَضونَ و لاقِرابٌ).
*- اين روايت از عُروَة بن زَبَير و عاصم بن عَمرو بن قَتادَة گزارش شده که هيچکدام در ماجراي بني‌قينقاع، شاهد نبودند و در گزارش کساني چون محمّد بن کَعب قُرَظي و محمّد بن مسلَمَة که گواه بر حادثه شمرده مي‌شوند، چنين داستاني حکايت نشده است. 
[4]-  سيره ابن هشام، ج 2، ص 48.
[5]- سيره ابن هشام، ج 2، ص 48.
[6]- المغازي، ج 1، ص 178.
[7]- المغازي، ج 1، ص 179 و سيره ابن هشام، ج 2، ص 49.
[8]- در سوره شريفه مائده در همين زمينه مي‌خوانيم: )فَتَرَى الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ يُسَارِعُونَ فِيهِم يَقُولُونَ نَخْشَى أَنْ تُصِيبَنَا دَائِرَةٌ فَعَسَى اللَّهُ أَنْ يَأْتِيَ بِالْفَتْحِ أَوْ أَمْرٍ مِنْ عِنْدِهِ فَيُصْبِحُوا عَلَى مَا أَسَرُّوا فِي أَنفُسِهِمْ نَادِمِينَ( (مائده: 52). يعني: «مي‌بيني که بيماردلان در کار يهود شتاب مي‌ورزند و گويند که مي‌ترسيم پيش‌آمدهاي ناگوار به ما رسد. باشد که خدا فتح و پيروزي رساند يا امر ديگري از سوي خويش آورد و ايشان بر آنچه در دلهاي خود پنهان کردند پشيمان گردند».<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:119.txt">قسمت اول</a><a class="text" href="w:text:120.txt">قسمت دوم</a></body></html>پيامبر و بني نضير

اينک نوبت آن فرا رسيده که ملاحظه ‌کنيم سيره‌نويس نوپرداز! دربارة گروهي ديگر از يهوديان يعني طائفة بني‌نضير چه مي‌گويد؟ وي در اين باره مي‌نويسد:
[اندکي بعد باز در نتيجة حادثه اي ديگر نوبت به بني‌النضير رسيد(!!) و باعث آن اين بود که حضرت با عده‌اي از ياران خود به محلة بني‌النضير رفت تا اختلاف مربوط به دية کشته‌اي را تصفيه کند(!!) يهوديان که از کشته‌شدن يکي از رؤساء خودکعب بن اشرف بدستور حضرت رسول در خشم بودند در مقام طغيان برآمدند وآهنگ خود حضرت کردند. حضرت محمّد امر به قتال داد و مسلمانان، کوي بني‌النضير را محاصره کرده راه آمد و شد و آذوقه را بر آنان بستند. بني‌النضير مجهزتر از بني‌قينقاع بودند و شايد از سرنوشت آنان عبرت گرفته(!!) خويش را آماده‌تر ساخته بودند. از اين رو مردانه مقاومت کردند و محاصره طولاني شد... باري پس از بيست روز بني‌النضير تسليم شدند و بواسطة شفاعت بعضي ازسران خزرج(!!) بنا شد سالم از مدينه بيرون روند و تمام دارائي خود را بر جاي گذارند تا ميان ياران پيغمبر توزيع شود(!!)]. (صفحة 149 و 150 و 151)

اوّلاً: آنچه سيره‌نگار آورده که: پيامبر با عدّه‌اي از ياران خود به محلة بني‌النّضير رفت تا اختلاف مربوط به دية کشته‌اي را تصفيه کند! صحيح نيست و اساساً اختلافي در کار ديه نبوده است. مورّخان به اتّفاق آورده‌اند که انگيزة پيامبر در رفتن به سوي بني‌نضير آن بود که دوتن از قبيلة بني‌عامر بدست مسلماني کشته شده بودند. البتّه اين قتل از راه اشتباه پيش آمد و مسلمان مزبور بگمان آنکه اين دو تن از دشمنان محارب هستند اقدام به کشتن آنها کرد. ضمناً صاحبان خون از قبيلة بني‌عامر راضي شدند که خونبهاي کشتگان را دريافت دارند و ماجري را فيصله دهند. پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- نخست، خطاي آن مسلمان را ناپسند شمرد و به او گفت: «بِئسَ ما صَنَعتَ قَد کانَ لَهُم مِنّا أَمانٌ وَعَهد»[1]. يعني: «کار بدي کردي آنها از سوي ما امان و پيمان داشتند». سپس فرمود خونبهاي ايشان را بايد بپردازيد. از سوي ديگر، مسلمانان و يهود در چنين مورادي به يکديگر کمک مي‌کردند از اين رو پيامبر باتّفاق هشت تن از يارانش به مرکز يهوديان بني‌نضير رهسپار شدند تا در اين باره از آنان کمک بخواهند. يهوديان بجاي آنکه بر طبق پيمان خويش رفتار کنند چون جمع مسلمانان را اندک ديدند، تصميم به قتل پيامبر گرفتند و مردي از ميان خود بنام عَمرو بن جِحاش را مأمور کردند تا بر فراز بام رفته و از آنجا سنگي گران بر سر پيامبر که نشسته و به ديوار خانه‌اي تکيه داده بود، بيافکند. رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- از کار آنان آگاه شد و به سرعت از جاي خود برخاست و چنين وانمود که براي انجام کاري مي‌رود. سپس بدون آنکه با کسي سخن گويد به سوي مدينه رهسپار شد و بدين ترتيب از خطر کشته‌شدن، جان بدر برد (به مغازي واقدي، ج 1، ص 364 و 365 و سيرة ابن هشام، ج 2، ص 190 و تاريخ طبري، ج 2، ص 551 نگاه کنيد).

ثانياً: اينکه نويسندة 23 سال پس از ذکر سوءقصد يهوديان، بي‌مقدّمه و بلافاصله مي‌نويسد: [حضرت محمد امر به قتال داد...]! نيز دور از صواب است زيرا پيامبر اسلام پس از آنکه يهوديان بني‌نضير قصد جان وي کردند، مَحَمَّد بن مَسلَمَة را بسوي ايشان گسيل داشت تا بدانها بگويد: 

«إِنَّ رَسُولَ الله صلى الله عليه وسلم أَرسَلني إِلَيکُم، يقولُ لَکُم قَد نَقَضتُم العَهدَ الَّذي جَعَلتُ لَکُم بِما هَمَمتُم بِهِ مِنَ الغَدرِبي... اُخرُجُوا مِن بَلَدي»![2]

يع