 اللهِ صلى الله عليه وسلم فَيفزِعُني دُنُوُّها مِنهُ مَخافَةَ أَن أُصيبَ رِجلُهُ في الغَرزِ فَطَفِقتُ أَحُوزُ راحِلَتي عنهُ حَتّي غَلَبَتني عَيني في بَعضِ الطَّريقِ ونَحنُ في بَعضِ اللَّيلِ فَزاحَمَت راحِلَتي راحِلَةَ رَسُولِ الله صلى الله عليه وسلم ورِجلُهُ فِي الغَرز، فَمَا استَيقَظتُ إِلاّ بِقَولِهِ حَسّ[5]! فَقُلتُ يا رسولَ اللهِ إِستَغفِرلي فَقالَ سِر فَجَعلَ رَسولُ الله صلى الله عليه وسلم يسأَلُني عَمّن تَخَلَّفَ من بَني غِفار». (السّيره النّبويه، القسم الثاني، صفحة 528-529) 

يعني: «ابن اسحاق گفت ابن شهاب زُهري از پسر اُکيمة ليثي آورده و او از برادرزادة اَبي رُهمِ غِفاري گزارش کرده است که وي از (عمويش) أبي رُهم (کلثوم بن حصين) شنيده و ابي رُهم يکي از ياران پيامبرِ خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- بود که در (روز حُدَيبيه) زير درخت با پيامبر بيعت کردند. وي گفت که من در غزوة تَبُوک با پيامبر خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- همراه بودم و شبي نزديک پيامبر مرکب مي‌راندم و به جايي بنام اَخضَر رسيده بوديم. در آن هنگام خوابِ سبکي گاه مراه مي‌گرفت و من مي‌کوشيدم خود را بيدار نگاه دارم و مرکبِ من به مرکبِ پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- نزديک شده بود و اين نزديکي مرا نگران مي‌کرد و بيم داشتم آسيبي به پاي پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- که در رکاب بود برسد از اين‌رو کوشيدم تا مرکب خود را از پيامبر دور کنم تا اينکه ناگهان در ميان راه و هنگام شب خواب بر ديدگان من چيره شد و مرکب من به مرکب پيامبر و پاي آن حضرت بر خورد کرد و من از خواب بيدار نشدم مگر آنکه شنيدم پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- گفت: اوه! گفتم: اي پيامبر خدا براي من آموزش بخواه پيامبر فرمود: حرکت کن و از من دربارة گروهي از بني غفار که عقب مانده و در اين سفر نيامده بودند شروع به پرسش کرد». 

ببينيد پيامبر بزرگوار چگونه غفلت أبي رُهم را ناديده گرفته و او را به سخني ديگر سرگرم کرده تا شرمندگي وي ادامه نيابد و سپس ملاحظه کنيد که قلم خيانتگر نويسندة 23 سال بر سر اين گزارش چه آورده و تا چه اندازه آن را دگرگون ساخته است! 

آري پيامبر گرامي اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- بيش از همه به وحي الهي ايمان داشت و فرمان حق را بموقع اجراء مي‌گذاشت. مگر خداوند به او دستور نداده بود که: 

)خُذْ الْعَفْوَ وَأْمُرْ بِالْعُرْفِ وَأَعْرِضْ عَنْ الْجَاهِلِينَ ( (اعراف: 199)

«عفو (پيشه) گير و به نيکي فرمان ده و از نادانان روي بگردان».

مگر خداوند از: 

)وَالْكَاظِمِينَ الْغَيْظَ وَالْعَافِينَ عَنْ النَّاسِ ( (آل عمران: 134).

«کساني که خشم خود را فرو مي‌خورند و مردم را عفو مي‌کنند».

تمجيد نکرده بود؟ بنابراين چگونه پيامبر بزرگواري که خوي قرآني داشت و بقول همسرش عائشه: کانَ خُلقُهُ القُرآنَ، از اين تعاليم سر باز مي‌زد؟! 

در همان صحيح بخاري که نويسندة 23 سال به گزارش‌هايش اعتماد و استناد مي‌کند آمده است: 

«عَن ابنِ مَسعودٍ رضي الله عنه قالَ: قَسَمَ رَسولُ الله صلى الله عليه وسلم قِسمَةً فَقالَ رَجُلٌ مِنَ الأَنصار: وَاللهِ ما أَرادَ مُحَمَّدٌ بِهذا وَجهَ اللهِ فَأَتَيتُ رَسولَ الله -صلى الله عليه وآله وسلم- فَأَخبَرتُهُ فَتَمَعَّرَ وَجهُهُ وَقالَ رَحِمَ اللهُ موسي لَقَد أوذِي بِأَکثَرَ مِن هذا فَصَبَرَ». (صحيح بخاري، الجزء الثامن، صفحة 22) 

يعني: «از عبدالله بن مسعود – خدايش از او خشنود باد – گزارش شده که پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- مالي را (ميان يارانش) تقسيم کرد، مردي از انصار گفت: سوگند بخدا که محمّد در اين کار خشنودي خدا را نخواست! ابن مسعود آورده که من به سوي پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- آمدم و او را از اين سخن با خبر کردم، چهرة آن حضرت( از خشم ) دگرگون شد با وجود اين گفت:خداوند، موسي -عليه السلام- را رحمت کند او بيش از اينها مورد آزار قرار گرفت ولي صبر کرد»! و اين همان پيامبر گرانقدري است که باز بنابر روايت بخاري فرمود: 

«لَيسَ الشَّديدُ بِالصُّرعَةِ إِنَّما الشَّديدُ الَّذي يملِکُ نَفسَهُ عِندَ الغَضَب». (صحيح بخاري، الجزء الثامن، صفحة 34) 

يعني: «نيرومند (حقيقي) کسي نيست که در کشتي مردم را بر زمين افکند، نيرومند آن کسي است که بهنگام خشم، خوددار بوده و بر خويشتن مسلّط باشد». 

گذشت‌هايي که پيامبر اکرم -صلى الله عليه وآله وسلم- در طول زندگي از خود نشان داده آنقدر فراوان است که نمي‌دانيم کداميک را در اينجا بياوريم. عفو زني يهودي که آهنگ مسموم کردن آن حضرت را داشت. عفو گروهي که بهنگام گذشتن پيامبر از «جبل التنعيم» قصد جان آن حضرت را کردند. عفو کسي که با شمشير آخته بر سر پيامبر که در خواب بود آمد. عفو و آزادي چهار هزار نفر از اسيران جنگ «حُنَين». عفو عمومي مردم مکّه پس از فتح[6] و.... 

آيا نويسندة 23 سال نزد وجدان خود شرمنده نشده از اينکه بچنين بزرگمردي تهمت زده و او را مانند جبّاران تاريخ، معرّفي کرده است؟! 

سيره‌نويس امين! دوباره مي‌نويسد: 

[آثار بشر بودن و دچار ضعف‌هاي آن شدن همه جا در احوال پيغمبر مشهود است (!!) پس از شکت اُحُد و قتل حمزه بن عبدالمطلب، وحشي حبشي دماغ و گوش او را بريد و هند زن ابوسفيان سينة او را شکافت و جگرش را بيرون آورد و جويد تا آنجا که پيغمبر از مشاهدة جسد مثله شدة حمزه چنان در خشم خود که انتقام جويانه فرياد زد: بخدا پنجاه تن از قريش را مثله خواهم کرد. خود اين قضيه و نظائر آن خشونت روح و کينه‌جوئي اعراب (!!) را نشان مي‌دهد که حتّي زني متشخّص سينة کشته‌اي را شکافته جگر او را در آوَرَد و بجَوَد و چون غذاي خوشمزه‌اي نبوده است بيرون اندازد] (صفحة 109 از کتاب 23 سال). 

آيا خيانت بالاتر از اين مي‌شود که کسي در صدد برآيد تا زندگي‌نامة برجسته‌ترين مرد عالم را (به اعتراف خودش)[7] بنويسد آنگاه رويدادها را نيمه تمام نقل کند و از اين رهگذر به نتيجه‌گيري‌هاي نادرست و ناستوده برسد؟! معناي اين کار آنست که او به برجسته‌ترين انسان روي زمين خيانت ورزيده بنابراين از خيانت بديگران چه باکي دارد؟! 

تاريخ گواهي مي‌دهد که پيامبر خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- پس از اينکه ملاحظه کرد کفّار با جسد عمويش حمزه و ديگر يارانش[8] آن رفتا ناشايسته را انجام دادند گفتا من اين کار را تلافي خواهم کرد و کشته‌هاي آنان را مثله مي‌کنم ولي بزودي از اين کار صرف‌نظر کرد و سرانجام وحشي (قاتل حمزه) را بخشود و از گناه هند جگرخوار نيز در گذشت با اينکه اگر اجساد کفّار را قطعه قطعه مي‌کرد از عدالت بيرون نرفته بود زيرا اين کار در برابر رفتار کافران، مقابله بمثل بود. با وجود اين پيامبر گرامي -صلى الله عليه وآله وسلم- مثله را شايسته نديد تا آنجا که بگزارش علي -عليه السلام- فرمود: 

«إياکُم والُمثلَةَ وَلَو بِالکَلبِ العَقُور». (نهج البلاغه، وصيت به حسنين -عليه السلام-) يعني: «از مثله کردن بپرهيزيد هر چند نسبت به سگ گزنده باشد»