 فاطمة زهرا -عليها السلام- سفارش نمود: يا فاطمه بنت محمد! أنقذي نفسک من النار فإني والله ما أملک لکم من الله شيئاً = اي فاطمه دختر محمّد، تو خود را از آتش نجات ده که سوگند بخدا من در برابر خدا کاري برايتان نتوانم کرد!. (طبري سُنّي در تفسير خود، ذيل آية214 سورة شعراء، چاپ مصر).

و احاديث بسيار ديگر از اين نمونه، که ذکر همة آنها در اينجا ميسّر نيست و در کُتب حديث به فراواني يافت مي‌شوند. آيا راويان اين احاديث چه کساني جز علماي مسلمين بوده‌اند؟ و آيا چنين روايت‌کنندگاني، پيامبر را به صفات خدايي متّصف کرده‌اند؟ً

شايد گفته شود که ما امروز بسياري از مسلمانان را مي‌بينيم که دربارة پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- و امامان خود از اندازه در مي‌گذرند و سخنان غلوّآميز مي‌گويند و اوصافي به آنان نسبت مي‌دهند که به صفات کبريايي مي‌ماند!

پاسخ آنست که همة مسلمين چنين نيستند و در گذشته نيز بر اين طريقه نبوده‌اند، اين قبيل انديشه‌ها در دورانهاي اخير ميان گروههايي راه يافته است چنانکه برخي از مشاهير اماميه به اين حقيقت اشاره کرده‌اند، از جمله «ممقاني» صاحب کتاب: «تنقيح المقال في أحوال الرّجال» که از مهمترين کتب رجال اخير شيعة اماميه بشمار مي‌آيد مي‌نويسد: «إن أکثر ما يعد اليوم من ضروريات المذهب في أوصاف الأئمة عليهم السلام کان القول به معدوداً في العهد السابق من الغلو»!. (تنقيح المقال، المجلّد الأوّل، صفحة 212، چاپ سنگي) يعني: «بيشتر أوصاف ائمّه عليهم السّلام که امروز از ضروريات مذهب شمرده مي‌شود در روزگار گذشته اعتقاد به آنها غلوّ به شمار مي‌آمده است»!

به عنوان نمونه، درميان گروهي از معاصران چنان شهرت دارد که امامان – عليهم السّلام – از احوال عموم خلق باخبرند و از اعمالشان آگاهي دارند و برخي از مردم را به زيارت مرقد خود مي‌طلبند! ولي نزديک به هشت قرن پيش، يکي از دانشمندان برجستة اماميه به نام «شيخ عبدالجليل قزويني رازي» کتابي تصنيف کرده که آنرا «نقض مثالب النواصب في نقض بعض فضائح الروافض» نام نهاده است، در اين کتاب که حدود سال 560 هجري نگاشته شده مي‌نويسد: «مصطفي با جلالت و رفعتِ درجة نبوّت، در مسجد مدينه با آنکه زنده بود نمي‌دانست که در بازارها چه مي‌کنند و أحوالهاي ديگر تا جبرئيل نيامدي و معلوم نکردي ندانستي، پس أئمّه که درجة انبياء ندارند و در خاک خراسان و بغداد و حجاز و کربلاء خُفته‌اند و از قيد حيات برفته، چگونه دانند که احوال جهانيان بر چه حدّ است؟ اين معني هم از عقل و هم از شرع بيگانه، و جماعتي حشويان که پيش از اين خود را بر اين طائفه بسته‌اند، اين معني گفته‌اند بحمدالله از ايشان بسي نماند و اصوليان شيعه از ايشان و از چنين دعاوي تبرّي کرده‌اند». (النقض، چاپ تهران، به کوشش جلال‌الدّين محدّث، صفحة 304 به بعد).

آري، عقايد اصيل مذهب شيعة اماميه را در دورانهايي که به روزگار ائمّه – عليهم السّلام – نزديکتر بودند و بامذاق ايشان آشنايي بيشتري داشتند، بايد يافت نه در ادواري که فاصلة زماني و أحاديث آنچناني! گروهي را به خروج از حدّ اعتدال افکنده و به پيمودن راه حشويان و أخباريها کشيده است، بويژه که اسلوب فلسفي و عرفاني را در تفسير متون ديني نيز دخالت داده‌اند و از اين راه به مبالغه و غلوّ در افتاده‌اند و البته علماي معتدل و محقّق در ميان اين فرقه از روزگاران کهن تاکنون بوده و هستند.

به هر حال عموم مسلمانان را درگذشته و حال در شمار غُلاه آوردن، خود غلوّي ناروا و زشت شمرده مي‌شود و براي کسانيکه مخصوصاً داعية علمي دارند زشت‌تر و نارواتر است.
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- تأليف محمّد بن اسماعيل بخاري، متوّفّي در سال 256 هجري قمري.
[2]- پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- به گونه‌اي مطلق از غيب باخبر نبود ولي به حکم نبوّت و وحي، أخباري را درباره آينده دريافت مي‌کرد که در قرآن مجيد و احاديث صحيح آمده است و ما در همين کتاب بخشي از آنها را نشان داده‌ايم و البته غيب مطلق را تنها خدا مي‌داند و پيامبر جز مواردي که به او وحي شده بود راهي به غيب نداشت.
[3]- به صفحه 272 فهرست «ابن النّديم»، چاپ مصر، مطبعة الإستقامة رجوع شود.
[4]- به صفحة 324 فهرست «ابن النّديم»، چاپ مصر، مطبعة الإستقامة رجوع شود.
[5]- به «تاريخ بغداد» اثر «خطيب بغدادي» (6: 38) رجوع شود.
[6]- اين عبارت، در کتاب «خلاصة الأقوال في أحوال الرّجال» دربارهء «محمد بن جمهور» آمده است و در کتب «رجال» با اين قبيل تعبيرات مکرّر برخورد مي‌کنيم.پيامبر و کشف مَغيبات!

از اين پس، سيره‌نگار بي‌نام و نشان! دربارة اينکه پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- چيزي از اسرار نهان را نمي‌دانسته است بخيال خود، داد سخن مي‌دهد و از قرآن گواه مي‌آورد و مي‌نويسد:
[آية 50 سورة انعام در جواب کساني که از پيغمبر معجزه مي‌خواستند اين مطلب را به شکل صريح بيان مي‌کند: 

)قُلْ لا أَقُولُ لَكُمْ عِندِي خَزَائِنُ اللَّهِ وَلا أَعْلَمُ الْغَيْبَ وَلا أَقُولُ لَكُمْ إِنِّي مَلَكٌ إِنْ أَتَّبِعُ إِلاَّ مَا يُوحَى إِلَيَّ ( (انعام: 50).

«اي محمّد به آنها بگو من نمي‌گويم گنج‌هاي خداوند نزد من است و از غيب خبري دارم يا اينکه فرشته‌ام من تابع الهام ضمير و رسانيدن وحي هستم[1]».

در آية 188 سورة اعراف مي‌فرمايد: 

)قُلْ لا أَمْلِكُ لِنَفْسِي نَفْعًا وَلا ضَرًّا إِلاَّ مَا شَاءَ اللَّهُ وَلَوْ كُنتُ أَعْلَمُ الْغَيْبَ لَاسْتَكْثَرْتُ مِنْ الْخَيْرِ وَمَا مَسَّنِي السُّوءُ إِنْ أَنَا إِلا نَذِيرٌ وَبَشِيرٌ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ( (اعراف: 188).

«اي محمد بآنها بگو من سود و زياني در اين امر ندارم(!!) مگر آنچه خدا بخواهد. اگر غيب مي‌دانستم هم جلب خير مي‌کردم و هم بدي را از خويش دفع مي‌ساختم. من جز داعي حق براي مؤمنين نيستم».

اين آيه نيز جواب مشرکان است که مي‌گفتند اگر راست مي‌گوئي و با عالم غيب سر و کار داري چرا در مقام تجارت و سود بردن نيستي؟ آيات قرآني در اين باب صريح و روشن است و احاديث و مندرجات سيره‌هاي معتبر همه مؤيد اين است که پيغمبر داعية عصمت و کشف مغيبات نداشت]. (صفحة 102) 

چيزي که در اين روزگار بسيار مرسوم شده آنست که گروهي از خاورشناسان غربي و اسلام‌شناسان وطني! يکي دو آيه از قرآن کريم را دستاويز انديشه‌هاي خود مي‌سازند و از بقية آياتي که در آن زمينه آمده است صرفنظر مي‌کنند! با اينکه قرآن شريف گاهي به يک مسئله از ابعاد گوناگون نگريسته و براي فهم تمام مسئله بايد همة ابعاد آن را در قرآن بررسي کرد و نظر جامع و فراگير قرآني را دربارة آن فهميد. 

موضوع «آگاهي از غيب» يکي از همين مباحث شمرده مي‌شود که ماية سوء استفادة بسياري قرار گرفته است. دسته‌اي پنداشته‌اند که پيامبر اکرم (و حتّي امامان) بمحض آنکه بخواهند از اسرار غيب آگاهي يابند حجاب‌ها و موانع بکنار مي‌رود و ايشان بر اسرار مزبور 