ا که تو بر خوي بزرگي استواري».

پس علم و اخلاق در اين مقام از توابع وحي شمرده مي‌شوند و پيامبري که در «دانش دين» از پيروانش کمتر بداند و در «اخلاق وزين» از تربيت شدگانش فرو ماند اساساً وجود نداشته است! 

امّا قصد نويسندة 23 سال از اين مقدّمه چيني آنست که به خيال خود! شخصيت ممتاز پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- را از رسالت او جدا سازد و فضائل والاي آن حضرت را انکار کند تا از اين راه آراء اهل غلو را باطل سازد! و اين همان لغزشي است که در آغاز فصل، بدان اشاره کرديم که اهل تقصير، راهنماي غلاه نتوانند بود و انديشة باطل را با باطل ديگري نمي‌تواند اصلاح کرد. 

در اينجا نويسندة 23 از قول علماي اهل سنّت به آيه‌اي استشهاد مي‌کند که بنابر مفاد آية شريفه پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- پيش از وحي، معلومات قرآني و اطّلاعات ديني نداشته است چنانکه مي‌نويسد: 

[و در اين مورد به آيات قرآن استناد مي‌کردند: 

)وَكَذَلِكَ أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ رُوحًا مِنْ أَمْرِنَا مَا كُنْتَ تَدْرِي مَا الْكِتَابُ وَلا الإِيمَانُ وَلَكِنْ جَعَلْنَاهُ نُورًا نَهْدِي بِهِ مَنْ نَشَاءُ مِنْ عِبَادِنَا...(

 (شوري: 52).

«ما به تو  وحي رسانيديم و قبل از آن، از کتاب و ايمان اطّلاعي نداشتي. بوسيلة قرآن هر يک از بندگان را که بخواهيم هدايت مي‌کنيم».]

(صفحة 102) 

البته: اين، سخن حق است و در درستي آن ترديد نداريم چيزي که هست به نويسندة 23 سال مي‌گوييم اگر تو نيز چون علماي اهل سنت اين حقيقت را پذيرفته‌اي پس چگونه در فصول پيشين از کتاب خود، پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- را مردي دانشور معرّفي کرده‌اي که در پي تحصيل علم بر آمده و با علماي اهل کتاب در ارتباط بوده و معلومات قرآني خود را از ورقة بن نوفل آموخته است؟! اين قبول و انکار و ردّ و اقرار، نشان مي‌دهد که سخنانت هيچ پايه و مايه‌اي ندارد و جز غرض‌ورزي و هوي‌پرستي ره‌بجايي نبرده‌اي و در مقامي که مي‌خواهي با غاليان روي مخالفت نشان دهي از آية کريمة )مَا كُنْتَ تَدْرِي مَا الْكِتَابُ وَلا الإِيمَانُ( سخن مي‌گويي! و چون قصد معاندت با نبوّت داري از معلومات فراواني که پيامبر تحصيل کرده بود، بدروغ دم مي‌زني. 

)وَقَدْ خَابَ مَنْ افْتَرَى ( (طه: 6).

وانگهي اين اعتقاد، به علماي قديم اهل سنّت اختصاص ندارد. علماي قديم اماميه[4] نيز بر اين عقيده بوده‌اند و در کتب و آثار خود بدان تصريح کرده‌اند چنانکه شيخ ابو جعفر طوسي (متوفّي در سال 460 ه‍. ق.) در تفسير مشهور خود «التبيان في تفسير القرآن» ذيل آية 52 از سورة شوري مي‌نويسد: 

)مَا كُنْتَ تَدْرِي مَا الْكِتَابُ وَلا الإِيمَانُ ( (شوري: 52).

يعني: «ما کُنتَ قَبلَ البَعثِ تَدري ما الکِتابُ و لا ما الإيمانُ قَبلَ البُلُوغ».

«معناي آيه اينست که: (اي پيامبر) پيش از بعثت تو نمي‌دانستي که کتاب چيست و قبل از بلوغ نيز خبر از ايمان نداشتي».

و همچنين شيخ طَبرسي (متوفي به سال 548 ه‍.ق.) در تفسير مجمع البيان في تفسير القرآن» مي‌گويد: 

«ما کُنتَ تَدري يا مُحَمَّدُ قَبلَ الوَحي الکتابَ ولا الإيمانَ أي وما القرآنُ ولا الشّرائِعُ ومعالِمُ الإيمان». 

يعني: «تو اي محمّد پيش از وحي، نمي‌دانستي کتاب و ايمان چيست؟ يعني از قرآن و احکام دين و نشانه‌هاي ايمان آگاه نبودي». 

و در «اصول کافي» اثر شيخ کليني رازي (متوفي به سال 328 ه‍.ق» آمده است: 

«عَن أَبي حَمزَةَ قالَ:قالَ لي أبو عبدِالله الصّادق -عليه السلام- أي شَيءٍ بِقَولِ أَصحابُکُم في هذه الآيةِ أَيقِرّونَ أَنَّهُ کانَ في حالٍ لا يدري ما الکتابُ ولا الإيمانُ؟ فقلتُ: لا أَدري جُعِلتُ فِداکَ ما يقولُونَ! فَقالَ لي: بَلي قَد کانَ في حالٍ لا يدري ما الکتابُ ولا الإيمانُ حَتّي بَعَثَ اللهُ تَعالي الرّوحَ الَّتي ذَکَرَ في الکِتابِ فَلَمّا أَوحاها إلَيهِ عَلّمَ بِها العلمَ والفهمَ». (الأصول من الکافي، الجزء الأول، صفحة 274) 

يعني: ابو حمزه گويد امام صادق -عليه السلام- از من پرسيد ياران شما دربارة اين آيه چه مي‌گويند؟ آيا اقرار مي‌کنند پيامبر در حالي بود که نمي‌دانست کتاب و ايمان چيست؟ گفتم: فدايت شوم نمي‌دانم در اين باره چه مي‌گويند!؟ گفت: آري، پيامبر در حالي بود که نمي‌دانست کتاب و ايمان چيست تا اينکه خداوند آن روحي را که در کتاب ياد کرده به سوي او فرستاده و چون بوسيلة آن روح به او وحي کرد دانش و فهم را به وي آموخت». 

چنانکه ملاحظه مي‌شود قدماي شيعه نيز بر اين باور بوده‌اند و با اهل سنّت در اين موضوع اختلاف نداشتند پس اگر غلوّ و مبالغه‌اي دربارة رسول اکرم -صلى الله عليه وآله وسلم- رفته از جايي ديگر ناشي شده و از متأخّران سر زده است و روشن است که در کارِ «اسلام‌شناسي» هر چند به گذشته باز گرديم و به سرچشمة اسلام نزديکتر شويم با آراء و آثار اصيل‌تري برخورد مي‌کنيم و اين بر خلافِ کارهاي علمي است که هر چند پيش رويم و گام به جلو نهيم با افکار دقيق‌تر و استوارتري روبرو خواهيم شد. پس، اسلام راستين را از سلف صالح بايد گرفت و بعبارت ديگر بايد ملاحظه کرد تا در صدرِ اسلام چه خبر بوده نه آنکه فلان محدّث و روضه‌خوان در قرن ما چه مي‌گويند؟! 
-------------------------------------------------------------------------------
[1]- و با ترازوي مستقيم بسنجيد. 
[2]- خداوند بهتر از هر کس مي‌داند که رسالت خويش را در کجا نهد (به چه کسي عطا کند)؟ 
[3]- بخشش‌هاي آفريدگار باندازه لياقت آفريدگان است. 
[4]- و همچنين علماي زيديه. انکار خصائص بشري در پيامبر!

نويسندة کتاب «بيست و سه سال» به دنبال سخنان گذشتة خود مي‌نويسد:
[مسلمين نيز به تاريخ حقيقي روي نياورده و پيوسته کوشيده‌اند از وي يک وجود خيالي، وجودي مافوق بشر و نوعي خدا در لباس يک انسان بسازند و غالباً خصايص ذات بشري او را ناديده گرفته‌اند و در اين کار حتّي رابطة علّت و معلول را که أصل عالم حيات است به چيزي نشمرده و به همة آنها صورت خرق عادت داده‌اند]. (23 سال، صفحة 6). 

اينگونه مطلق‌گرايي و ادّعاي اينکه: (مسلمين ... پيوسته کوشيده‌اند ... الخ) جز ماية ملامت براي نويسندة «بيست و سه سال» اثري ببار نخواهد آورد، زيرا خود وي در صفحة 107 از کتابش اعترافش مي‌کند که: 

[محمّد عبدالله السّمان در کتاب محمّد رسول بشر مي‌نويسد: محمّد -صلى الله عليه وآله وسلم- چون انبياء ديگر بشر بود، مانند ساير آدميان متولّد شد زندگي کرد و مُرد، شؤون رسالت او را از حدود بشريت خارج نکرد]. باز خود نويسندة «بيست و سه سال» در صفحة 107 و 108 گزارش مي‌دهد که: 

[محمّد عزّت دروزه، نويسندة فلسطيني ... با کمال تأسّف اعتراف مي‌کند که «غُلاه» مسلمين چون قسطلاني راه کج در پيش گرفته و به مبالغاتي دست زده‌اند که ابداً با نصوص قرآن کريم سازگار نيست و حتّي در احاديث معتبر موثوق صدر اسلام نشاني از آنها نمي‌يابيم ... نويسندة روشنفکر مسلمان اضافه مي‌کند که: مطابق نصوص قرآن همة انبياء، بشرهاي عاديند که حقتعالي آنها را