َّهِ جَهْدَ أَيْمَانِهِمْ لَئِنْ جَاءَتْهُمْ آيَةٌ لَيُؤْمِنُنَّ بِهَا قُلْ إِنَّمَا الآيَاتُ عِنْدَ اللَّهِ وَمَا يُشْعِرُكُمْ أَنَّهَا إِذَا جَاءَتْ لا يُؤْمِنُونَ * وَنُقَلِّبُ أَفْئِدَتَهُمْ وَأَبْصَارَهُمْ كَمَا لَمْ يُؤْمِنُوا بِهِ أَوَّلَ مَرَّةٍ وَنَذَرُهُمْ فِي طُغْيَانِهِمْ يَعْمَهُونَ * وَلَوْ أَنَّنَا نَزَّلْنَا(!!)ِ إِلَيْهِمْ الْمَلائِكَةَ وَكَلَّمَهُمْ الْمَوْتَى  وَحَشَرْنَا عَلَيْهِمْ  كُلَّ شَيْءٍ  قُبُلاً مَا كَانُوا لِيُؤْمِنُوا  إِلاَّ أَنْ يَشَاءَ اللَّهُ وَلَكِنَّ أَكْثَرَهُمْ يَجْهَلُونَ( (آيات 109- 110و111 ).

مفهوم آيه چنين است که مشرکان به خدا سوگند ياد کردند که اگر آيتي ظاهر سازد (يکي از تقاضاهاي آنها انجام شود) ايمان مي‌آورند. اي محمّد به آنها بگو آيات نزد خداوند است (يعني در دست من نيست) مي‌دانيد اگر آياتي هم ظاهر سازم باز ايمان نمي‌آورند آنها را در گمراهي خود باقي بگذاريم. اگر از آسمان فرشته نازل شود و اگر مردگان به سخن آيند و همة امور خارق العاده را در برابر آنها نهيم باز ايمان نخواهند آورد مگر اينکه خدا بخواهد امّا اغلب آنها نمي‌دانند]. (صفحة 72-73) 

در اينجا يادآوري چند نکته لازمست: 

نخست آنکه: نويسندة دقيق! بر طبق معمول، آية قرآن را نادرست نقل مي‌کند و عبارت: (ولو أنّنا نزّلنا ....) را بصورت: (و لو أنزلنا ...) مي‌آورد. 

دوّم آنکه: سيره‌نويس امين! آيات شريفه را مغلوط و ناقص، ترجمه مي‌کند (تا مقصود خود را به خوانندة ناشي! تحميل کند) مثلاً جملة )كَمَا لَمْ يُؤْمِنُوا بِهِ أَوَّلَ مَرَّةٍ(: (چنانکه بار اوّل، بدان ايمان نياوردند) که عبارت حسّاسي است اساساً در ترجمة نويسنده ديده نمي‌شود! 

سوّم آنکه: برداشت و نتيجه‌گيري نويسنده از اين آيات، نادرست است زيرا او به استناد آيات مزبور چنين وانمود مي‌کند که پيامبر اسلام کمترين معجزه‌اي به مشرکان نشان نداده بود و در عين حال در کنه روح خود عقيده داشت که اگر خداوند تفضّلي کند و آيتي ظاهر فرمايد، همة منکران مات و مبهوت شده ايمان مي‌آورند!! و اين هر دو ادّعا باطل است زيرا اوّلاً در ضمن همين آيات مي‌خوانيم: )أَنَّهَا إِذَا جَاءَتْ لا يُؤْمِنُونَ ... كَمَا لَمْ يُؤْمِنُوا بِهِ أَوَّلَ مَرَّةٍ وَنَذَرُهُمْ فِي طُغْيَانِهِمْ يَعْمَهُونَ( يعني: «چون معجزات بيايد، آنها ايمان نمي‌آورند ... چنانکه بار نخستين بآن ايمان نياوردند» و از اينجا معلوم مي‌شود که يکبار معجزه‌اي ديده بودند ولي به قرآن ايمان نياوردند و از اين‌رو مي‌فرمايد: بار دوّم نيز ايمان نخواهند آورد. بنابراين، قرآن مجيد در اينجا شاهد و گواه مي‌آورد (نه آنکه بدون دليل، از اجابت دعوت مشرکان بگريزد)! قرآن مي‌گويد: روحية «ناباوري» بر اين مشرکان چيره شده و دلها و ديدگان ايشان از مطالبه و مشاهدة حقيقت منصرف گشته است )وَنُقَلِّبُ أَفْئِدَتَهُمْ وَأَبْصَارَهُمْ( از اين‌رو هر آيتي براي آنها بياوريم، ايمان نخواهند آورد چنانکه بار اوّل، آياتي را به ايشان ارائه کرديم و نپذيرفتند. 

اين شيوة پاسخ دادن، بشکل‌هاي گوناگون در قرآن کريم تکرار شده است و تا کسي از «اسلوب مناظره در قرآن» آگاهي نداشته باشد چنانکه بايد و شايد اهميت آن را در نمي‌يابد، مثلاً در سورة قصص مي‌فرمايد: 

)فَلَمَّا جَاءَهُمْ الْحَقُّ مِنْ عِنْدِنَا قَالُوا لَوْلا أُوتِيَ مِثْلَ مَا أُوتِيَ مُوسَى أَوَلَمْ يَكْفُرُوا بِمَا أُوتِيَ مُوسَى مِنْ قَبْلُ قَالُوا سِحْرَانِ تَظَاهَرَا وَقَالُوا إِنَّا بِكُلٍّ كَافِرُونَ( (قصص: 48).

«هنگامي که حق از نزد ما به سوي ايشان آمد، گفتند: چرا مانند آنچه به موسي داده شده به او داده نشد؟ آيا نه اينست که آنچه را در گذشته به موسي داده شد انکار کردند؟ گفتند هر دو (الواح موسي و قرآن محمد) جادو است که يکديگر را تقويت کرده و ما هر دو را منکريم»!.

در اينجا به طوري که ملاحظه مي‌شود قرآن کريم مشرکان مکّه را محاکمه مي‌کند و نشان مي‌دهد که آنان از يک سو اعتراض داشتند چرا پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- مانند موسي -عليه السلام- با الواحِ معجزه‌آسا ظهور نکرده است؟! و از سوي ديگر، آئين موسي -عليه السلام- را باور نداشته و او را جادوگر مي‌شمردند و الواح وي را سحر مي‌خواندند! بنابراين، اگر پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- هم با همان نشانه بسوي ايشان مي‌آمد، او را نيز جادوگر مي‌شمردند پس، آوردن الواح چه لزومي داشت؟! 

اساساً هدف اصلي و کار مهم انبياء تربيت مردم و هدايت روح و فکر آنها است و معجزات نيز مقدمة همين مهم بشمار مي‌رود تا از اين رهگذر، به پيامبران راستين اعتماد شود و تعاليم آنان مقبول و معمول گردد. در اينجا قرآن کريم دقيقاً نيز همان هدف اصلي را تعقيب مي‌کند و نشان مي‌دهد که مردمِ لجوج و بيمار دل، بجاي معجزه‌طلبي بايد در پي اصلاحِ دل و ديدة خود بر آيند تا بتوانند چهرة حقيقت را مشاهده کنند و راست و دروغ را از يکديگر تميز دهند و گرنه: «معجزه‌ها و هشدارها براي مردم که در صدد ايمان به حقيقت نيستند سودي نمي‌بخشد» 

)وَمَا تُغْنِي الآيَاتُ وَالنُّذُرُ عَنْ قَوْمٍ لاَ يُؤْمِنُونَ (  (يونس: 101)

در اين روزگار نيز که بعلّت توسعة ابزار زندگي بسياري از مردم، معنا و حقيقت و هدف زندگي را گم کرده‌اند و سرگرم بلکه گرفتار ابزارهاي مادّي شده‌اند و کمتر به حيات معنوي و رشد ديني و اخلاقي رغبت نشان مي‌دهند انتظار مي‌رود که فرزانگان و نويسندگان، دعوت انبياء را از اين ديدگاه بنگرند که تعاليم ايشان چگونه مي‌تواند به زندگاني بشر، معنا و روح و هدف ببخشد و در ترّقي معنوي و اجتماعي انسان و نجات او از اسارت ابزار و اسباب مؤثّر افتد؟ آري، معجزة آموزش‌هاي پيامبران را در اين مقام بايد جست و از اين‌رو قرآن کريم مي‌فرمايد: 

)قُلْ فَأْتُوا بِكِتَابٍ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ هُوَ أَهْدَى مِنْهُمَا أَتَّبِعْهُ إِنْ كُنتُمْ صَادِقِينَ( (قصص: 49).

«بگو اگر راست مي‌گوييد کتابي از سوي خدا هدايت کننده‌تر از (تورات و سپس قرآن) بياوريد، من آن را پيروي کنم».

حقاً که وسعتِ نظر قرآن تا چه اندازه است و تنگ نظري نويسندة 23 سال تا بکجا است که در اين روزگار وانَفسا! ما را سرگرم بحث از معجزه و بود و نبودِ آن در گذشته مي‌کند و تعاليم حياتبخش اسلام و معجزة جاويدي چون قرآن را ناديده مي‌گيرد بلکه اينجانب بايد استغفار کنم و از خداوند آمرزش بخواهم که ميان قرآنِ والاي او و سخن پريشان اين نويسنده، به مقايسه پرداختم بقول شاعر عرب: 
ألم تر أن السَّيفَ ينقَصُ قدره
 إذا قيلَ أنَّ السّيفَ خيرٌ من العَصا؟
نديدي که از ارجِ شمشير کاست
 هر آن کس که گويد فزون از عصا است؟![1]

ثانياً: آنچه نويسندة 23 آورده مبني بر اينکه، [در کنه روح خود پيغمبر اين آرزو را برانگيخت که کاش خدا تفضّل مي‌کرد و يکي از تقاضاهاي مشرکان را در باب اعجاز و تأييد رسالت م