اضي بوده است چنانکه مي‌فرمايد: 

)فَلَنُوَلِّيَنَّكَ قِبْلَةً تَرْضَاهَا ( (بقره: 144).

«پس تو را به سوي قبله‌اي مي‌گردانيم که از آن راضي و خشنودي».

در اينجا رضايت پيامبر از تغيير قبله فاش شده و اين مي‌توانست دستاويز مخالفان قرار گيرد و ادّعا کنند که تمايلات وي در اين کار دخالت داشته است نه امر الهي! ولي پيامبر راستين، اين معنا را کتمان نکرد. 

هنگامي که فرزند پيامبر يعني «ابراهيم» در کودکي وفات يافت، مرگ وي با «گرفتن خورشيد» مقارن افتاد، گروهي گفتند: خورشيد بخاطر مرگ پسر پيامبر گرفته است! امّا آن حضرت برخاست و خطبه‌اي خواند و گفت: «إن الشّمس والقَمر آيتانِ من آياتِ اللهِ، لا يخسِفانِ لِمَوتِ أَحدٍ ولا لِحَياتهِ فَإِذا رَأيتُم ذلکَ فَافزَعُوا إلي ذِکرِ اللهِ عزَّوجَلَّ والصَّلوةِ» (تاريخ يعقوبي، المجلّد الثاني، صفحة 87 و طبقات ابن سعد، القسم الأول، صفحة 91 و الاستيعاب، اثر ابن عبدالبّر الجزء الأوّل، صفحة 58). 

يعني: «خورشيد و ماه دو نشانه از نشانه‌هاي خدايند که نه بخاطر مرگ کسي مي‌گيرند و نه براي زندگي وي، پس چون کسوف و خسوف را ملاحظه کرديد از راه فروتني، خداي بزرگ را ياد کنيد و نماز گزاريد». 

ترديد نيست که اگر پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- حتي دروغ مصلحت‌‌آميز را مطلقاً جايز مي‌شمرد از اين حادثه بنفع خويش بهره‌برداري مي‌کرد و براي آنکه اعتماد مردم را بيشتر جلب کند سخن يارانش را تأييد مي‌نمود. 

در فتح مکّه، عثمان بن عفّان برادر رضاعي خود را که خيانت بزرگي کرده و مهدور الدّم بود به نزد رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- آورد؛ عثمان دربارة عفو او با پيامبر سخن مي‌گفت و آن حضرت مدّتي خاموش بود، سرانجام پيامبر اکرم -صلى الله عليه وآله وسلم- برادر عثمان (عبدالله بن سعد بن أبي سرح) را بخشود. ياران پيامبر گفتند: يا رسول الله! اگر مي‌خواستي که او به کيفر خويش رسد جا داشت (با چشم) اشاره‌اي مي‌فرمودي! پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- پاسخ داد: «إنّ النّبي لا يقتُلُ بِالإشارَة»! و به تعبير واقدي، آن حضرت فرمود: «إنّ النّبي لا يومِضُ»! يعني: «پيامبر، با اشاره و چشمک زدن دستور قتل نمي‌دهد»! (المغازي اثر واقدي، صفحة 332 و تاريخ طبري الجزء الثالث، صفحه 59 و سيرة ابن هشام، القسم الثاني، صفحة 4098) واقدي پس از عبارت مذکور مي‌نويسد: «کأنَّهُ يري ذلکَ غَدراً» «گويي پيامبر اين کار را مکر و حيله‌اي مي‌شمرد» آري، پيامبر خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- باندازة يک اشاره نمي‌خواست از راستي فاصله بگيرد و به فريب نزديک شود آيا چنين نفس پاکيزه و روح مطهّري را مي‌توان دروغگو و فريبکار شمرد؟! اين است که مي‌بينيم امروز برجسته‌ترين خاورشناسان دنيا (از راست وچپ)! به صداقت پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- اعتراف دارند جز آنکه ادّعا مي‌کنند: پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- به اشتباه، خود را رسول خدا مي‌شمرده و گمان مي‌کرده به او وحي مي‌رسد و بهمين دليل است که گلدزيهر با همة ناباوريش چنانکه در جزء نخستين آورديم مي‌نويسد: 

«اين تعاليم (در روح محمّد) وحي الهي شمرده شد و او از سر اخلاص به يقين رسيد که وي بمنزلة ابزاري براي اين وحي است»[7] و يا پطروشفسکي، شرق‌شناس روسي مي‌گويد: 

«چيزي که فهم و درک آن به مراتب دشوارتر شمرده مي‌شود اينست که چگونه (محمّد) معتقد شد که پيامبر است و خداوند وي را مانند ديگر پيامبران عهد عتيق، برگزيده و رسالت و إحياي کيش قديمي ابراهيم يعني توحيد را به عهدة او محوّل کرده است» (اسلام در ايران، اثر پطروشفسکي، صفحة 25) 

آري! جناب خاورشناس، ترديد ندارد که پيامبر اسلام به رسالت خود از سوي خدا ايمان داشته ولي تعجّب مي‌کند که آن حضرت چگونه به اين باور و ايمان رسيده است؟ (بزودي به پاسخ اين مسئله، اشاره‌اي مي‌کنيم) 

بنظر ما اين شرق‌شناسان با مشرکان قديم همرأي و هم انديشه‌اند! و تحفة تازه‌اي نياورده‌اند، زيرا ابوجهل! هم به پيامبر اکرم -صلى الله عليه وآله وسلم- مي‌گفت: «إنَّنا لا نُکَذِّبُکَ، وما أنتَ فينا بِمُکَذِّبٍ ولکن نُکَذِّبُ بِما جِئتَ بِهِ»! 

يعني: «ما ترا تکذيب نمي‌کنيم و تو در ميان ما دروغگو بشمار نمي‌آيي، امّا پيامي را که آورده‌اي تکذيب مي‌کنيم»! و قرآن کريم به همين سخن اشاره مي‌کند، آنجا که مي‌فرمايد: 

)فَإِنَّهُمْ لا يُكَذِّبُونَكَ وَلَكِنَّ الظَّالِمِينَ بِآيَاتِ اللَّهِ يَجْحَدُونَ ( (انعام: 33)

«آنان ترا دروغگو نمي‌شمارند ولي ستمگران در برابر آيات خدا عناد مي‌ورزند»!.

طبري در تاريخش آورده – و ديگر مورّخان نيز گزارش کرده‌اند – که پيامبر اسلام در مکّه بر بلندي «صفا» رفت و فرياد کرد: «يا صباحاه»[8]! قريش بدور او گرد آمدند و پرسيدند چه اتّفاقي افتاده است؟ پيامبر فرمود: اگر من خبر دهم که در دامنة اين تپّه، سپاهي بر ضدّ شما فراهم آمده‌اند، آيا قبول مي‌کنيد؟ گفتند: 

«ما جَرَّبنا عليکَ کِذباً»! يعني: «ما تاکنون هيچ دروغي از تو نشنيده‌ايم» پيامبر گفت: «پس من شما را از عذابي سخت که در پيش داريد بيم مي‌دهم» ابن سعد در «طبقات» مي‌افزايد که پيامبر فرمود: «خداوند به من فرمان داده تا شما را که نزيکترين خويشاوندانم هستيد بيم دهم و من هيچ نفعي را در دنيا و آخرت برايتان تضمين نمي‌کنم مگر آنکه بگوييد: لا اله الا الله»! ابو لهب فرياد زد: «هلاکت بر تو باد! آيا ما را براي همين سخنان، اينجا گرد آورده‌اي».؟! (تاريخ طبري، الجزء الثّاني، صفحة 319 و طبقات ابن سعد، القسم الأوّل، صفحة 133 و ديگران) 

آري، ريشة تمام اين انکارها يکي است و آن تمايل به «مادّيگري» و عادت به نظام ظاهري دنيا است! أبو لهب مکّي، گلدزيهر اطريشي، پطروشفسکي روسي و 23 سال نويس ايراني! همگي طرز فکر مادّي دارند و از اين‌رو وحي و نبوّت را نمي‌پذيرند (اگر چه برخي از ايشان مايل نباشند به اين امر اعتراف کنند و مثلاً خود را يهودي مي‌نمايند)! 

ما از اين شرق‌شناسان مي‌پرسيم اين همه تفاوت ميان آيات قرآن و کلمات ديگر پيامبر (چه حديث و چه سخنان ديگر) از کجا پيدا شده است؟ 

ما مي‌پرسيم: حالت وحي چه بوده که سبک تازه و معلومات نوين به پيامبر مي‌بخشيده است؟! 

ما مي‌پرسيم: نظام عددي و پيشگوييهاي شگفت قرآن از کجا سرچشمه گرفته است؟! 

ما پرسش‌هاي گوناگون ديگر – از اين قبيل – داريم که خاورشناسان نامسلمان! از پاسخ دادن به آنها معذورند! زيرا همانند نويسندة 23 سال سخني مي‌گويند که هرگز با عقل و علم سازش ندارد! آيا هيچ خردمندي، از ايشان مي‌پذيرد که بلاغت عجيب و معارف عميق و نظام عددي و اخبار غيبي و ديگر امتيازات قرآن، اثر بيماري و خيال‌پردازي و اختلال در قوّة مخيله باشد؟ آيا پيامبر مسلمين مانند بيماران، 23 سال گرفتار اوهام و خيالات بوده است و با اين همه توانسته دست بچنان تحوّل عظيمي در عالم بزند؟ آخر علم و انصاف شما کجا رفت؟! 

پطروشفسکي در حيرت فرو رفته و مي‌پرسد: پيامب