اآگاهي در کار حديث و سيره وي را به خطا افکنده است باز هم از سرزنش او نمي‌توانيم خودداري کنيم زيرا بقول أبو الفتح بُستي: 

فَإن لَم تَجِد قَولاً سَديداً تَقولُهُ
  
 فَصَمتُکَ عَن غَيرِ السِّدادِ سِدادُ
 
و بقول سعدي شيرازي: 

چون نداري کمال و فضل آن به
  
 که زبان در دهان نگه‌داري؟

با وجود آن همه مباحث رنگارنگ! چه لزومي داشته که نويسنده‌اي ناآگاه در اين فن خطير وارد شود و مقدّسات اصيل ميليون‌ها مسلمان را دستخوش بي‌حرمتي قرار دهد؟! آيا اين کار شرط عقل و نمايندة انصاف و دليل بي‌غرضي است؟! 

نويسنده در همين فصل براي تقويت خبر عائشه و تأييد روانکاوي‌هاي خود! بگزارش ديگري دست آويخته و مي‌نويسد: 

[خبر معتبر (!!) ديگري در اين باب هست که اين فرض (!!) و تحليل را موجّه مي‌سازد و آن اينست که محمّد به خديجه گفت: «جائني (!!) وأنا نائم بنمط من الدّيباج فيه کتاب فقال: إقرأ وهبت (!!) من نومي فکأنّما کتب في قلبي کتاباً» - او (فرشته) در حالي که من خواب بودم کتابي را که در پارچه‌اي از ديبا پيچيده بود براي من آورد و به من گفت بخوان. از خواب جستم و گوئي در قلبم کتابي نقش بست].! (صفحة 44 کتاب) پيش از هر سخني، اين نکته را يادآور مي‌شوم که حديث مورد بحث از مراسيل «عُبَيد بن عُمَير» است که آن را براي «عُروة بن زُبير» بازگو کرده و پيش از اين، دربارة اعتبار احاديث مرسل بقدر کافي سخن گفتيم. نويسندة 23 سال همين حديث نامعتبر را نيز بصورتي نيمه تمام و مغلوط آورده است [در اصل حديث، بجاي: جائني (فجائني جبرئيل) و بجاي: هبت (هببت) آمده است]. 

اين خبر که بدست جناب سيره‌نويس تقطيع شده، نه تنها گزارش عائشه را تأييد نمي‌کند بلکه برخلاف آن نيز گواهي مي‌دهد! زيرا خبر مذکور مي‌گويد که پيامبر در حالت رؤيا! فرشتة وحي را ديده است، با آنکه روايت امّ المؤمنين عائشه از رؤيت پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- در بيداري سخن بميان مي‌آورد! و اگر پيامبر رؤيايي ديده و در خواب، فشاري احساس کرده بود بديهي است با بيدار شدن از خواب، اثر آن رؤيا زائل مي‌گرديد و کار بدانجا نمي‌کشيد که بگزارش عائشه، پيامبر اکرم -صلى الله عليه وآله وسلم- بر جان خود بترسد و (خَشيتُ عَلي نَفسي) بگويد! و خديجه -عليها السلام- پيامبر را تسلّي دهد! و براي تحقيق و مشورت بنزد ورقه بن نوفل رود! آيا همة اين ماجراها که در خبر عائشه آمده براي رؤيايي بود که حديث عُبَيد بن عُمَير از آن حکايت مي‌کند؟! رؤياي وحشت‌آور، امري طبيعي است که هزاران انسان با آن روبرو شده و مي‌شوند و حادثه‌اي غير طبيعي شمرده نمي‌شود تا اين پيامدها را داشته‌ باشد بويژه براي شخصيتي شجاع و روحي پر توان آن هم در سنّ چهل سالگي! 

پس روايت تازه با گزارش عائشه موافق نيست چنانکه با مفاد قرآن کريم و گزارش ديگر صحابه که از نزول پيک وحي در بيداري خبر دادند نيز مخالفت دارد و سيره‌نويس جديد هنوز معناي توافق دو خبر را با يکديگر نمي‌داند و خبر مخالف را موافق مي‌پندارد! چنين ناپخته‌اي اگر جسارت ورزيده و در احوال روحي خاتم پيامبران و بر گزيدة جهانيان مي‌نويسد: 

[خستگي يک روز پر از تفکّر و تأمّل او را به خواب خلسه مانندي مي‌افکند (!!) و در اين حالت خلسه و استرخاء آرزوهاي نهفته (!!) ظاهر مي‌شود و عظمت کار و اقدام او را به وحشت مي‌اندازد]! (صفحة 44 از کتاب) حقاً کافي است که از سوي پيامبر بزرگوار -صلى الله عليه وآله وسلم- بگوييم: 

وَإِذا أَتتکَ مَذَمَّتي مِن ناقِصٍ
  
 فَهِي الشَّهادَةُ لي بِأَني کامِلُ!
 
گر عيب مرا ز ناقصي بشنيدي
  
 البتّه نشاني ز کمالم ديدي![1]اين خام انديشان مغرور، وحي مقدّس الهي و رسالت عظيم پيامبران را با احوال نافرجام خود، آن هم در کنار منقل وافور! قياس مي‌کنند و آن را «خَلسه» و «إستِرخاء» يعني سستي و بي‌حالي! مي‌پندارند و کار پاکان عالم را قياس از دل ناپاک خود مي‌گيرند! و نمي‌انديشيند و نمي‌بينند که وحي محمّدي چهارده قرن است آفاق حکمت و معرفت را زير ساية خود گرفته و فرهنگ عظيم و گسترده و شکوهمندي پديد آورده است که هزاران دانشمند اسلامي و غير اسلامي از چشمة جوشان آن يعني «قرآن کريم و سنّت مطهّر نبوي» بهره مي‌برند و سيرآب مي‌شوند و به تأثير اسلام در علم و فرهنگ و تمدّن جهان اعتراف دارند، آيا همة اين برکات، مولود خواب و خلسه و ناشي از خستگي روزانه بوده است؟! زهي ناداني و بي‌انصافي! 

خود نويسندة 23 سال بحکم «دروغگويي و کم حافظگي»! در صفحة 312 از کتابش مي‌نويسد: 

[پيدايش، رشد و نموّ، انتشار و تسلّط اسلام يکي از حوادث بي‌نظير تاريخ است]. 

آيا مردم خردمند بخود اجازه مي‌دهند که «بي‌نظيرترين حوادث تاريخ» را معلول اشتباهي ناشي از خوابزدگي! بشمار آورند؟! و آيا کسي که چنين نسبتي را پذيرفته، خود به خواب فرو نرفته و رؤياي آشفته نديده است؟! 

نويسنده، بعنوان آخرين تحليل روانشناسانه و علمي! مي‌نويسد: 

[اين حالت براي اشخاصي که دو نحو زندگي دارند: يکي زندگاني عادي و ديگر زندگاني در آفاق مجهول و نيم تاريک روح پر از اشباح خود، اتّفاق مي‌افتد].! (صفحة 44 کتاب) 

کسي نمي‌داند که «اشباح»! آن هم در حالت «خلسه و استرخاء»! چگونه توانسته‌اند کسي را که نه از حکماء و علماء شمرده مي‌شد، نه از جملة معلّمان و مربيان بود، نه سخنوري و شاعري مي‌کرد، نه به قضا و دادرسي اشتغال داشت، نه قانونگذار و سياستمدار بشمار مي‌آمد، نه فرمانده جنگ و زمامدار جامعه بود، نه نظام معيشت مردم را بدست داشت .... تبديل به انساني کنند سرشار از حکمت قرآني، و فنون تربيتي، و قدرت سخنوري، و تميز قضائي، و امتياز قانونگذاري، و ابتکار سياسي، و هنر نظامي، و برنامة معيشتي که آئين او قرن‌ها بر باطن و ظاهر خلق، حکومت کود و مدت‌هاي دراز سرزمين‌هاي پهناور را اداره نمايد.....؟! 

اگر بپذيريم که پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- در عمق روح خود استعداد فرا گرفتن همة اين امتيازات را داشته بايد قبول کنيم که عاملي مثبت و خلاق لازم بوده تا اين استعدادهاي نهان را بمرحلة فعليت و ظهور برساند نه اشباح پنداري! آيا اشباح رؤيايي! آن بيان بي‌سابقه و معاني لطيف قرآني را به او آموخته‌اند و مخالفان اسلام را از آوردن کتابي همانند قرآن ناتوان ساخته‌اند؟! 

آيا اشباح خيالي! آن پيشگويي‌هاي صحيح قرآني را به پيامبر القاء کرده‌اند؟![2]

آيا اشباح پنداري! معجزاتي را که در غزاوت صدر اسلام رخ مي داد بنفع پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- ترتيب داده‌اند؟![3] 

آري، تاريخ کساني را بما معرّفي مي‌کند که مي‌پنداشتند از سوي ارواح مقدّس مورد خطاب واقع مي‌شوند و از آنها مأموريت مي‌گيرند ولي در حقيقت چنين نبوده و فقط خيال مي‌کردند! امّا اين عدّه با پيامبران خدا و برگزيدگان الهي از چند جهت تفاوت اساسي داشتند. 

اوّل آنکه: افراد مزبور چون به عدم تعادل در نيروي «مخيله» مبتلا بودند در حقيقت، افرادي بيمار گونه محسوب مي‌شدند از اين‌رو «خيال‌پردز