أبي طلحة ما عليه سرج في عنقه سيف فقال: لم تراعوا وقال للفرس: وجدناه بحرا وإنّه لبحر»!. (الوفا بأحوال المصطفي، اثر ابن جوزي، چاپ مصر، صفحة 443).

يعني: «رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- بهترين و دليرترين و بخشنده‌ترين مردم بود. روزي صداي ترسناکي در مدينه شنيده شد مردم از خانه‌ها بيرون ريختند و به سويي که صدا از آنجا برخاست روان گشتند در ميان راه با رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- روبرو شدند که زودتر از ايشان براي خبرگيري از آن صدا رفته بود و بر اسب عريان و بدون‌ زيني که به ابي‌طلحه تعلّق داشت نشسته و بر گردنش شمشيري آويخته بود. مردم را دلداري مي‌داد که اعتناء نکنيد! و (شايد براي آنکه اذهان را از موضوع منصرف کند) دربارة اسب ابي‌طلحه مي‌گفت: اين اسب را چون دريايي يافتم، او دريايي (موج زن) است»![4].

و امّا در تواضع و فروتني، پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- نمونه‌اي کامل و سرمشقي جامع بود. از ابي‌أمامه رسيده است که گفت: «خرج علينا رسول الله صلى الله عليه وسلم متوکئاً علي عصا فقمنا له فقال: لا تقوموا کما تقوم الأعاجم يعظم بعضهم بعضاً». (الشّفاء، الجزء الأوّل، صفحة 131)

يعني: «پيامبر خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- در حالي که عصايي به دست داشت بر ما وارد شد همگي (به احترام آن حضرت) از جاي برخاستيم! فرمود: مانند مردم غيرعرب که براي بزرگداشت يکديگر از جاي برمي‌خيزند (در برابر من) بلند نشويد». انس گويد: «لم يکن شخص أحب إليهم من رسول الله صلى الله عليه وسلم وکانوا إذا رأوه لم يقوموا له لما يعرفون من کراهيته لذلک» (مکارم الأخلاق طبرسي، چاپ تهران، صفحة 14) يعني: «هيچکس نزد ياران پيامبر از آن حضرت محبوبتر نبود با وجود اين چون او را مي‌ديدند براي وي از جاي برنمي‌خاستند زيرا که مي‌دانستند اين کار را نمي‌پسندد»!.

پيامبر با مساکين همنشين مي‌شد و دعوت غلامان را مي‌پذيرفت و از فقراء ديدن مي‌کرد و از انس بن مالک رسيده است که گفت: 

«إن امرأة کان في عقلها شيء جاءته فقالت: إن لي إليک حاجة قال: أجلسي يا أم فلان في أي طرق المدينة شئت، أجلس إليک حتي أقضي حاجتک قال: فجلست فجلس النبي صلى الله عليه وسلم إليها حتي فرغت من حاجتها». (الشّفاء، الجزءالأوّل، صفحة 131، الوفا بأحوال المصطفي، صفحة 437).

يعني «زني که اندکي سبک عقل بود به نزد پيامبر آمد و گفت: مرا به تو نيازي است، پيامبر فرمود: اي مادر فلانکس (نام پسرش را ياد کرد) در هر کدام از راهگذارهاي مدينه که مي‌خواهي بنشين تا من نيز با تو بنشينم و حاجتت را روا دارم. انس گويد: آن زن به زمين نشست و پيامبر خدا نيز در کنار او برخاک جلوس کرد تا از نيازش فراغت يافت». 

پيامبر از غلوّ و مبالغه در حق خود، مسلمانان را بر حذر مي‌داشت، روزي فرمود: «لا تُطروني کما أطرت النصاري بن مريم فإنما أنا عبد فقولوا عبدالله ورسوله». (صحيح بخاري، الجزء الرّابع، صفحة 204 چاپ مصر)

يعني: «دربارة من مبالغه نکنيد چنانکه مسيحيان در حقّ فرزند مريم از حدّ درگذشتند. جز اين نيست که من بنده‌اي هستم، بنابراين بگوييد: بندة خدا و فرستادة او».

از ابن عبّاس گزارش شده که گفت: «کان رسول الله -صلى الله عليه وآله وسلم- يجلس علي الأرض ويأکل علي الأرض ويعتقل الشاة ويجيب دعوة المملوک». (مکارم الأخلاق طبرسي، صفحة 14)

يعني: «رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- متواضعانه بر زمين مي‌نشست و روي زمين غذا مي‌خورد و گوسپندان را بدست خود مي‌دوشيد و دعوت غلامان را مي‌پذيرفت».

و از ابن مسعود آمده است که گفت: «أتي النّبي -صلى الله عليه وآله وسلم- رجل يکلمه فأرعد! فقال هون عليک فلست بملک إنما أنا ابن أمراة کانت تأکل القديد»!. (الشفاء، الجزء الاول، صفحة 133 و مکارم الأخلاق، صفحة 14)

يعني: «مردي به حضور پيامبر آمد و از هيبت آن حضرت به لرزه درآمد! پيامبر فرمود: آسوده باش من شاه نيستم! من فرزند زني هستم که گوشت خشکيده مي‌خورد»!.

از أنس بن مالک رسيده است که گفت: «إن رسول الله -صلى الله عليه وآله وسلم- مر علي صبيان فسلم عليهم». (مکارم الأخلاق، صفحة 14، والوفا باحوال المصطفي، صفحة 438)

يعني: «رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- بر کودکان مي‌گذشت و به ايشان سلام مي‌کرد».

و از ابي‌هريره آمده است که گفت: براي خريدن جامه‌اي به همراه پيامبر به بازار رفتيم، مرد جامه‌فروش خواست تا دست پيامبر را ببوسد پيامبر دست خود را کشيد و فرمود: «هذا تفعله الأعاجم بملوکها ولست بملک إنما أنا رجل منکم»!.

يعني: «اين کاري است که عجم‌ها با پادشاهان خود مي‌کنند و من شاه نيستم، من مردي از خودتان هستم»! ابوهريره گويد: من خواستم جامة پيامبر را بجاي آن حضرت، حمل کنم (تا رعايت تشريفات شده باشد)!! فرمود: 

«صاحب الشييء أحق بشيئه أن يحمله». (الشفاء، الجزء الأوّل، صفحة 133) يعني: «مالک هر چيزي سزاوارتر است که خودش آنرا حمل کند»!.

امّا زهد پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- چنان بود که با وجود آنهمه اموال و غنائمي که در اختيار داشت بقول عائشه: «ما شبع رسول الله صلى الله عليه وسلم ثلاثة أيام تباعا من خبز حتي مضي لسبيله» يعني: «رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- سه روز در پي يکديگر از نان سير نشد تا آنکه از دنيا برفت» و هنگام رحلت، از دينار و درهم و گوسفند و شتر، هيچ از خود بجاي نگذاشت زيرا همه را در راه خدا به مستمندان مي‌داد چنانکه عائشه گفت: «ما ترک رسول الله صلى الله عليه وسلم دينارا ولا درهما ولا شاة ولا بعيرا». (الشفاء الجزء الأوّل، صفحة 141)

امّا عدالت پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- گزارش آن زينت‌بخش کتب سيره و تاريخ است و همواره ماية افتخار مسلمين خواهد بود و رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- در اجراي عدالت پافشاري غريبي داشت تا آنجا که نوشته‌اند: 

«کان يعدّل صفوف أصحابه يوم بدر وفي يده قدح يعدّل به القوم، فمر بسوّاد بن غزية وهو نائي من الصف، فطعن في بطنه بالقدَح وقال: استو يا سوّاد! فقال: يا رسول الله! أوجعتني وقد بعثک الله بالحقّ فأقدِني! فکشف رسول الله صلى الله عليه وسلم عن بطنه وقال: استقد يا سوّاد! فعانقه سوّاد وقبَّل بطنه فقال الرّسول: ما حملک علي هذا يا سوّاد؟ قال: يا رسول الله! حضر ما تري، فلم آمن القتل فأردت أن يکون آخر العهد بک أن يمس جلدي جلدک فدعا له رسول الله بخير». (من اخلاق النبي، چاپ مصر، صفحة 97، سيرة ابن هشام القسم، الاول صفحة 626 و تاريخ طبري، الجزء الثاني، صفحه 446) يعني: «پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- صفوف يارانش را در روز بدر مرتّب مي‌کرد و در دستش ترکه‌اي بود که با آن گروهش را در خطّ واحدي نظم مي‌داد، در آن هنگام از مقابل سوّاد بن غزيه گذر کرد که از صف منحرف شده بود، پيامبر با ترکه‌اي که در دست داشت به شکم او زد و گفت: اي سوّاد راست بايست! سوّاد گفت: اي رسول خدا مرا به درد آوردي با آنکه خدا تو را به حق فرستاده است پس اجازه قصاصم ده! پيامبر شکم خود را عريان نمود و گفت: قصاص کن!

سوّاد، پيامبر را در آغوش گرفت 