ريم به سؤال ما چنين پاسخ مي‌دهد: 

)يُضِلُّ بِهِ كَثِيرًا وَيَهْدِي بِهِ كَثِيرًا وَمَا يُضِلُّ بِهِ إِلاَّ الْفَاسِقِينَ * الَّذِينَ يَنقُضُونَ عَهْدَ اللَّهِ مِنْ بَعْدِ مِيثَاقِهِ وَيَقْطَعُونَ مَا أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ يُوصَلَ وَيُفْسِدُونَ فِي الأَرْضِ أُوْلَئِكَ هُمْ الْخَاسِرُونَ( (بقره: 26-27).

«(خدا) بسياري را با آن (قرآن) گمراه مي‌کند و بسياري ديگر را هدايت مي‌کند و جز فاسقان، هيچکس را بدان گمراه نمي‌کند. کساني که عهد خدا را پس از محکم‌ساختن آن مي‌شکنند و رشته‌اي را که خدا به پيوستن آن فرمان داده مي‌گسلند و در زمين به فساد مي‌پردازند، آنها همان زيانکارانند».

پس معلوم شد که از اين آيات کريمه، مفهوم «جبر» برنمي‌آيد و حق تعالي بدون جرم و تقصير از کسي سلب توفيق و نعمت نمي‌کند و جز پيمان‌شکنان و تباهکاران هيچ کس از هدايت خداوند دور و محروم نمي‌شود و به گمراهي نمي‌افتد.

آيات شريفة ذيل اين معني را تصديق و تأييد مي‌کنند: 

)وَيُضِلُّ اللَّهُ الظَّالِمِينَ ( (ابراهيم: 27).

«و خدا، ظالمان را گمراه مي‌کند».

)يُضِلُّ اللَّهُ مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ مُرْتَابٌ ( (غافر: 34).

«خدا کسي را که تجاوزگر باشد گمراه مي‌کند».

)كَذَلِكَ يُضِلُّ اللَّهُ الْكَافِرِينَ ( (غافر: 74).

«خدا اينچنين حق‌پوشان[5] را گمراه مي‌کند».

و نيز آيات ديگر، همين معنا را در شکل عمومي و اجتماعي آن بدينصورت بازگو مي‌نمايند.

)إِنَّ اللَّهَ لا يُغَيِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا مَا بِأَنفُسِهِمْ ( (الرعد: 11).

«خداوند آنچه را که به قومي تعلّق دارد دگرگون نمي‌کند تا اينکه آنها نفسانيات (يعني نيات و انديشه‌ها و اعتقادات و اخلاق) خود را تغيير دهند».

)ذَلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ لَمْ يَكُ مُغَيِّرًا نِعْمَةً أَنْعَمَهَا عَلَى قَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا مَا بِأَنفُسِهِمْ ( (الأنفال: 53).

«و اين از آنروست که خداوند هيچ نعمتي را که به قومي بخشيده دگرگون نمي‌سازد تا اينکه آنها نفسانيات خويش را تغيير دهند».

امّا سوّمين آيه‌اي که سيره‌نويس ناشي! بر عقيدة «جبر» گواه آورده يعني )وَلَوْ شِئْنَا لآتَيْنَا كُلَّ نَفْسٍ هُدَاهَا( کاملاً در مفهوم ضدّ جبر به کار رفته است! زيرا مفاد آية کريمه اين است که: اگر مي‌خواستيم هر کسي را از هدايت برخورد مي‌کرديم ولي نخواستيم همه را به اجبار بر راه راست وا داريم!

و اين معني را قرآن مجيد در مواضع ديگر نيز ياد کرده است، چنانکه مي‌فرمايد: 

)وَلَوْ شَاءَ رَبُّكَ لآمَنَ مَنْ فِي الأَرْضِ كُلُّهُمْ جَمِيعًا أَفَأَنْتَ تُكْرِهُ النَّاسَ حَتَّى يَكُونُوا مُؤْمِنِينَ ( (يونس: 99).

«اگر خداوندت مي‌خواست همة اهل زمين ايمان مي‌آوردند، آيا تو مردم را مجبور مي‌کني تا مؤمن شوند»؟!.

و نيز مي‌فرمايد: 

)إِنْ نَشَأْ نُنَزِّلْ عَلَيْهِمْ مِنْ السَّمَاءِ آيَةً فَظَلَّتْ أَعْنَاقُهُمْ لَهَا خَاضِعِينَ(  (شعراء: 4).

«اگر بخواهيم از آسمان نشانه‌اي فرو مي‌فرستيم که همة ايشان در برابر آن گردن خم کنند»!.

آري خداوند توانايي دارد که مردم را با جبر و قدرت به ايمان بکشاند ولي مشيتِ أعلاي او بر اين کار تعلّق نگرفته است و انبياء – عليهم السّلام – را با کتاب هدايت به سوي خلق فرستاده تا خود، راه را برگزينند و در قرآن مجيد مي‌فرمايد: 

)إِنَّا أَنْزَلْنَا عَلَيْكَ الْكِتَابَ لِلنَّاسِ بِالْحَقِّ فَمَنْ اهْتَدَى فَلِنَفْسِهِ وَمَنْ ضَلَّ فَإِنَّمَا يَضِلُّ عَلَيْهَا وَمَا أَنْتَ عَلَيْهِمْ بِوَكِيلٍ ( (الزمر: 41).

«ما اين کتاب را به حقّ براي مردم بر تو نازل کرديم پس، هر کس که هدايت يابد به سود خود او است و هر کس که گمراه شود تنها به زيان خودش خواهد بود و تو وکيل مردم نيستي»!. (يعني ضامن سود و زيان آنها نخواهي بود).

پس قدر مسلّم اينکه، عقيده به «جبر مطلق» با مفاد آيات قرآن انطباق ندارد و از اين جهت نيز شبهة سير‌ه‌نويس ناشي! در ضرورت بعثت انبياء وارد نيست.
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- به قول مولوي در دفتر اوّل مثنوي معنوي: 
يک مثال اي دل، پي فرقي بيار
 تا بداني جبر را از اختيار
دست کان لرزان بود از ارتعاش
 وانکه دستي را تو لرزاني زجاش
هر دو جنبش آفريدة حق، شناس
 ليک نتوان کرد اين با آن قياس
زين پشيماني که لرزانيديش 
 چون پشيمان نيست مَرد مرتعش
مرتعش را کسي پشيمان ديده‌اي
 بر چنين جبري چه برچسبيده‌اي؟!
[2]- انسان نصيبي ندارد جز آنچه که برايش کوشش کرد.
*- شعر از حافظ است.
[3]- در اين گفتار براي کسي که اهل دل باشد يا گوش به قرآن فرا دهد وحضور در معناي آن يابد البته مايه بيداري است.
[4]- مقصود از «قوم ظالم» کساني هستند که بندگي هواي نفس را برگزيده‌اند و خداوند آنها را (نه نفس‌شکنان را) از هدايت خود محروم کرده است؛ چنانکه مي‌فرمايد: )وَمَنْ أَضَلُّ مِمَّنْ اتَّبَعَ هَوَاهُ بِغَيْرِ هُدًى مِنْ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ ( (القصص: 50) پس اگر نويسنده 23 سال به چند آيه پيش از آيه مورد نظرش در سوره قصص نظر افکنده بود مي‌ديد که شرط تعلّق مشيت خداوند در همانجا آمده است ولي کجا است ديده بينا؟!
[5]- کفر در لغت به معني پوشيدن است (کفر: أي ستر) و کافر کسي است که حق‌پوشي مي‌کند و با حقّ به ستيز و عناد برمي‌خيزد، گواه ما از قرآن مجيد نيز اين آيه شريفه است: )وَمَا يَجْحَدُ بِآيَاتِنَا إِلاَّ الْكَافِرُونَ( (عنکبوت: 47) يعني: «هيچکس جز کافران در برابر آيات ما جحد و عناد نمي‌ورزد» و البته اين معنا با «ضال = گمراه» تفاوت دارد، چه بسا گمراهاني که به محض برخورد با برهان حق، راه  هدايت پيش گيرند. بنابراين هر کافري، گمراه است ولي هر گمراهي کافر نيست و به اصطلاح منطقي نسبت «عموم و خصوص مطلق» ميان آندو برقرار است.حدوث يا قدم جهان؟

سيره‌نويس تازه! مي‌کوشد تا به هر صورت و از هر راه که در نظرش جلوه کند نبوّت انبياء را انکار نمايد! گاهي در وادي «جبر» گام مي‌نهد و منکر تأثير تربيت در انسان مي‌شود و زماني راه عناد در برابر حق تعالي را پيش مي‌گيرد و به دستاويز شبهاتي که بحث از آنها موجب شرمساري عقل! است وجود آفريدگار متعال را قابل اثبات نمي‌پندارد! و از رؤيت همة شواهد عقلي و آيات عيني، خويشتن را محروم نشان مي‌دهد و ماجراي خفّاش و آفتاب را به ياد مي‌آورد!

آري در حقيقت ريشة انکار او و همفکرانش را در همين جا بايد يافت که به قول قرآن حکيم: 

)وَمَا قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ إِذْ قَالُوا مَا أَنزَلَ اللَّهُ عَلَى بَشَرٍ مِنْ شَيْءٍ ((أنعام: 91).

«خدا را چنانکه سزاوار اوست نشناختند که به نفي نبوّت پرداختند و ادّعا کردند که هيچ وحي و خبري بر هيچ بشري از سوي خدا نرسيده است»!.

اينک بنگريم نويسنده‌اي که تاکنون با لحن اهل ايمان از خداي جهان سخن مي‌گفت دربارة خداشناسي چه ادّعاي تازه‌اي ساز کرده است؟ وي در پي سخنان گذاشته‌اش مي‌نويسد: 

[اث