ئن ديگري براي فرارسيدن به اين هدف وجود دارد و آن اينست که قادر متعال همه را خوب بيافريند]. صفحة 32 کتاب).

بايد توجّه داشت از ظاهر سخن نويسنده چنين برمي‌آيد که انبياء – عليهم السلام – از سوي خدا فرستاده‌ شده‌اند ولي چون از ارسال آنها نتيجة مطلوب حاصل نگرديده لذا نويسنده پيشنهاد مي‌کند که خداوند همة مردم را نيکو سرشت بيافريند! ولي بي‌ترديد مقصود أصلي او چنين نيست و أساساً قبول ندارد که انبياء – عليهم السّلام – فرستادگان خدايند و اين موضوع را بنابر عقيده و رأي پيروان أنبياء -عليهم السلام- اظهار داشته تا به اصطلاح منطقي «تالي فاسِد» عقيدة ايشان را نشان دهد. امّا با اينکه سالها در نويسندگي تجربه اندوخته، انصافاً در أداي مطلب کوتاهي ورزيده است و سخنش وافي به مقصود براي عموم نيست چنانکه مقصودش، مقرون به صحّت نزد اهل فکرت نمي‌باشد! و پرواضح است که در نظر متشرّعين غرض از فرستادن رسولان، آن نبوده که عموم مردم بالإجبار دعوت ايشان را بپذرند و ناچار به تعاليم آنها گردن نهند تا اگر اين غرض حاصل نيامد نويسنده راه ديگري را پيشنهاد کند! بلکه غرض آن بوده که مردم آزادانه قبول دعوت کنند؛ چنانکه در قرآن مجيد مي‌خوانيم: 

(وَقُلْ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكُمْ فَمَنْ شَاءَ فَلْيُؤْمِنْ وَمَنْ شَاءَ فَلْيَكْفُرْ )
(کهف: 29).

«بگو اين حق از سوي خداوند شما است، پس هر کس خواهد ايمان آورد و هر کس خواهد انکار کند».

با توجه به اين اصل، البتّه انتظار مي‌رود که گروهي دعوت انبياء را پذيرفته و گروهي نپذيرند (ولي حجّت بر ايشان تمام مي شود و راه عذر قطع مي‌گردد) پس متشرّعين در انتظار آن نبودند که همة مردم ناگزير ايمان آورند تا با کفر عدّه‌اي در انديشه روند که بايد راه خدا جز اين باشد!

آري، نويسنده بي‌نام و نشان! به نمايندگي از ديگران! دربارة بعثت پيامبران تصوّر واهي و نادرستي در ذهن مي‌سازد و سپس با شجاعت تمام به نقض و ابرام آن مي‌پردازد! در حاليکه «خانه از پاي‌بست ويران است»! و «خشت اوّل چون نهد معمار کج، تا ثريا مي‌رود ديوار کج»! کداميک از ارباب ديانت ادّعا کرده‌اند که پيامبران براي اين هدف فرستاده‌ شده‌اند تا عموم مردم چه بخواهند و چه نخواهند! به مقام ايمان و عصمت نائل آيند؟! در کدام کتاب اين دعوي به ميان آمده است تا نويسنده مدّعي شود که چون اين غرض محقق نگشته پس خوب بود خداوند همة خلق را مؤمن مي‌آفريد و بي‌گناه مي‌رويانيد؟! يعني آدمي با از دست‌دادن حُريت اراده و فکر، به منزلة خربزة شيرين اصفهان و پستة خوش‌طعم دامغان مي‌گشت!!

من نمي‌دانم اين نويسنده و هم مسلکان وي از آزادي فکر و اراده، چه زياني ديده‌اند که يکسره از نعمت «جبر مطلق»! سخن مي‌گويند؟! آيا جز اين است که آدمي ترقّيات معنوي خود را در ساية نعمت بزرگ آزادي به دست آورده است؟

به نظر من اعمال پسنديدة نيکان از آنرو داراي ارزش متعالي مي‌باشد که قدرت ترک نيکي از ايشان سلب نشده است اگر ايمان و تقوي و فداکاري و ايثار مانند روييدن موي و دفع ادرار! ضروري بود هيچ امتيازي بر آنها مترتب نبود! و نويسندة بي‌نام و نشان! و همفکران ايشان چنين عالمي را مي‌پسندند!

اساساً اين توقّع کاملاً بيجا است که آدمي قبول داشته باشد خداوند در او شعور و اراده آفريده و قدرت انتخاب به او بخشيده، آنگاه پيامبران را فرستاده است تا وي را به جاي دعوت به نيکي، مجبور به پيروي از نيکي کنند! چنين کاري نقض غرض به شمار مي‌رود و حکمت الهي بر آن تعلّق نمي‌گيرد، پس راهي به از اين نبوده و نيست که قادر متعال همچنان که انسان را مختار آفريده پيامبران را نيز براي ارشاد او (و نه تحميل ديانت براو) برانگيزد تا هر کس لياقت و شايستگي نشان داد مشمول هدايت الهي شود و به «سعادت اختياري» نائل آيد و هر کس لايق اين مقام نبود به سويي ديگر رود چنانکه در قرآن مجيد آمده است: 

)إنّا هَدَيناهُ السَّبيلَ إمّا شاکِراً وَ إمّا کَفُوراً( (دهر: 3).

«ما به انسان راه را نشان داديم يا سپاسگزار و يا کفران پيشه است»!.

سيره‌نويس در پي سخنان گذشته چنين مي‌گويد: 

[متشرّعين در برابر اين ملاحظه جوابي حاضر دارند که: دنيا دار امتحان است، بايد خوب از بد متمايز شود (ليميز الخبيث من الطيب). فرستادن انبياء نوعي اتمام حجّت است تا هر که از دستور آنها پيروي کرد به بهشت رود و آنکه سرباز زد به سزاي کردار بد خويش برد. منکران اصل نبوّت گويند: اين سخن عاميانه است، امتحان براي چه؟ آيا خداوند مي‌خواهد بندگان را امتحان کند؟ اين سخن غلط است، خداوند از سراير و مکنونات بندگان آگاهتر از خود بندگان است]!. (صفحة 32 و 33 کتاب)

آنچه از اهل شرع در اينجا نقل کرده که: «دنيادار امتحان است» سخني کاملاً متين و استوار و عميق است. اساساً بدون امتحانات الهيه، حقيقت و گوهر انسان بروز و ظهور پيدا نمي‌کند و از قوّه به فعل نمي‌پيوندد و تشخّص و تمايز نمي‌يابد و حکمت آفرينش دربارة انسان متحقّق نمي‌شود و تضادّ نيروهاي دروني و بيروني توجيه نمي‌گردند و بسياري از مسائل بزرگ انساني بي جواب مي‌مانند! و شرح اين مختصر و تفصيل اين مجمل به کتابي بزرگ نياز دارد و ما به اندازه‌اي که در اين مقام لازم باشد از آن سخن خواهيم گفت و پرواضح است که افق اين معاني بالاتر از فهم نويسندة بي‌نام و نشان کتاب 23 سال! مي‌باشد که به قول شاعر عرب: 

وکم من عائب قولا صحيحا
 وآفته من الفهم السقيم[14]

و لذا مي‌بينيم در برابر اين عقيده که: «مشيت باريتعالي بر امتحان انسان تعلّق گرفته است». پاسخ مي‌دهد: «اين سخن عاميانه است(!!) ... خداوند از سراير و مکنونات بندگان آگاهتر از خود بندگان است»! گويي حکماي الهي از اين ايراد «دندان‌شکن»! بي‌خبر مانده‌اند و بدون عنايت به اين معني از امتحانات الهيه سخن گفته‌اند!

چهارده قرن يپش، امام اهل شريعت، علي بن ابيطالب -عليه السلام- فرمود: 

«أنه يختبرهم بالأموال والأولاد ... وإن کان سبحانه أعلم بهم من أنفسهم ولکن لتظهر الأفعال التي بها يستحق الثواب والعقاب». (نهج‌البلاغه، بخش سوّم، حکمت شمارة 93) يعني: «خداوند به وسيلة اموال و فرزندان، بندگانش را مي‌آزمايد ... و هر چند خداي سبحان از خود ايشان بر آنها داناتر است، ليکن آنان را به آزمايش‌ها مي‌افکند تا افعال نيک و بدشان ظهور کند که بدانها سزاوار پاداش و کيفر مي‌شوند».

پس، اين قبيل اعتراضات نويسندة بي‌نام و نشان! بيش از هر چيز نشانة جهل و ناآگاهي وي از معارف ديني و مدارک اسلامي شمرده مي‌شود، امّا براي آنکه قسمت أخيراز کلام امير مؤمنان -عليه السلام- روشن‌تر گردد، سزاوار است توضيحي دراين باب بياوريم:

مي‌دانيم که خداوند حکيم چون به آدمي قوّة شنيدن بخشيده، ممکن نيست امواج صوتي در طبيعت پديد نياورده باشد زيرا در اين صورت، نقض غرض پيش مي‌آيد و نيز مي‌دانيم خدايي که نيروي ديدن به ما عطا کرده نشايد که شکلها و رنگهاي قابل رؤيت در جهان پديد نياورده باشد، چرا 