! واقعاً که بهتر از اين نتوان سخني بر وفق علم و عقل به ميان آورد!!

امّا چنانچه سيره‌نويسِ بي‌نام و نشان! تحمّل اين تناقض‌گويي‌ها را ندارد و مي‌پذيرد که انسان تربيت‌پذير است و قابل اصلاح؛ در آن صورت مي‌گوييم پيامبران نيز براي انجام همين مأموريبت مبعوث شده‌اند، چنانچه در قرآن مجيد آمده است: 

)هُوَ الَّذِي بَعَثَ فِي الْأُمِّيِّينَ رَسُولًا مِنْهُمْ يَتْلُو عَلَيْهِمْ آيَاتِهِ وَيُزَكِّيهِمْ وَيُعَلِّمُهُمْ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَإِنْ كَانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِي ضَلالٍ مُبِينٍ( (جمعه: 2).

«او است خدايي که در ميان درس ناخواندگان، رسولي از ايشان برانگيخت تا آيات خدا را بر آنان بخواند و آنها را از آلايشهاي اخلاقي پاک کند و کتاب و حکمت به ايشان بياموزد و پيش از اين رسالت، در گمراهي آشکاري بودند».نويسندة بي‌نام و نشان چنين ادامه مي‌دهد: [اگر چنين بود چرا تاريخ بشرهاي متدين از لوث جرائم و خشونت و اعمال غيرانساني لبريز است]؟ (صفحة 32 کتاب) مقصودش آن است که اگر تعاليم پيامبران در مردم مؤثّر بود پس چرا مردم متدين، به اعمال غيرانساني دست مي‌زنند؟ ما قبلاً همين سؤال را بطور معکوس به ميان آورديم و از سيره‌نويس پرسيديم که اگر تعاليم پيامبران در مردم مؤثّر نبود چرا مثلاً زندگي عمومي عرب جاهلي پيش از اسلام و پس از اسلام آن همه تفاوت داشت؟! و چرا خود نويسنده به تأثير نيک تعاليم پيامبراسلام آشکارا اعتراف کرده است؟! در اينجا بر سخن گذشتة خويش مي‌افزاييم که اگر ظهور پيامبران در جوامع بشري تأثير مثبتي نداشت چرا نويسندة 23 سال در صفحة 35 کتاب خود مي‌نويسد: [در ابتدايي‌ترين و وحشي‌ترين طوايف انساني، ديانت بوده و هست تا برسد به مترقّي‌ترين و فاضل‌ترين اقوام، نهايت در اقوام اوليه يا اقوام وحشي کنوني، اين معتقدات آلوده به اوهام و خرافات است و در ملل راقيه در پرتو فکر دانشمندان و بزرگان انديشه، ديانت بصورت تعاليم اخلاقي و نظامات اجتماعي درآمده است که بالمآل آنها را از حال توحّش درآورده و به ايجاد نظم و عدالت و آسايش زندگي رهبري کرده است. اين تحوّل و اين سير بطرف خوبي مرهون بزرگاني است که گاهي به اسم فيلسوف، گاهي بنام مصلح، گاهي بنام قانونگزار*(!!) و گاهي بعنوان پيغمبر ظاهر شده‌اند][12].

از اين که بگذريم در پاسخ سؤال سيره‌نويس مي‌گوييم: تاريخ بشر متدين هرگز از لوث جرائم لبريز نيست بلکه تاريخ بشر متدين‌نما ملوَّث از جرم و جنايت است. آري، تاريخ زندگي منافقان که تظاهر به دينداري مي‌کنند از اعمال غيرانساني انباشته شده است، نه تاريخ مردمي که خود را در برابر خداوند، سخت مسؤول مي‌دانند و به پاداش و کيفر الهي قاطعانه، يقين دارند. خطا از اينجاست که چون چهره‌هاي زشتي درتاريخ ديده مي‌شوند که نام خدا را بر زبان آورده ولي برخلاف تعاليم الهي رفتار کرده‌اند، گروهي از کمال ساده‌لوحي مي‌پندارند که اين رياکاران از بندگان خالص خدا بوده‌اند! و آنگاه اعتراض مي‌کنند که چرا دينداري، اين افراد را اصلاح نکرده است؟! بي‌خبر از آنکه ايمان راستين، هرگز از اعمال شايسته جدا نمي‌شود و از احساس مسؤوليت در برابر خدا فاصله نمي‌گيرد، زيرا روح و بدن با هم قرين و در يکديگر مؤثرند، پس ممکن نيست عقيده‌اي در روح بشر جاي گيرد و با عواطف انسان بياميزد ولي در کوششهاي ظاهري او ابداً نقشي نداشته باشد!

آري، آدمي بطور طبيعي همواره مي‌خواهد تا بر وفق ايمان دروني و آرزوهاي نهاني خود زندگي کند و لذا در قرآن کريم ذکر «ايمان» از «عمل صالح» به نُدرت جدا مي‌شود و وصف مؤمن از نيکوکاريهاي اول فاصله نمي‌گيرد، قرآن مي‌گويد: 

)قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ * الَّذِينَ هُمْ فِي صَلاتِهِمْ خَاشِعُونَ * وَالَّذِينَ هُمْ عَنْ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ * وَالَّذِينَ هُمْ لِلزَّكَاةِ فَاعِلُونَ * وَالَّذِينَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حَافِظُونَ * إِلاَّ عَلَى أَزْوَاجِهِمْ أوْ مَا مَلَكَتْ أَيْمَانُهُمْ فَإِنَّهُمْ غَيْرُ مَلُومِينَ * فَمَنْ ابْتَغَى وَرَاءَ ذَلِكَ فَأُوْلَئِكَ هُمْ الْعَادُونَ * وَالَّذِينَ هُمْ لأَمَانَاتِهِمْ وَعَهْدِهِمْ رَاعُونَ * وَالَّذِينَ هُمْ عَلَى صَلَوَاتِهِمْ يُحَافِظُونَ( (مؤمنون: 1-9).

«به راستي که مؤمنان رستگار شدند. آنان که در نمازشان خاشعند. و آنان که از ياوه‌گويي رويگردانند. و آنان که زکات دهنده‌اند. و آنان که روابط جنسي، خوددارند مگر در رابطة با همسرانشان ... و آنان که امانت‌ها و عهدهاي خويش را رعايت کنند. و آنان که به حفظ نمازهايشان[13] مي‌پردازند».

قرآن مي‌گويد: 

)إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ يَرْتَابُوا وَجَاهَدُوا بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنفُسِهِمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ أُوْلَئِكَ هُمْ الصَّادِقُونَ (                                 (حجرات: 15).

«مؤمنان تنها آن کساني هستند که به خدا و رسول او ايمان آورده و سپس ترديد نکردند و با مال و جان خود در راه خدا کوشيدند، ايشان در ادّعاي ايمان راستگويند».

و در حقيقت اينان در ايمانشان صادقند. پس شما که ترازوي ايمان و کفر را در دست نداريد چگونه مي‌پرسيد: چرا زندگي فلان مؤمن، سرشار از اعمال غيرانساني است؟! چه کسي به شما خبر داد که او در حقيقت، مؤمن است؟!

آري، اگر کسي به اصول اسلام اقرار کند، ما بر حسب ظاهر او را مسلمان مي‌دانيم ولي از حقيقت ايمان او خبر نداريم و لذا انحرافات اخلاقي وي را مولود ايمان استوارش نمي‌شماريم!

قرآن مي‌گويد: 

)قَالَتْ الأَعْرَابُ آمَنَّا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَلَكِنْ قُولُوا أَسْلَمْنَا وَلَمَّا يَدْخُلْ الإِيمَانُ فِي قُلُوبِكُمْ ( (حجرات: 14).

«باديه‌نشينان گفتند ايمان آورديم! بگو ايمان نياورديد، ليکن بگوييد تسليم شده‌ايم و هنوز ايمان در دلهاي شما داخل نشده است».

در اينجا دو نکته را نيز نبايد از ياد برد؛ يکي اينکه تأثير مکتب پيامبران در انسان – مانند تأثير ديگر مکاتب تربيتي – تدريجي است و نبايد انتظار داشت که هر مؤمني در مدّت کوتاهي به مقام «عصمت» نائل آيد! و مرتکب هيچ خطائي نشود، امّا بايد انتظار داشت که مؤمنان حقيقي (نه ادّعائي)! در پاکي وتقوي و عدالت و نيکي رو به تکامل و ترقّي روند.

نکتة دوّم آنکه اگر قرار باشد کسي با وجود دينداري خود را به گناهاني آلوده کند البتّه بدون دينداري به گناهاني بدتر از آن آلوده خواهد شد و اگر فرض شود که کسي بدون دينداري از زشتکاريها دوري مي‌کند قطعاً با داشتن دين، بيشتر و دقيقتر از کارهاي زشت اجتناب خواهد ورزيد، خلاصه آنکه حُسن تأثير دين در اعمال انسان ترديدناپذير است.

سيره‌نويس بي‌نام و نشان! سخن خود را چنين دنبال مي‌کند: 

[پس ناچار بايد به اين نتيجه برسيم که خداوند از فرستادن انبياء بر مردم که همه خوب شوند و به خير گرايند نتيجة مطلوب را نگرفته است و در انديشة يک شخص واقع‌بين راه مطم