د‌تان آمده و شفائي براي (بيماري) دلها و هدايت و رحمتي براي مؤمنان (رسيده است)».

و اين همان مفاد «قاعدة لطف» يا به تعبير قرآن کريم «منّت خدا بر خلق» است و اين کار با غرائزي که در انسان از خشم و شهوت و حرص و بُخل و غيره نهاده شده هيچ منافات ندارد چنانکه در نظام تکوين نيز تشنگي مقرّر گشته و آب هم براي رفع آن آفريده شده است و سرما و حرارت که ضدّ يکديگرند هر دو تقدير و تدبير شده‌اند. به همين صورت، انبياء نيز به مخالفت با صفات شيطاني در انسان مبعوث گشته‌اند و مردم را به مهارکردن آنها و کسب فضائل اخلاقي فرمان داده‌اند و لزوم بعثت پيامبران براي مردم بصير مانند عقل در برابر شهوت و درمان براي درد و آب براي عطشان است و جز در پناه تعاليم ايشان از دام طبيعت و وساوس نفس نمي‌توان رَست و به سعادت حقيقي نتوان پيوست و عقل به تنهايي کفايت از دشمنان نفساني آدمي نمي‌کند زيرا که عقل، امر دروني و مرتبط با سائر نيروهاي باطني است، نه حاکم بيروني و مستقلّ از ديگر قوا! پس، با فشار اميال نفساني و التهاب آنها، پريشان شود و مي‌کوشد تا هيجانها را آرام کند و در بسياري از موارد به مصلحت‌تراشي! روي مي‌آورد و به نفع خواهش‌هاي نفساني فتوي مي‌دهد! و امور ناصواب را توجيه مي‌کند. به علاوة احوال عقل همواره يکسان نيست، گاهي ضعيف و زماني قوي است و در حال قدرت نيز زماني کُند و خسته و گاهي تيز و بانشاط است، لذا مصالح و مفاسد حقيقي در پاره‌اي موارد، از او غايب مي‌شوند و در حکمت آفرينش مقرّر شده تا پيامبران خدا با تعاليم الهي به کمک عقل بشتابند و او را در راه تحصيل کمالات اخلاقي و فوز به سعادت نهايي، ياري کنند و مواد غذائي مناسب را به او برسانند پس انبياء خدا – عليهم السّلام – با عقول آدميان سر جنگ ندارند بلکه آموزگاران مهربان و دلسوز خِرَد به شمار مي‌روند به همين جهت در قرآن کريم نزديک به هفتاد بار از حجّيت عقل به تصريح، سخن رفته است[11]. خلاصه آنکه اشکالات سطحي نويسندة بيست و سه سال، نمايندة آن است که او از احوال نفس بشر و حکمت‌هاي جهان آفرينش آگاهي ندارد و با اين همه، جسارت ورزيده و در چنين وادي عظيم و پرمسؤوليتي گام نهاده و هر چه به نظرش رسيده ناقص و مغلوط به قلم آورده است!

﴿ذَلِكَ هُوَ الْخُسْرَانُ الْمُبِينُ﴾.

نويسنده، سخنان گذشتة خود را چنين تعقيب مي‌کند: 

[انسان ساخته شده، پا بعرصة حيات مي‌گذارد، طبيعت پدر و مادر و خواص مزاجي آنها در بستن نطفه تأثير مي‌کند و نوزاد با خصايص جسمي و بالطّبع با خصايص روحي و معنوي که لازمة ترکيبات حسي و مادّي اوست قدم به دنيا مي‌نهد؛ همانطور که ارادة آدمي در رنگ و چشم و شکل بيني و کيفيت حرکت قلب، بلندي و کوتاهي قامت، قوّة ديد يا ضعف کليه او کمترين اثري ندارد در کيفيت ترکيب مغز و اعصاب و تمايل دروني خود نيز دستي ندارد. اشخاصي فطرة آرام و معتدل و اشخاصي ديگر ذاتاً تند و سرکش و افراط کاراند. مردمان نيکومنش مخلّ آزادي ديگران نمي‌شوند وبه حقّ سايرين تجاوز نمي‌کنند و کسان ديگر از هيچگونه زورگويي دست برنمي‌دارند. آيا ارسال رسل براي اين است که اين طبايع را تغيير دهد؟ مگر با موعظه ممکن است سياه‌پوستي را سفيد کرد تا بتوان طبع مايل به شرّ را مبدّل به طبع مايل به خير ساخت]؟. (صفحة 31 و 32 کتاب)

در اين عبارت سيره‌نويس مي‌کوشد تا به دستاويز «جبر مطلق» ظهور پيامبران را بي‌اثر جلوه دهد! و پيش از هر چيز خود، با چند تناقض عجيب روبرو مي‌شود.

نخست آنکه اگر ارسال رسل بي‌فايده بود و گمراهان چون «سيه‌پوستاني که هرگز سپيد نمي‌شوند» به شمار مي‌آمدند، پس چرا پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- تواست آن انقلاب عظيم را در جهان عرب پديد آورد و انديشه و اخلاق و رفتار عمومي را دگرگون سازد؟! چرا خود سيره‌نويس در صفحة 14 و 15 کتابش اعتراف مي‌کند که: [بدون هيچ ترديدي محمد از برجسته‌ترين نوابغ تاريخ سياسي و تحوّلات اجتماعي بشر است. اگر اوضاع اجتماعي و سياسي در نظر باشد، هيچيک از سازندگان تاريخ و آفرينندگان حوادث خطير با او برابري نمي‌کنند]. چرا در صفحة 28 مي‌نويسد: [اعجاز محمّد در اين است که از پاي ننشست و با تمام اهانت‌ها و آزارها مقاومت کرد و از هيچ تدبيري روي نگردانيد تا اسلام را بر جزيره‌العرب تحميل کرد، قبايل مختلف اعراب را در تحت يک لوا درآورد، اعرابي که از امور ماوراءالطبيعه بکلي بيگانه‌اند و مطابق طبيعت بدوي خود به محسوسات روي مي‌آوردند و جز جلب نفع آني هدفي ندارند، جز تعدّي و دست‌درازي به خواسته ديگران کاري از آنها ساخته نيست]!. اين تناقض را نويسندة 23 سال چگونه رفع مي‌کند؟!

کسي که مي‌نويسد: [ايا ارسال رسل براي اين است که اين طبايع را تغيير دهد؟ مگر با موعظه ممکن است سياه‌پوستي را سفيد کرد...] چرا تا اين حدّ حواسش پرت است! و توجّه ندارد که خود در چند صفحة قبل نوشته است: [محمّد با دست خالي و ياراني بسيار معدود، پاي به ساحت تاريح گذاشت و يگانه وسيلة کار او قرآن بود و قرآن]. (صفحة 18 کتاب) يعني مبدأ همة تحوّلاتي که پيامبر اسلام پديد آورد موعظه بود، موعظة قرآن!

سيره‌نويس تازه! اگر اين کارها را به راستي «معجزه» مي‌شمارد (چنانکه مي‌نويسد: [اعجاز محمّد دراين است که ...] و عقيده دارد که چنين اعمالي از ديگران ساخته نيست پس، به قول معروف: «فبها وتم المراد»! آري، مقصود حاصل است و بحث را بيهوده نبايد دراز کرد. پيامبران حقّ، براي نشان‌دادن همين معجزات ظهور کرده‌اند و با وجود اين معجزات تاريخي، شگفتا که سيره‌نويس قيام انبياء را بي‌اثر مي‌شمارد؟! مگر تأثير در قاموس ايشان، شاخ و دُم هم بايد داشته باشد؟!

دوّم اينکه چنانچه تبليغ و موعظه و سخنوري بي‌فايده است و گمراهان چون سياهان زنگبار! هرگز رنگ عوض نخواهند کرد! پس خود جناب نويسنده، چرا نقض غرض فرموده و دست به قلم برده‌اند تا از راه تبليغ و نگارش، افکار و عقايد مردم را دربارة پيامبر اسلام تغيير دهند و به سوي سخنان خود جلب کنند؟! و اگر چنين اميدي هرگز در ايشان راه نيافته است و به کاري عبث و بيهوده دست زده‌اند، پس ابتداء بايد در انديشة معالجة خويشتن برآيند که ادّعاي پريشان گويان بر ديگران حجّت نيست!

سوّم اينکه نويسنده، از يک سو در ستايش علم و عقل سخن‌ها مي‌گويد! و از سوي ديگر برخلاف علم و عقل، و به بهانة «جبر مطلق»! تأثير تربيت را انکار مي‌کند و در حقيقت پيشنهاد مي‌فرمايد که همة مؤسّسات تربيتي را در دنيا تعطيل کنند! زيرا به نظر سيره‌نويس خير و شرّ چنان در طبايع مردم رخنه کرده‌اند که سپيدي و سياهي بر اندام ايشان!! پس نيکوسرشت به تربيت نيازي ندارد چه هرگز راهي جز ره صلاح نمي‌پويد و بدسرشت نيز قابل تربيت نيست، چون هيچگاه از بدي دست نمي شويد! بنابراين علوم تربيتي را بايد از دانشگاهها حذف کنند و کتابهاي دانشمندان را در «زباله‌دان تاريخ»! بيفکنند تا سخن سيره‌نويس جا بيفتد و در «موضع صدق» قرار گير